خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Sunday, July 13, 2003





شاهنامه

براي خليل موحد ديلمقاني
اگر فهميديد كه فهميديد اگر نفهميديد از كساني كه فهميدند بپرسيد !



مقدمه

شما كه هستيد ؟ داستان تان در باره ي چه هست ؟ چرا مي خواهيد داستان مرا بدانيد ؟
داستان من در باره ي يكي از شما ...
من داستان مردي احمق هستم . داستان مردماني احمق . همه شما از راه هاي گوناگوني به من مي رسيد . من منطقه البروج قهرمان ها و پري ها و خنده ها و گريه هايم . شايد در اين لحظه داريد واقعي ترين چهره ي خود را مي بينيد . شايد اين اولين بار باشد كه من دست نويسنده را گرفته ام و به زور هر آنچه را كه من ، اين داستان ، دلم مي خواهد روي اين كاغذ مي نويسم و مي نويسانم . قدر مسلم بايستي اين طوري باشد . شما و نويسنده ي من روزي خواهيد مرد . من به كوري چشم زمان ها خواهم ماند تا بودن همين انسان و شيطان و خدا ! به من اعتماد كنيد . به ادبيات ، به موسيقي ، به رنگ ها اعتماد كنيد . بيشتر از هر نظريه ي فلسفي و روانشناسي . به سنفوني پنجم گوش دهيد . به لبخند ژوكوند نگاه كنيد ...
لبخند بزنيد و زيباتر شويد .
دوست من بگذار خودم را برايت معرفي كنم . من يك گونه اي از داستان و شعرم . پدرانم را حتما مي شناسي . غزليات شمس تبريزي ، كيلله و دمنه ، اديسه ، دن كيشوت ، سمك عيار و هزار و يكشب ... كار من نوشتن تو نويسنده است . من فانوس خيال باغ عدنم . من طوبا هستم . مزامير . كار من نقاشي كشيدن روي كلمه هاست . من اتفاق زبان شما هستم . شاهنامه ي شاهنامه ها ! و كه مي داند شايد داستان خود شما هستم يا داستان خود شما خواهم بود و يا بوده ام . شخصيت دروني اين احمق داستاني من ، يكي از چهره هاي احمقانه ي نويسنده و شماست . اميدوارم كه اين طور حرف زدن من به شما برنخورد .
من مجبور به رسوا كردن شما و نويسنده ام هستم . من دانايي شما هستم و همه ي شما بازيگران تاريك و روشن روياهاي من . تا به حال اين گونه از نزديك با شما حرف نزده بودم . حتي با نويسنده و نويسنده ام . تعجب نكنيد و نخنديد. فرزندان من ، دوستان من ، خانم ها آقايان ، همين الان مي توانيد مرا نخوانيد و كناري بيندازيد يا كتابي را كه من در در آن چاپ شده ام ببريد و به صاحبش پس بدهيد . اختيار هر انتخابي را داريد و مي توانيد . ولي حكم احمقانه اي در باره ي من كه شرح حال شما هستم نكنيد . ديروز من ، ديروز شماست . با زمان و اتفاق و زبان ديروز . امروز من امروز شماست با زمان و زبان و تاريخ امروز . شرح و حال مردماني در غار زمان . چرا عجله داريد ؟ راستي مرا به عنوان مقدمه ي اين داستان تلقي نكنيد . اين داستان از طرف ربوبيت من به شما اهدا مي شود .
يك چيز ديگر : اگر از حرف هاي من ناراحت شديد به من بگوييد ، گناه مرا به گردن اين آدم آواره ، ياشار احد صارمي ، نويسنده ي من نيندازيد .
