خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 15, 2003

Abstract






آبستره


براي دليله ي كهن

مرگش. مرگش در . باور نمی کنم . یعنی مگر مرگش را من می توانم به همین راحتی در روی این تخت که حتی فنرهایش عرق کرده اند باور کنم. دوباره در تویش. مرگش مرا هم مگس می کند با این آرنج هایم کو آن رنگ نارنجی ؟ سبز خاصی که انگار با آبی قاطی شده در زیر نور زرد چراغ. نه! مرگش و مگس هایش. نه. دوباره.
_ بیدار شو!
هنوز گرم است. بیدار خواهد شد. می گفت داستان نویس است. می گفت همیشه دوست دارد داستان را از همان سطر اولش بگوید و بعد شرحش که اشتیاق دارد برای گوش ها. گوش ها را نباید گول زد. حیف است. مثل موسیقی که هی عزیزم نگاه کن زمان تیک، زمان تاک. می گفت بعضی وقت ها این هم شکستن قانون هیجان است.
_ چشم هایت را باز کن.
چشم هایت را باز کن. ببین ده دقیقه شد بیست دقیقه. مگر این را نمی خواستی؟ مگر نمی گفتی که تو هم عین اِورستی؟بالا بلند و نفس گیر. بیا! دارم بالا می روم با این تخت، با این فنرهای عرق کرده . با این اتاق. با این چراغ زرد رنگ که از تکان این تخت دو نفره تکان می خورد.همین هفته پیش آمده بودی کتاب فروشی. هفته ی پیش که انگار همین یک آنی که گذشت بود. نبود؟ عمر چه زود می گذرد تو را خدا چشم هایت باز کن. نمی کنی؟ کو آن چشم هایی که می ریخت چکه چکه به هر کجا که نظر می انداختی ؟ همین هفته پیش.

