خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 15, 2003






ديوژن و ساعت شني

براي پيرايه و هومان پورمهدي




صدايي شاد !
صداي چنگ از آن طرف شهر به گوش مي رسيد . گوزني آواره و تنها در خاطره ي خيابان گشت مي زد . خيابان تاريك ، خيابان غريب ! گوزن آرام و سنگين قدم مي زد .
صداي شاد چنگ در سياهي شب گوزن را به زماني دور مي برد . دور و دير !
گوزن ايستاد . صداي چنگ قطع شد . گوزن بو كشيد و گوش هايش را تكان داد و تيز كرد . خيابان طويل و خنك بود . دوباره قدم كه برداشت آن صداي عميق و گوشنواز شنيده شد . شبحي در تاريكي جاري بود . شبحي سفيد گونه . با لباسي سفيد كه در يونان باستان مي پوشيدند ! شبحي قديمي و عتيق ! گوزن ايستاد . شبح متصور شد و پاهايش را بر زمين گذاشت . گوزن خوابيد و در تاريكي شهر فرو رفت .
...
مردي كه لباسي شبيه لباس يونانيان باستان بر تن داشت ، چراغ در دست در آن سمت خيابان كه صداي چنگ به گوش مي رسيد ، قدم زد . جسمي متفكر و متواضع ! يكي از خانه ها كه متوجه مرد بيگانه شده بود ، آرام با صداي زنانه اش گفت :
ـ خوش آمدي رهگذر ‌، كجا مي روي ؟ يك امشبي خالي ام . بيا و در تاريكي من بياساي و دوردست ها را بينديش !
مرد گفت : مي تواني زني پيدا كني ؟ مي تواني ميزي و شرابي و چراغي با محبوبي برايم پيدا و مهيا كني ؟ بگو . مي تواني ؟
خانه خميازه اي كشيد و آرام گفت :
ـ ديروز پيش از آنكه شب شود كوچه ها را او آب مي پاشيد و آواز مي خواند !!!
مرد ايستاد و انديشيد . كاغذي شبيه كاغذ كاهي از چنته اش در آورد و در آن چيزهايي نوشت و آرام در گوش خانه گفت : كت و شلوار داري ؟
خانه لبخند زد .
مرد در كمد چوبي را باز كرد و كت و شلوار سياه رنگ ۴ دگمه اي را پوشيد و مقابل آينه ايستاد . آينه مادرانه ي متجلي ، با صداي زير و نازكي كه داشت گفت : موهايت را هم شانه كن !
مي خواست از خانه خارج شود كه كتابخانه ي خانه با صداي پير و گرفته اش گفت : زبانت را جا گذاشته اي !
كتابي را بداشت و همه ي صفحه هايش را خواند خنده كنان گفت : با اين زبان ، با اين الف و قاف و شين به آن زن چه بگويم ؟
تختخواب از اتاق ديگر با خنده اي لطيف و صداي پر كرشمه اش جواب داد : شب ترا مي آموزد !
...
صداي چنگ از دوردست ها و هنوز شب بود . او از جيبش چراغ را در آورد و روشن كرد و طرف هاي قبرستان شهر ايستاد و بر سنگي نشست . كلماتي را زمزمه كرد . در تاريك روشناي گورستان نگاه و انديشه جاري بود . اشاره اي و چشم هايش درخشيد . زير پايش چيزي حركت كرد . خم شد . نگاه كرد . چشمي زيبا و سبز رنگ . چشم را از خاك برداشت و نگاهش كرد .
با خود انديشيد كه “ همه ي زن ها چشماني بسان هم دارند . زيبايي ناگزير و فاني .. پيش از آنكه شب بيايد كوچه ها را آب مي پاشند و آواز مي خوانند و مي روند ! “
چشم زيبا پر از اشك شد و غمگنانه به زمين افتاد . چنان چون چشم هايي كه بر زمين افتادند و پوسيدند و خاك شدند . چنان چون خود شكل اثيري زيبايي كه لحظه اي درنگ نكرد و نماند !
در آن سراغ تاريكي ، پيرمردي كه ريشش سفيد و بلند بود . خاك را مشت مي كرد و به هوا مي پاشيد و هجا مي خواند . او نزديك پيرمرد رفت و پرسيد : اين طرف ها زني پيدا مي شود ؟
پيرمرد آن شيشه را از جيبش در آورد و نوشيد و سرفه ي عميق كرد و ايستاد و دوباره سرفه اي و اطرافش را بو كشيد و جند قدم به طرف راست و چند به چپ و به دورترها خيره شد و سرفه اي كرد و آمد و نشست و دست بر شانه ي او گذاشت و گفت :
ـ ديشب دختركي را به خاك سپردند . خاك ش را نگاه كن . هنوز تازه ست . آواز خوان هفت آسمان آوازش را پيش از غروب خوانده بود . خاكش را نگاه كن . هنوز تازه ست !
پيرمرد كه اين حرف را زد ناگاه تخيل فضا را آوازي غمگين پر كرد
..