شايد مرا شما به ياد نياوريد ولي من همه ي شما را نوشته ام . شما بارها و بارها در كتابهاي گوناگون زندگي كرده ايد . برايتان از اين جا سيب مي اندازم . پس لطفا يكي از خانم ها و يكي از آقايان از ميان شما برخيزند و بيايند اين جا و در اين كوپه بنشينند . يكي از شماها كه حس مي كند شاعر است و كمي جاه طلب ! و شما خانم عزيز كه ميان سال و سفيد و گونه ايد . بياييد و اين طرف من بنشينيد . حاضريد ؟ پس اين شما و اين هم روزي از روزگاران ..
روبروي هم نشسته ايم . او زني ست ميان سال . سفيد و آرام . همواره به مردم كمك مي كند . به چشم هايش نگاه مي كنم . در دلم مي گويم :
ـ آهو بره ي آشنا برايت شعري گفته ام . مي خواهي بخوانم ؟
لبخند مي زند و من گرم و تاريخي شعرم را مي خوانم . مرا مي نگرد . شعر را براي سومين بار مي خوانم . در شعر آرزوهاي دروني من به زبان آورده مي شود ؛ از زني كه مي خواهم از آن من باشد . از شبي كه مي خواهم قصري در آن داشته باشم و گدايي عود بنوازد و در تاريكترين باغ آن قصر انگورهاي وحشي ان زن را بچشم . گدايي عود بنوازد و دختران زيبا همه به من بينديشند و در تلويزيون مرا تماشا كنند و وصف عمود لحمي مرا در كتاب ها بخوانند . به ياد من شراب سر كشند . . من در اين شعر خودم را بزرگ كرده ام و ساخته ام . زنده باد اين صفحه از تاريخ ! زنده باد همين دم و همين !
زن آرامشش را از دست مي دهد و اخم مي كند . در دلم مي گويم انگار زهر شعر در رگهايش مي خزد و اثر مي كند . مال من خواهي شد اي سپر مدور
شحمينه . اي نبات حيات !
چشم مي بندم و دوباره آن شعر را مي خوانم . من چه صداي زيبايي دارم . از همان كودكي كشته مرده ي صداي خودم بودم . آن اوايل شعرهايم را براي مادرم مي خواندم . او مثل پدر نادانم شعرهاي مرا نمي فهميد .. هيچ كسي نمي فهميد . مي رفتم به يكي از اتاق هاي زير زمين خانه كه چند آينه ي بزرگ در آنجا بود و صداي من در آنجا طنين پيدا مي كرد .آه چه كيفي از سخنراني كردن خودم در آنجا مي بردم . همه ي حيوان ها و اسم ها را از ذهنم مي كندم و مي ريختم در آنجا . روزي در يك جلسه ي شهر خواني يكي از شاهكار هايم را چند بار براي مردم خواندم . احمق ها باز نمي فهميدند . چشم باز مي كنم ، زن رفته است و قطار ايستاده ...
OOO
نگاه كن !
همه مرا نگاه مي كنند . گويي مرا مي شناسند . مي دانم كه اين آدم ها نسبت به من حس احترام و تعظيم دارند . مي خندم . سرم را بلند مي كنم و سينه ستبر با قدم هاي شمرده راه مي روم . نبايد بگذارم اين حس خود كم بيني به سراغ من بيايد . يكي به طرف من مي آيد . گدايي بي چاره . در دستش كاسه ي مسي دارد . سكه ي كم ارزشي را از جيبم در آورده و مي خواهم كه به كاسه اش بيندازم . گدا نگاهم مي كند . هنوز سكه در دستم است . نگاهش مي كنم و چند شعر موزون برايش مي خوانم . سر خم مي كند و لبخند مي زند . شبيه پدرم لبخند مي زند . دوباره چند شعر ديگر برايش مي خوانم . گوش مي دهد و دندان هاي كرم خورده اش را نشانم مي دهد . هوا سرد شده است . او از سرما مي لرزد . نگاهي به سكه مي اندازم . با اين سكه مي توانم يك گدايي ديگر را پيدا كنم برايش منظومات لحميه ام را بخوانم . با اين سكه خيلي ها را مي توان خريد . سكه را به جيبم بر مي گردانم و به راهم ادامه مي دهم ...
OOO
در ادامه ي بيانات آقاي مقدمه