n


_
سهراب بگذار من با او حرف بزنم.
_ مست است بیرونش بینداز.
_ بفرمایید.
_ من شمسی ام. کتاب احضار ارواح کاردوک را می خواهم.
نگاهت کردم. یا هیچوقت بلد نبودی ماتیک بزنی یا خواسته بودی خودت را شبیه دلقک های یهودی خیابان سوم بکنی. آلن کاردوک. فکرم کار نمی کرد. بوی الکل از تو می آمد ولی من یکدفعه انگار مست و سنگین. چرا یکدفعه شده بودم؟
_ این کوزه چو من عاشق یاری بوده است.
_ قشنگه.
_ چی؟
_ همینه که گفتی.
_ اوه.
_ چرا حالا احضار ارواح؟
ماندی. سیاه پوشیده بودی. دامن گشاد و توری. و رنگ مسخره ی قرمز آغشته به لبهایت. سهراب منتظر بود عذرت را آرام و بی درد سر بخواهم ولی درست مقابل چشمهای سیاه و ریزش دستت را گرفتم.
_ با من بیایید.
یک جلد کتاب احضار. دستت دادم. خندیدی. اگر این سیاه و قرمز را نداشتی ... با این ها هم خوشگل بودی. دستت را جلو چشم سهراب گذاشتی روی شانه ام. برای تو سهراب وجود نداشت. انگار سهراب بود که بایستی همانجا آنجا را ترک می کرد. برگشتی و به چشم های سهراب نگاه کردی. سهراب سرش را انداخت پایین. این عادت را سهراب تازه پیدا کرده بود. رادیوی کوچکش را می بست دور گردنش و به فوتبال گوش می داد.
_ اسمت چیه؟ نه نگو. چه فرقی می کند. ولی چقدر شبیه ...
_ شبیه کی؟
_ چه فرقی می کند؟
_ حالت خوبه.
_ آره.
_ روز آفت کی هس؟
_ یکشنبه.
_ با کی زندگی می کنی.
_ خودم تنها.
_ عالیه.
یکشنبه . همین صبح زود اینجا رسیدیم. سانفراسیسکو. با ماشین خودت. دو بار هم به خاطر سرعت بیش از حد جریمه شدیم. می خواندی. هتل رنسانس. اتاق 669. تخت دو نفره. گارسون روی میز یک بچه خوک و یک بطری شامپاین آورد. نتوانستم بگویم من خوک نمی خورم. نشستیم. تو با چاقو بردیدی را در بشقاب گذاشتی .خوردیم. باورم نمی شد. بعد از یک هفته حالا در هتل. هر دو می دانستیم برای چه؟ برای گم شدن یا ؟ انگار همه ی عمرم تو را می شناختم. با همه ی استخوان ها و موهای تنم. با خونم. با همه ی مردی که در من داشت آرام آرام جان می گرفت.
_ روزی که من کتابفروشی آمدم دوست پسرم مرده بود. یعنی تصادف کرده بود. یعنی از موتورش افتاده بود زمین و ماشین از روی سرش. می تونی تصورش رو بکنی که لاستیک ماشین اینجای سر آدم این زوری بچرخه و ... کسارا کسارا! خوک منچستر خیلی خوشمزه س نه. سیب زمینی و پیاز و سر صورتی. مثل شیطان. نه؟ می خوای سرشو تو بخوری ؟ ها؟ بیشتر وحشی می شی. چقدر ضعیفی. دهانتو وا کن. تو باید جون بگیری عزیزم.
_ متاسفم!
_ نه! متاسف نباش عزیزم.
شامپاین را از دستم گرفتی و نچ نچ کردی! نه! تو این را می خواهی! روی یخ، ویسکی ریختی. خودت لیوان را جلو آوردی و تا آخرش ریختی دهنم. یکی دیگر. ویسکی تمام شد و سیگار روشن کردی و دستم دادی و رفتی زیر آب. چیزی می خواندی. ترانه ی لیلی مارلن. صدایت قشنگ بود. چرا مرا این همه مست کردی؟ بیرون ماه قشنگ لم داده بود به ابری نرم و گنده . نشستم و در خیالم نگاه کردم به مردی که سرش در خیابان مل رز رفته بود زیر لاستیک ماشین. اوه! نمی توانستم دردش را تصور بکنم؟ آیا جخ مرده بود یا؟ نمی توانستم. چه پایان سیاه و سفیدی. یعنی اول از لاسینه گا موتور سوار انجا. نیمه شب. آرام می رفت پایین. ماه تمام و زرد. شاید هم کمی سرخ. داشت می آمد خانه ی تو . در مل روز. در جیبش حلقه ی نامزدی که می خواست این طوری زیر چنار به دستت بدهد و بگوید شمسی زنم می شی؟ خیلی ایرانی و جدی. بایستی وقتی که چراغ زرد بود می ایستاد. نه! دور بزنم. دور زده بود و یک دفعه ... اوه شمسی! همین ! حالا مسعود خطاط با آن دست خپلش اسم و تاریخ تولد و مرگش را به نستعلیق می نوشت تا سنگش. چه مرگ سیاه و سفیدی. آمدی بیرون.
_ مردن چیه ؟ یعنی تو فارسی از مرگ برام حرف بزن عزیزم. از یک مرگ قشنگ و رنگی . لطفا عزیزم. بگو. به فارسی بگو؟
مردن؟ مرگ؟ می خواستی از مرگ بدانی . چرا در فارسی؟ راست می گفتی. مرگ در فارسی خوشگل بود. یعنی بعضی وقت ها. در ادبیات بیشتر.
_ کجای مرگ موتور سوار می تواند در فارسی قشنگ باشد.حتی رنگی؟!
_ مرگ موتور سوار را نمی گویم عزیزم. از خود مرگ حرف بزن!
از خود مرگ. نفسی کشیدم. من حرفی نداشتم. صبر کردم ویسکی برود اتاق های تاریک تخیلم را باز کند. آنجا سطرهای جادوگری بودند که ... جلو آینه نشسته بودی. آرایش می کردی. درست و استادانه. گفتم تا سطرهای درست را پیدا کنم کمی از تو عکس بگیرم. یکی از هابیام این بود که از زن های جلو آینه عکس بگیرم. ثبت زن در آینه و رنگ های جادویی . کی این را اولین بار از من خواسته بود؟ کجا؟ یادم نمی آمد. بیشتر از رنگ های سیاه و سبز استفاده می کردی. چرا؟
_ از مرگ بگو عزیزم.
ـ مرگ صداي پاي آب بود . صداي رنگارنگ . مثل بوي شير مادرم .
_ مثل صدای تو !
_ شبیه صدای خودت شمسی. مخمور و در خرام!
_ آه!
_ مرگ ساده ی آبی رنگ!
_ مثل صداي من . اسم مرگ من شمسیه می دونستی عزیزم.

