خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 15, 2003





سولاريس

to JUANO REACTOR



حالا كه پيراهن سرخ و شلوار سفيد پوشيده ، مي خواهم به خانه شمس الدين پير و دختر نازش شهرزاد بروم . مقصد سفري ست در هفت خوان داستاني شگفت و داستان در زبان پرندگان اتفاق می افتد.
درِ گردويي رنگ خانه شمس الدين را ياس ها قاب كرده اند . در را شهرزاد باز مي كند . پدرش زير درخت انگور درحال مراقبه . شهرزاد شراب و شولاي سفيد مي آورد برايم . از ذكر و خلسه كه بيرون مي آيم ، او را آنجا مي بينم . شمس الدين بر شاخه تاك نشسته است .
شمس الدين آن آب را پيدا كرده بود و پرنده اي سياه و ابدي شده بود .
شهرزاد پدرش را صدا كرد . صدايي از شمس الدين ( پرنده مركبي ) نيامد . ياد روزهاي قديم !!! شمس الدين با پرندگان آواز مي خواند . .. برگشتم طرف شهرزاد و گفتم خوشگلِ من ، زبان پرندگان را كه مي داني !
با شهرزاد چشم بستيم و به آواز در آمديم . شمس الدين هم به آواز در آمد
اوووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر......
...
دیدم که آب روانی از درون شهرزاد به درون من می ریزد.. من بايد راه شادي و پرندگي را از او مي جستم . به شهرزاد گفتم : مرا پرنده كن اي آسمان !
دستانش را از دستانم ستاند و در عطر همزمان ياس خانه كمرنگ و سفيد و ناپديد شد .

بعد از اين همه سال که فكر مي كنم . مي فهمم كسي از من از قلب من به سختي خودش را به خورشيد رسانده است . جاي پاي شهرزاد را هنوز مي شناسم . ...
حالا بايد برگردم و از اول داستان و داستان را گونه اي ديگر به رشته ي تحرير در آورم !