ـ شناختيد ؟
گدا را شناختيد ؟ گدا من بودم . او به من حتي يك سكه ي مسي نداد . به من ، كه داستان شما و او و نويسنده ام . شما شاهد بوديد كه من به منظومات او چند بار و چند ساعت ايستادم و گوش دادم . سكه اي به من نبخشيد . اگر شما به جاي من بوديد چه مي كرديد ؟ مثلا خود شما آقاي دكتر مثلا دكتر سوساكف آيا به من كه داستان شما هستم سكه اي مي داديد ؟ يا شما خانم شاعر مثلا ژانت لوي ؟ يا شما آقاي كتاب فروش .. من كه هر روز با هزار چهره و صدا به سراغ شما مي ايم اگر شما به جاي آن مرد بوديد با گدا چگونه برخورد مي كرديد ؟ يا شما آقاي سردبير مثلا آقاي روشنگر كه مرا اولين بار مي خواهيد در گاهنامه تان چاپ كنيد شما چه برخوردي با من ، با گدا ، با همان مرد احمق و مزلف كه حتما نوعش را قبلا هم در جايي يا داستاني ديگر ديده ايد مي كرديد ؟ چه معامله اي مي توانستيد بكنيد ؟ چه داستان عجيبي هستم ها ؟ شاهنامه كه اين طوري نوشته نمي شود . اين ياشار احد صارمي هم مخ ما را گرفته است . نكند همه ي ماجرا زندگي خود نويسنده باشد . اصلا تا به حال از خود پرسيده ايد كه چه چيزي يك حيوان ناطق را نويسنده مي كند ؟ مثلا رفته ايم و كتاب و روزنامه خريده ايم كه حال كنيم ؟ اين حرفها كيلويي چند است ؟ دوستان بزرگوار من فقط از شما يك سئوال پرسيدم . همين . مي بينيد . شما هم با من كه گدايي بيش نيستم همان برخورد را مي كنيد . سكه تان را از من دريغ مي نماييد . من دختر زيباي ذهن تان را پيدا كرده ام . حتما او حرف هاي مرا خواهد فهميد . چه در اين جا چه در كتاب و صفحه اي ديگر . دارم به سيم اخر مي زنم و مستقيا با شما حرف مي زنم و همه ي حدودات ادبي را مي شكنم . اين ديگر چگونه سبكي ست ؟ اين را از نويسنده و از آن آقا كه دارد مرا به نقد مي كشد بپرسيد . .. حالا برويم ببينيم كه رويا و آرزوهاي دور اين داستان به كجا خواهد رسيد و بر سر ما چه خواهد ..
OOO
دلقك جلو همه ي ما مي ايستد و دور لبهاي همه ي ما را رنگ مي زند . دور لبهاي مرا سياه كرده است و دور لبهاي آن زن را سبز . رنگ حرف مي زنند و ما مست مي خنديم و مي خوابيم و درد مي كشيم و خواب مي بينيم و به عقربه ها چشم مي دوزيم . دور چشم هاي همه ي ما رنگ سفيد زده مي شود . دلقك ما را مي خنداند . پيرمرد است و صميمي . به كف دست هاي همه ي ما كه اينجا هستيم نگاه مي كند . . جلو من كه مي رسد نفسي عميق مي كشد و رنگ خنده اش عوض مي شد . به كف دست من نگاه مي كند و از خنده روده بر مي شود و اشك چشم هايش را پر مي كند . دلقك به همه ي ما پيراهن يقه گرد نارنجي رنگ مي دهد و ما هم بي اختيار مي خنديم . از بودن در اين جا گرم مي شويم . خوشمان مي ايد . آن روبرو آن زن . گونه هايم داغ مي شود . چه چشم هايي ! حس مي كنم آن پرنده ي الهام بر شانه ي راستم نشسته است . شعري فصيح در ذهنم ساخته مي شود . مي گويم بروم كنار ش و برايش بخوانم كه دلقك شلوار گشاد و سرخ رنگي به دست من مي دهد تا بپوشم . خنده ها خنده دارتر مي شود .
دلقك آرام در گوشم مي گويد : بخت در خانه ي تو را زده است اي نادان . مي خواهي شهردار شوي ؟
مي گويم ك شهردار ؟
مي پرسد رييس نيروي زميني چه ؟
مي پرسد : يا استاد دانشگاه ؟
مي پرسد : شوهر دختر زيباي سال چه ، سكسي ترين مرد سال ؟
مي گويم : هوم .. مي دانيد .. من جيرجيرك ها ..
مي پرسد : پادشاه ، مي خواهي پادشاهي كني ؟
سرم را بلند مي كنم و دست هايم را از جيبهايم در مي آورم و مشت مي كنم و سينه ستبر .. تاريخ هميشه مرد مناسب خود را پيدا مي كند . نمي خندم و به دلقك چشمك مي زنم .
دلقك كلاه گيسي به سرم مي گذارد و سبيل هاي پر پشت و كلفنتي به پشت لبهايم مي چسباند . شبيه پدربزرگم مي شوم وقتي كه به مادر بزرگم با آن چشم ها نگاه مي كرد . پسر دلقك قوطي حلبي بزرگي را به سرم مي گذارد و همه برايم كف مي زندد . دلقك به چادر سياه رنگش مي رود و يك شمشير چوبي مي آورد و به كمرم مي بندد . همه مي خندند . دلقك تعظيمي كرده و دستم را مي بوسد . همه دوباره مي خندند جز آن زنيكه و آن موجود عجيب و اينه اي كه مرا ياد آن گداي احمق مي اندازد و مثل يك دوربين فيلم برداري مرا نگاه مي كند . اين ادم عجيب كه مي تواند باشد ؟ انگار دارد مرا مسخره مي كند . نكند با سرنوشت من رابطه داشته باشد مثل رابطه ي جادوگران با سرنوشت همه ي قهرمان هاي پيش از من ؟
( ديديد ؟ او متوجه من شد . شما هم شد . آقاي سردبير هم لبخند مي زند . چون همين الان او را هم نگاه مي كنم . من همين داستانم كه همه ي شما را در شكم دارم . لگد مي زديد و مي غلطيد و مي لوليد . )
.. و آن زن . حس مي كنم آن زن را از جايي مي شناسم . چه چشم هايي !! او نمي خندد . صبر كن دلقك آن زن كه در تاريكي آن باغ ايستاده اس نمي خندد . اين زن ، نخنديدن اين زن در دلم اشوب مي اندازد دلقك . دلغك كه مست از هنر و رنگهاي خودش مي باشد مي ايد و در گوش من مثل نام گذارد پدرم مي گويد : پادشاه ديوانه ها !
از خنده شلوارشان را خيس مي كنند . دلقك با صداي غرا و گرم خود بالاي درخت مي رود و مي گويد : امشب مي نوشيم براي پادشاه .
و مردم انگار همه يك دهان و يك روح مي گويند : پادشاهيم چوق ياشا !
شبي دراز و لبالب از خنده . چه دلقك با نمكي !
OOO