برگشتی به دور بین نگاه کردی. دست تکان دادی . به کی ؟ به مرگ ؟ لبخند زدی؟ به کی ؟ مثل این ستاره های سیاه و سفید سینما لبخندی زدی. چقدر دندان هایت می درخشید. اسم مرگت شمسیه. با خودم گفتم. به شمسي لبخند زدي . دوباره شروع کردی به لیلی مارلن لیلی مارلن خواندن. رز قرمز را از کوزه اش برداشتی و گذاشتی لای موهایت و شروع کردی با . با کی ؟ رقصیدی . چقدر ساده . چقدر خوشگل. دوربین را از دستم گرفتی و با من شروع کردی به رقصیدن . چشم هایم را بستم. مرگی که تو ازش حرف می زدی ساق پاهای تراشیده ای داشت. پستان های برجسته و خیلی گرم. ساده . پیچیده نبود.
_ بشین من برات بگم. گوش کن. مرگ من یکی از عاشقامه عزیزم. از لای پاهای خودم اومده بیرون. از اینجا. خودم بدنیا آوردمش. با این پستونا بزرگش کردم. دست بزن ببین چه . نترس!
بزرگ و سفت . دلم شور می زد. با هوش بودند. هی برایم شامپاین می ریخت. من می گفتم و او می گفت. انگار داشتیم از یک معشوق مشترک حرف می زدیم. از شمسی. من شمسی را با دو پستان بزرگ و موهای اخرایی می دیدم و او شمسی را که از پشت با. با نقاب می پرید روی اسب و می زد به کوه و دشت.
_ از خون وجود من دنیا اومده این مرگ! هفده سالم بود عزیزم. آنجا در باغ گردو. پدربزرگم زیر سایه با سگش نشسته بود. آنجا. نگاه کن. می خندید. تو هم بخند. کی بود؟ اوه! خودش. آرام از روی دیوار آمد پایین . پدربزرگم خوابیده بود. رفتیم کمی آن طرفتر. با چشم هایش سگ را گول می زد. مثل چشم های تو . فریاد که کشیدم دیدم پدربزرگم می اید نزدیک ما. با برنوی نقره ایش. نمی توانستم ادامه ندهم. گفتم ادامه بده. شمسی خودش آنجا بود. مرگ را می گویم . گفتم خودش کاری می کند خب. ما که تمام کردیم پدر بزرگم هم افتاد آنجا. دهانش باز و کبود و زشت. رفتیم کنارش. دست پدر بزرگم را که گرفتم دیدم رفته. خیلی دور. هنوز هم که حرفش را می زنم این انگشتام . نگاه کن. اینجا. می خارند.
صدایش افتاده بود درونم. کی بود این زن؟ نکند خود مرگ ؟ خود مرگ هندی من؟ نه هندی نه! عرب و وحشی. داشت آرام دگمه های پیراهنم را باز می کرد. خیلی آرام . من خیره شده بودم به پنجره. به پل آن ور پنجره که می درخشید. پدرم دوباره می مرد. کجا بود؟ ها! همان جا در مسجد. تنها کسی که آن وقت شب رفته بود نماز بخواند. زیر برف. چرا؟ هیچکس ندانست. به مادر نگاه کردم. وقتی که من و برادرم پارو می زدیم از برادرم خواسته بود بخواند. من و برادرم می خواندیم. غروب که زیر آب رفته بود دیدیم مادر هم دارد دور می شود. خانم یانس. معلم اول ابتدایی . تنها زنی که در مدرسه موهای بلند طلایی داشت و قد و قیافه چاق و ... آنجا جلو موزه ، روز اعتصاب معلم های تبریز بود. چند شليك گلوله و خانوم یانس هم سو لانگ .انگار زیاد رفته بودم به دنیای مرگ. داشتم به مرگ داستان نویس جوان نگاه می کردم. خودم. يادت مي آيد بعد از مرگ محبوبت رفته بودي كتاب فروشي خيابان آبي و از داستان نويس جوان و مو بلند خواسته بودي برايت كتاب احضار ارواح بدهد و بعد با همان داستان نويس رفته بودي سانفرانسيسكو و در طبقه ي ششم هتل رنسانس در اتاق 669 معاشقه كرده بودي ....
