
بهيموت نامه
to JUANO REACTOR
دوستان عزيز
اين جا يكي از شب هاي مهماني ست با رنگ هاي ملايم سرخ و زرد . همان طور كه مي دانيد ما كسي را به اين جا دعوت نمي كنيم . هر كسي كه تمايل به آشنايي با ما را داشته باشد و يا بخواهد عضو گروه و مهماني بشود بايد با پاي خود به اين جا بيايد و امتحان بدهد و الخ ... يكي از شرايط عضويت اين است كه فرد مزبور بايد به خدا و اخلاقيات ايمان داشته باشد . براي ما هيچ فرقي نمي كند كه شما متعلق به كدام دين و مذهب مي باشيد . فقط در نظر داشته باشيد كه شخصي كه به خدا و آن كارگردان بزرگ ايمان نداشته باشد حق عضويت و آمدن به اين مهماني را ندارد .
اميدواريم كه اين مهماني و نمايشي كه برايتان در نظر گرفته شده است بتواند شما را شاد و خرسند سازد و قبل از اينكه پرده ها باز شود خواهش مي كنيم سكوت را رعايت كنيد و لطفا در حين تماشاي اين نمايش از اول اين مهماني تا پايان به صداي شاشيدن يك نفر كه كمي دورتر از شما ايستاده است گوش بدهيد
**
خانم ناتاشا گفت : ببخشيد آقا شما كبريت داريد ؟
آقاي بهيموت دستش را از جيب كت سفيدش در آورد تا سيگار او را روشن كند . ولي چشم ها ي خانم ناتاشا يكدفعه گرد شد و سيگار از دستش افتاد . ( لطفا يكي از شما سيگار را از زمين بردارد و به خانم بدهد ) او با تعجب به دست هاي بهيموت نگاه كرد ، دست هاي مرد به اندازه ي يك سيني بود كه در دستكش سياه و چرمي خزيده بود .
خانم ناتاشا گفت : معذرت مي خواهم اين دستان شما واقعي هستند ؟
او لبخندي زد و گفت بله خانم مادر زادي ست !
خانم ناتاشا پرسيد : مي توانم آنها را بدون پوشش و زنده ببينم ؟
او نفسي كشيد و گفت : نمي توانم . فكر نمي كنم اين جا براي اين كار مكان مناسبي باشد .
خانم ناتاشا يكدفعه ايستاد . سئوال ديگري را كه مي خواست بپرسد از يادش رفت . به طرف شما برگشت و به همين زمان حال آمد و گفت : لطفا خيلي مرا ببخشيد اين صداي شاش باعث شد پرسش مورد نظر از يادم برود !
( يكي از شما بي زحمت اين پرسش را به دست ناتا بدهد . منظورم ناتاشا !)
خانم ناتاشا كاغذ را از دست يكي از آنها گرفت و سئوال مورد نظر را چند بار خواند و بررسي كرد و بعد از نفسي عميق رو به آقاي بهيموت كرد و پرسيد : پس به نظر شما جاي مناسب كجا مي تواند باشد ؟
او دستي به موهاي مركبي و براقش كشيد و گفت : اگر بخواهيد مي توانيم به دستشويي برويم تا اين ها را لخت و زنده ببينيد !
خانم ناتاشا قهقهه اي زد و گفت : دستشويي ؟ حتما ، حتما برويم
او گفت: شما ؟
خانم ناتاشا دست بزرگ او را گرفت و گفت : من ناتاشا هستم . يك اشكنازي روسي الاصل . جراح زنان زايمان . اين موهاي سرخ را از پدربزرگ روسي ام به ارث برده ام . جراح زنان زايمان .
او گفت : من بهيموت هستم . از گل سرخ هاي مادريدي . مادرم اهل پراگ بود . با مردي كه او را فقط يكبار در مادريد ديده بود خوابيده بود . من هم جراح هستم .
آقاي بهيموت چراغ سرخ رنگ دستشويي را روشن كرد و در چشم هاي خانم ناتاشا نگاه كرد و گفت : خانم دكتر مطمئنيد كه مي خواهيد دست مرا ببينيد ؟
او گفت : حتما .
اقاي بهيموت دستكش سياهش را در آورد و دست ش را به خانم ناتاشا نشان داد .
( حالا شما هم چراغ دستشويي را روشن و به دست هاي او نگاه كنيد . )
خانم ناتاشا گفت : انگشتانتان مرا ياد مارهاي چند سر مي اندازد .
او گفت : مارهاي چند سر ؟ بعضي ها به اين مسئله قبلا اشاره كرده اند ولي خود شما مارهاي چند سر را ديده ايد ؟
خانم ناتاشا گفت : ديده ام ؟ نه ! ولي . حتما ديده ام . در جايي مارهاي چند سر را ديده ام .
او بي اختيار انگشت وسطي بهيموت در دهان گرفت و مكيد و گفت : يك ميل قلبي براي شما پيدا كرده ام . انگشتانتان مرا به ياد آتش و گل سرخ مي اندازد .
او گفت : مي دانم همه ي خانم ها با من اين طوري رفتار مي كنند .
خانم ناتاشا پرسيد : شما در چه رشته اي جراحي مي كنيد ؟
آقاي بهيموت دست به ريش سرخش كشيد و زبان دو شاخه اش را از دهانش بيرون آورد و مگسي را كه در هوا مي پريد گرفت و دستي به شانه ي او زد و گفت : من هم مثل شما جراح زنان زايمان هستم خانم . منتها براي خانم هايي كه مي خواهند سقط جنين كنند .
خانم ناتاشا زبان دو شاخه اش را در آورد و مگسي را كه در برابر چشمان آقاي بهيموت در پرواز بود گرفت و بلعيد و خنديد و گفت : تو مرا تحريك مي كني بهيموت !
آقاي بهيموت گفت : اين افتخار من است . اميدوارم برايتان خوش بگذرد .
خانم ناتاشا دوباره انگشت وسطي او را در دهان گرفت و مكيد . انگشتان او داغ و پر از انرژي بود . تن خانم ناتاشا از عطر وحشي بهيموت پر از آتش و خواهش شده بود .
خانم ناتاشا پرسيد : شما ازدواج كرده ايد ؟
آقاي بهيموت مگسي ديگر گرفت و اين بار آن را در دهان خانم گذاشت و گفت : من امروز مجرد هستم و تا بخواهيد در اختيار شما هستم .
خانم ناتاشا گفت :چيزي برايتان بگويم و گوش كنيد . مرا تا به حال هيچ مردي راضي نكرده است . مردها خيلي خودخواهند . شما در اين باره چه فكر مي كنيد ؟
آقاي بهيموت خم شد و در گوش خانم گفت : پس اين افتخار من است كه امشب شما را تا مرز گل سرخ و مرگ و جنون راضي كنم .
( يكي از شما لطفا چراغ دستشويي را خاموش كند ! )
...
دوستان عزيز صبر كنيد . نمايش هنوز تمام نشده است .. دوستان عزيز .. دوس .. تان .. عزيز .. خانم ناتاشا چشمكي مي زند و لباسش را در مي آِورد . تماشا گران براي بهيموت مگس مي گيرند و انگشت هايش را مي مكند ...
من كنار مردي كه از اول داستان مي شاشيد مي روم و در گوشش مي گويم : داستان تمام شد برويم پول ها را جمع كنيم و برويم !

<< Home