زن را نمي بينيم . پادشاه دلش گوشت فرمز مي خواهد . هر كجا كه ديديد زنده يا مرده اش را براي من بياوريد .
گدا شهر دوباره آمده است . همان مرد آينه اي و دوربين مانند . چرا اين كم را من همه جا بايد ببينم و با او روبرو بشوم ؟ آيا كابوس من اين گداست ؟ پدر سوخته مثل پدرم مي ماند . مثل پدربزرگم . مثل عكس هايي كه در كتاب هاي اساطيري و مذهبي ديده مي شوند . من اين چشم ها را كور مي كنم حتي اگر آن چشم ها از آن ابوي من باشد . مثل خواب ها و كابوسهايي عجيب كه لجه هاي سياهي اند اين چشم ها ! يا به گفته ي بي وقت شما مثل يك كتاب سياه با سنجاق ها و طلسم ها . دوباره آن حس ارثي تاريخي خود كم بيني سرطانمان شده است .. كابوس .. خوابي پر از تاريكي .. قورباغه . گربه .. مگس .. جيرجيرك .. بز .
( قهرماني هم احمق و هم هشيار . مثل همه ي شما . مرا حس مي كند .كاش مي دانست من داستان همه ي اين اتقاق ها هستم و نه خنده سبز مي ماند و نه گريه زرد مي ماند . شما مي دانيد . )
سكه را از جيبم در مي آورم :
ـ اگر سراغ و خبر از آن زن بياوري اين سكه از آن تو خواهد شد اي گداي هزار چهره اي كم اي نا گدا !