_ به چشمام نگاه کن. باهام حرف بزن!
خیره شدم به چشمهای تو . حرفهایت را نمی فهمیدم. با اینکه در تو بودم حرفهایت برایم بی معنی می آمد. مرگ و معاشقه نمی توانستند در یک اتاق باشند؟ ولی چشمهایت .. داخل چشمهایت همه ی ارواح احضار شده بود. داشته مرا تماشا می کرد. عضلات و عرق مرا. مردن چه بود؟ مرگ آنها چه معنايي در برداشت ؟ دهان آنها چرا باز و مگس ها ، صداي مگس ها از كجا به آن زودي پيدا شده بودند ؟ موتور سوار داشت می رفت خانه ی تو . از سفر برگشته بودی ؟ از کجا؟ از یک دوری . صورت موتور سوار داشت هی نزدیک می شد که! خم شدم تا پستان هایت را بگیرم .
_ نه! تمام نکن. مرگ دارد می آید عزیزم. بوش کن. ببین. مثل عطر یاسمن.
چشمهایت را بستی و گوش دادی . شيهه هاي اسب وحشي مرگ از دور به گوش مي رسد. تنت داشت همه چیز مرا از دستم می گرفت. موهای بلند و سرخت. پاهایت که دور کمرم قفل شده بودند. پاهای بلند و نارنجی رنگت. این مرگی که تو حرفش رای می زدی مرا می خنداند. چه بوی زیبایی دارد این مرگ تو . مثل بوی سیگار پدربزرگ خودم.
_ می دونی عزیزم مرگ هر کسی عطر و رنگ خودشو داره.
_ نه . تعریف کن.
_ ببین. مرگ مادر من گل فروش بود. بوی نرگس کوه ها رو می داد. مرگ خود تو بوی مرکب و انار می ده. لطفا تمام نکن. ادامه بده.
_ این مرگ دارد پدرم را در می آورد شمسی.
جوابم را ندادی . اشک از گوشه چشمانت زده بود بیرون. مرگت را می دیدم با ابرها و سوت هایش. سوتهای ورشویی و زنگ زده.
بوی قشنگ و خنکی هم از کت پاره پوره اش. بوی سیگار بی فیلتر! وسط معاشقه دلم خواست سیگار روشن کنم.
ـ چی می خوای؟
ـ سیگار!
نداشتیم. هلم دادی عقب و پوشیدیم و رفتیم بیرون. عین سهراب بود. جلو مغازه ایستاده بود و چکار می کرد؟ گدا نبود. چی؟ شبیه سهراب. مغازه بسته بود. خیط . دماغم داشت می سوخت. مرد هم دشات سیگار می کشید. حرف زدی و مرد هم خندید و پاکت وینستون را داد دستت . خواستی پولش را بدهی قبول نکرد. چه مرد دوستی. بوی مرکب و انار می داد. همه فکر و ‌ذکرمان شده بود مرگ قدم زدیم. باران زده بود آبی و لاجوردی. هر جا که چاله ی آبی می دیدی می پریدی و قطره های آب می پاشید به سر و صوت من. هر کسی زیر باران راه نمی رود عزیزم. هر کسی هم که می رفت یا تازه عاشق شده بود یا تازه عشقش را از دست داده. عشق یک دری دارد طرف آسمان پر ستاره و خنک و یک دری طرف ... من از کدام در می رفتم تو؟ مرگ من هم آن زیر باران داشت قدم می زد. تنها. بوی سیگار بی فیلتر که در کوهستان پر از برف .
_ بوی گیلاس کال .
همیشه با خودم می گفتم کاش مثلا این لحظه این می شد یا آن می شد. نمی شد. ولی اینبار شد ! یک شاخه گیلاس کال در دست من .
_ بیا بگیر!
_ عاشق من نشو. من فقط می خواهم این چند لحظه اینجا ، زیر باران، روی زمین تنها نباشم.