كوچه لره سو سپ ميشم
يار كلنده توز اولماسين
ايله گلسين
ايله گيتسين
آراميزدا
سؤز اولماسين ! *

آواز تو در توي توهم او تكثير مي شد . او هنوز لحن وهم را در نيافته بود . برگشت به طرف پيرمرد . به صورتش خوب دقت كرد . چه بوي غليظ شراب مي آمد از او ؟ چانه اش كج بود و چشم هايش سياه . برخاست تا برود كه پيرمرد گفت :
ـ رسيده اي ، كجا مي روي ؟ زمين گرد است مي داني ! دنيا گرد است . مي داني . تو رسيده اي ..
بي آنكه جواب پير مرد را بدهد دوباره سراغ صداي چنگ را گرفت و راهي شد
...
ماه روشن و بدر بود . خوب دقت كرد . كساني آنجا ديده مي شدند . زني پرچمي را در خاك ماه مي كاشت . دفترش را باز كرد و شكل آن پرچم را در دفتر كشيد و با صدايي بلند زن را صدا كرددددد . زن چيزي از حرف هاي او نفهميد . او انديشيد و اين بار زن را با همه ي زبان ها صدا كرد . زن خنديد و گفت :
ـ نمي توانم برگردم . بايد به خورشيد بروم . هنوز خيلي پرچم دارم !
...
صبح شده بود و زمان به پاهايش كه رويين نبود مي نگريست . او سرش را به ديوار خانه تكيه داد و به دورترها خيره شد . خورشيد با قدم هايي محكم و مطمئن روي چمن راه مي رفت . جاي پاهايش سبز بود . او خودش را زير درختي پيدا كرد و سيبي از شاخه افتاد . او از دالان تنگ خواب به حيات رفت . حيات بزرگ و آبي و حياط بود . بچه ها آنجا بازي مي كردند . يكي از بچه ها كه موهاي سرش طلايي بود از كاغذ هواپيما مي ساخت . هواپيما ! قديمي ترين فكر و نگراني يك دوپا ! هواپيماي كاغذي ، مدرن تر از هواپيماي لئونارد داوينچي بود . هواپيما به هنگام پرواز در هوا سنگ به بچه ها مي پراند . بعضي از آن بچه ها مي ترسيدند و فرار مي كردند . او خودش را ديد آن سوتر كه بر چرخ معلولين نشسته است و يكي از پاهايش را بريده اند و آن پسري مو طلايي كه هواپيما را ساخته و پرانيده بود خندان خندان مي گفت :
ـ اين بازي سوم ماست . بازي بزرگ و واپسين !
او از پسر پرسيد : تو آن دختر را نديدي ؟
پسر انديشيد و گفت : آواز خوان تو را دست هاي شب گرفت و برد . در همان بازي مقدس نخستين !
صداي چنگ امواج آبي خواب را از او گرفت . چشم هايش را باز كرد . تاريك و ساكن بود همه جا . از پشت كسي او را صدا مي كرد . چشم هاي عسلي آهويي در تاريكي مي درخشيد . آهو را به دست گرفت و بغل كرد . بوسيد آهو را . آهو اندوهگنانه گفت :
ـ مرا هم مي بري ؟
او متفكر و عميق قدم زد !
آهو گفت : مرا همه ديروز رفتند . هجوم بادهاي بيگانه و خشمگين حاشيه سبز آواز را از ياد كوچه ها زدود . مرا همه رفتند .
او ايستاد و فرياد زد : به كجا شدي ؟
...
صداي چنگ قطع شد . اثري از پيرمرد قبرستان ديشب نبود . چند رشته موي سفيد در خاك ديده مي شد . شيشه را برداشت و بر رشته هاي سفيد ريخت و به خانه شد . آهو به روي رختخواب پريد و خوابيد . او سراغ كتابخانه رفت و كلمه هايي را كه از كتاب برداشته بود ، دوباره سر جايش گذاشت . لباس هايش را در آورد و با خود حرف هاي آن پيرمرد را زمزمه كرد
“ رسيده اي ، كجا مي شوي ؟ زمين گرد است مي داني ، دنيا گرد است ، مي داني . تو رسيده اي ! “


.. سرش گيج مي رفت . شبح گوزن پاهايش را بر زمين گذاشته بود . او خوابيد و در تاريكي اثيري شهر فرو رفت و كم رنگتر شد .
گوزن كه از خانه خارج مي شد ، دختري زيبا را خوابيده در تختخواب ديد !...
...


* آهنگ تركي
كوچه ها را آب پاشيده ام
تا به هنگام گذر يار غباري نشود .
چنان بيايد و چنان برود كه حرفمان نشود !