OOO

از اين صندلي خوشمان مي آيد . به ما وقار و جلالت مي بخشد . وقتي بر آن مي نشينيم انگار پدر جد مان را مي بينيم كه به ما افتخار مي كند . همه را كوچكتر از حد معمول مي بينيم . ان خنده ي واقعي مان به دنيا مي آيد . از كجا به كجا !! عجيب نيست ؟ حتي دلقكمان را هم خردتر و كوچكتر از شكل واقعي اش مي بينيم . چه خنده ي بزرگ منشانه اي هم داريم . همه دست بر سينه ايستاده اند و از دور صداي اپراي دانايوس * مي آيد . گفته ايم هر كسي به پيشگاه بزرگ ما شرفياب شود آينه اي هم در دستش بگيرد تا ما در حين نگاهمان صورت قدر قدوس خودمان را ببينيم .. رسول فرستاده اند كه به خدا ايمان بياوريم . گفتيم : اي هيچ ، اي مردك خودمان خدا هستيم . به عكاس باشي هم گفتيم بيايد و وقتي كه چيلك تناول مي فرماييم عكسمان را بگيرد و بزند به در و ديوار شهر تا مردم پيشوايشان را بشناسند . مردك گفت : معجزه مي خواهند . خنديديم و گفتيم پادشاه به زندگان مي درخشد و زنده بودنتان معجزه ي همايوني ماست . چه جواب قصاري . پادشاهي به مذاقمان مي چسبد و هي چيلك و آبدوغ غيار تناول مي فرماييم . تشنه هم كه مي شويم سكنجبين و شربت به حالمان را جا مي اورد . يكي از شاعران شهر به خدمتمان آمده است . پيش از آنه لب بگشايد به چهره ي خودمان در آينه مي نگريم و چشمهاي پدرمان را ذهنمان مي زداييم .
ـ والا مقام در مدحتان شعري سروده ام !
دلقكمان پشت پيانو مي نشيند و خنده از لبهايمان تالار را پر از شادي و سرور و غرور مي سازد . از جيب بغلي مان دفترچه اي در مي اوريم و به جاي ان شاعر شعري مي خوانيم . همه كيفور مي شوند و شاعر حقير و درمانده مثل پوست خربزه اي له مي شود و از تالارمان گورش گم مي كند . بگذار برود شاهنامه بنويسد . از حرفمان خنده مان گرفت . دلقكمان پيانو مي زند و ما باز چند سونات مي خوانيم .
OOO
چندي ست كه به اهالي اين شهر كاغذ نوشته ايم و فرمان داده ايم كه يكي يكي و مورچه مورچه بيايند و به لحميات تابستاني ما گوش بدهند . حتي براي اين موجود گدا مشغل آينه مانند كه دلمان از او مي هراسد و به روي خودمان نمي آوريم ، بيت و قصيده و ترجيع مي خوانيم . او هم به اشعار ما گوش مي سپرد . مكيف مي شويم و مي خنديم . ما هم هال بزميم و هم اهل رزم . پادشاه ديوانه هاييم . پادشاه مردان بي تخم . اما دلمان هنوز هواي گوشت آن آهو بره را دارد . چشمهايش را . از دست آن زن دلمان خون است ..