_ سخت است شمسی.
_ نه . خودت را گول نزن. نگذار یک فاک دلت را گول بزند.
_ گوش بده!
_ صدای پای آب.
_ شمسی بهش بگو نمی خوای بری. بگو خودش تنهایی برگرده.
_ نگاش کن.. همزاد منه. پیراهنش زرد و ... .وای حتی شلوارش کتانی و سفید. داره می ره اتاق مون . بیا. بدو بریم
انگار همه چیز در ذهنم اتفاق می افتاد. نکند تو دیوانه بودی. با خود نه فکر نمی کردم. بودی. رفتیم بالا. در اتاق را آرام باز کردی
_ هیس!
پلک آرام می زدی و نگاهت می سوخت. همزاد تو نشسته بود جلو آینه. پیراهن زرد و شلوار سفید. چشم ها چشمهای تو. شمسی!
_ اسمش شمسیه. خوشگله نه؟
اسم مرگ تو شمسی بود. موهای همرنگ. سرخ و حنایی . افشان. دراز کشیدی روی تخت. کی لخت شدی؟ چشمهایت رنگارنگ بود. انگار هفتاد سنگ شفاف و رنگ به رنگ . کنارت نشستم. دستم را گرفتی و روی پستانت گذاشتی. مرگت سایه وار پا شد نگاهی به ما کرد. من صدایش را نشنیدم .دیدم لبهایش تکان می خورد. لب های قرمزش.
_ پیانو بزن برام.
پیانو ! انگشتهای بلند روی کلیدها. دستم از پستان ها آرام آمد طرف ... من کجا بودم. از پنجره می خزیدم بیرون . از بیرون . آزادی.. آیا من خواب می دیدم؟ آیا شمسی وجود خارجی داشت؟ می لغزیدم از روی این دانه باران به روی آن دانه ی باران. این تن شمسی بود یا تن مرگ شمسی که من وای چقدر زندگی شیرین است در این گلو که صدای من می ریزد در گوشش آرام
_ شمسی شمسی شمسی شمسی
_ ما حالا داریم از زیر طاق می رویم داخل باغ. این شال گردن تو چقدر ارغوانیه پسر!
_ عزیزم داری با این حرفهایت مرا می کشانی بیرون
_ نه! این جا . اینجا کجاست؟
مرگت آمد کنارت ایستاد . لخت. پستان ها مثل چی خدایا؟ پر از خدا! خندید. چه چشمهای غلیظی! در چشمهایش ... وای جمله ها. سیاه و زعفرانی . روی پوستش انگار با دست نامریی نوشته می شد خیلی خوش خط.
_ بخوان
_ چی
_ مرا!
_ شمسی
_ هزارو یک شب را بخوان تا ...
می خواندم. شهرازاد هی می گفت هی می ایستاد و هی می خوابید و هی شروع می کرد و داشتم کمرنگ تر می شدم. مرگت می خندید و می وزید. از اتاق بوی بهار می امد. انگار خود تو مرگ من بودی و اینجا. کجا بود ؟ آسمان می ریخت از کوزه ها بیرون آن جا روی میز .
_ چقدر تو این شبیه همین.
_ این مرگ منه پسر!
_ شوخی می کنی.
_ پیانو
رفت و دوباره نشست پشتش. اتاق دیگر همان اتاق نبود. شبیه چی ؟ آسمان حالتی از لاجوردی از پشت پنجره های مشبک مراکشی. من کی بودم؟ من !!! پدر من کیم؟ من چرا اینجام؟ چرا تو اینجا باید بمیری پدر؟ پدر من نمی خوام شمسی بمیره. چرا باید بمیره؟ پدر این تار عنکبوت چرا دهان تو را دارد پر می کند؟ پدر چرا آن ستاره امروز این همه سرخ است؟ پدر تو کی تصمیم داری با من حرف بزنی؟ نکند زبان مرا از یاد برده ای؟ مگر تو مادر نداری پدر؟ پدر برایت سیگار روشن کنم؟ پدر یعنی چه که حالا من در این زن در ها در هو ؟ پدر تو کی هستی ؟ پدرررررر... این دنیای پشت پنجره چرا این طور که دیده می شود نیست؟ پدر من می خواهم بیایم.