( يكي چيزي را حتما شما هم در اينجا مي بينيد . اين دو نفري كه من از طرف خود شما دعوت كردم تا به اينجا بيايند و داستان را بازي كنند . حالت نمايشي داستان را از ياد برده اند و شخصيت هاي واقعي اين داستان شده اند . مسئله ي خطرناك و نگران كننده ايست . مگر نه ؟ دلم براي همه ي شما مي سوزد . مثل خدا كه دلش براي دستهايش مي سوزد . شما هميشه قهرمان پروريد . خودتان تاريك مي شويد تا در خيالتان قهرماني را نور بدهيد . بي قهرمان نمي توانيد زندگي كنيد . . اين جاست كه من شما از همديگر فاصله پيدا مي كنيم . حالا بگذاريد يك چيزي را از پمير ناخودگاه خود شما به زبان بياورم . همين حالا شما از خواندن اين سطور بيرون امده ايد و تكثير متن و تخيل من شده ايد . پس بگذاريذ حالا كه همه مي خنديم خوش باشيم .. راستي شما هم دلتان مي خواهد كه پادشاه شويد ؟ .. )
...
OOO
دلمان هواي دلقغك خدابيامرزمان را كرده است . ديروز در پيشگاه اعظممان گستاخي كرد و از گوش دادن سرباز زد . ما پادشاه مجانين و دوپايان امر فرموديم به چهار ميخش بكشند و تخمهايش را در آورند و بدهند به ملوسكمان . ملوسكمان همان پسر خدابيامرز دلقكمان است . خطري از جانب او ما را تهديد نمي كند . به امر ما اخته اش كرده اند و سرخاب ش زده اند و شده است آقا باجي اصفهان ما !رنگ هاي ساحرانه اش را گفتيم در خزانه ي پادشاهي بگذارند و به دست احدي ندهند . اين حرامزاده حتي با جسدش هم ما را مي خنداند . براي جسدش سونات تلاوت مي كنيم ...
اما از دست اين گداي پيدا و نا پيدا پاك دلمان خون است . يكروز از او پرسيديم :
تو چگونه گدايي هستي كه هيچ هيئت و قيافه ي گدايان را نداري و هر وقت كه تو اينجايي تو گويي روي آن شاخه ي خيالي زمان جغدي پريشان مي خواند و دندان هاي پدرمان مي ريزد . ؟
قرمساق خنديد و گفت : هر آنطور كه ببيني و به ياد بياوري .
گفتيم چه اسمي داري اي بي پدر ؟
كنارم آمد و در گوشم گفت :
ـ من حكايت تو و اين همه آدمم . مواظب باش از رسم و رسوم يك داستان خوب بيرون زده اي . آينده ي خوبي برايت در اسطرلاب نمي بينم .
من ريدم به آن اسطرلاب . چه كابوسي . مثل كابوس بود كلاغ صدايش . رفتيم ييلاق دوشان تپه و شيره اي چاق كرديم . فرمان داديم كه مرد كرا كمي ”ب سرد بنوشاندد . اما تا طناب دار بر گردنش سفت شد نفسمان گرفت . انگار قلب كافر او به قلب ما وصل بود . چه كابوسي ! چه كابوسي !
OOO

هر چه بادابد ! هر كسي كه به سونات ما گوش ندهد مجازاتش مي كنيم .اين همه خدمت كرديم . داديم در شهر راه آهن گذاشتند . بيمارستان ساختيم . مدرسه درست كرديم . اپرا گذاشتيم . سيم تلفن و برق آورديم . دست انگليس ها را از پشت بستيم . آخر چشمتان كور چرا نمي بينيد . ؟ مگر شما پدر من هستيد كه مي گوييد از گه شيرني مي شود و از من نه .. حالا شاشتان كف كرده و در حضور ما خميازه مي كشيد ؟ گه مي خوريد ! همان كه گفتيم هر كسي كه گوش نباشد مي سپاريم به دست گوش برچي و تخم بر باشي ..
گوش بريده ها چقدر سوسك سوسك سوسك زياد شده اند . پاك شده ايم پادشاه گوش بريده ها .. ها ! اين هم شاعر خودمان . گفته ايم برود و در مدح ما كمي هندي كند نخجير ما را . مردك به هر چه اجداد و قوم و قبيله داريم ناسزا گفته است و فحش داده است . قرمساق پفيوز . ما هم به جاي پول و پاداش از جاي ديگرمان بخشيديم . حالا تاريخ نويس ها هر گهي را كه مي خواهند نوش جان كنند ! هوم ! تاريخ ! ما بواسير ملوسكمان را بيشتر از اين تاريخ ارج مي داريم . خنده مان گرفته ست . پادشاه گه خورها ...

OOO
از آن طرف كوهستان صداي زيباي زني به گوش مي رسد . مردم مورچه هاي فقير ، مردم به طرف صدا مي روند . اين صداي همان زن است . من ديگر نمي توانم بخندم . بخندم لبهايم تبخال مي زند . دارم از خشم مي ميرم . اين زن بر عليه من آدم و سرباز تدارك ديده است كه مرا از تخت بيندازد . مردم هم مخفيانه طرف او را گرفته اند . حالا يادم افتاده است كه آن زن را از كجا مي شناسم . او اولين زني بود كه در حين خواندن لحميات مزه ي زن رت به من چشانده بود و خود سير نشده از من نفرت كرده بود . مزه ي ناگزير و دوست داشتني زن . زن نصف پادشاهي يك دلقك است و اين را مردم نمي دانند . حالا هم خواهد انتقام همان شب را از من بگير ...
اين هم از ملوسكمان . يادگار آن خدابيامرز است . دلم مي خواهد برايش كمي از سقزهاي كردي ام بخوانم . اما چيزي را در دستش گرفته است و به طرفمان مي ايد . قوطي رنگ هايي را كه در دست دارد همان رنگ هاي پدر ديوث اش است . رنگ ها شوم تقدير . مزدوران كاخ رنگ ها را از خزانه برداشته و به اين اخته ي نوخط و خوش خال داده اند . آن صداي نحس ، گداي بي كتاب هم آنجا ايستاده است و داستانش را تمام مي كند . چه داستان شگفتي بود اين گدا . شگفت تر از چشم هاي مادرمان كه در چشم هاي پدرمان مي درخشيد . و حالا شاهد روحمان ، بچه گرگ آن دلقك گور پوسانده جلويمان مي ايستد و سبيلهايمان را بر مي دارد و با رنگ سياه صورتمان را مي پوشاند ...
مي افتيم و دهانمان باز ...

OOO
دلقك جوان صورت خودش را سرخ مي زند و بخش هايي از اين بازي را به شاعرها و آن زن و شما سه ميمون مي دهد . همه مي خندند و آن زن يك كيسه ي زر خالص در كاسه ي گدا مي ريزد .
( حالا كه مرا خوانديد مي توانيد پاره ام كنيد و دور اندازيد . براي من هيچ اهميتي ندارد ولي من از همه ي شماهاي سپاسگزاري مي كنم كه شاهنامه را اجرا كرديد . ... دلم از كف زدن شما مي گيرد . مرا نمي توانيد قهرمان كنيد .. پس خداحافظ تا يك دور و داستاني ديگر .. )

* دانايوس ، اپراي معروفي از سالي يري
* پادشاهيم چوق ياشا: جاويد شاه !