_ عزیزم دستم را بگیر.

_ من دارم با پدرم حرف می زنم شمسی .
_ پدرها هیچ وقت جواب نمی دهند عزیزم
_ کمی صبر کنی من هم پدر می شوم شمسی.
_ من وجود ندارم عزیزم.
_ مثل من.
_ مثل موتور سوار

دیگر یادم نمی آید چه ها با هم گفتیم. لیوان ها داشتند سیگار می کشیدند بیرون پنجره زیر باران. صندلی ها داشتند از خواب بیدار می شدند و می رفتند پشت کامپیوترهایشان تا خبرهای دنیا را بخوانند. درخت ها بی کار و بی پول آواز می خواندند. قاشق ها با لباس های سفیدشان آرام می رفتند اتاق بیمارها و سیم را می کشیدند . از پنجره به آدم ها نگاه کردم. به چنگال ها. به حوله ها ، به صابون ها، به ریش تراش های زنگ زده. به کاندوم های لزج و بی حال. سگ پدربزرگت آنجا نشسته بود.. هیچ وقت هم واقعی نبود. دلم داشت آرام و سنگین می شکست و می ریخت روی ملافه روی برگها روی جای خط های لاستیک ماشین. چرخ موتور می چرخید و قطره های قرمز.
_ بیا!
_ چرا می خندی ؟
_ بوی قطار . هو هو هو چی چی چی . بوی مارکو پولو
_ من اسب مرده نیستم شمسی . اسم من
_ اسم تو گوش ماهی سفیده . صدای بارونه
_ چی داری می گی؟
_ گوش بده
از دور دهان ها اسم تو را صدا می کردند. مرگت کنارم آمد. از پیشانی ام بوسید و دگمه های پیراهنش را بست. نوک پستان های زبر بود و دیده می شد. خندید و خم شد و مرا از لب هایم بوسید.
_ زندگی کن. خوشحال باش.
_ من نمی خوام بری .

چند رشته از موهایم را کند و گذاشت داخل کتاب. تو داشتی سفیدتر می شدی. کمی با مایه های نارنجی و کمی هم سبز. چشمهایت را آرام داشتی می بستی . مرگت جوراب و کفشت را پایت کرد. کی بود این مرگ تو .

_ من معلم ادبيات هم هستم . هم مرگم و هم در بمبئي سيتار مي زنم و مي رقصم !
_ مرا هم می بری ؟
_ نه
مرگ خود من با ریش بلندش آمد و دست هایم را از محکم گرفت. چقدر دست هایش شبیه پدرم بود. هر چه تلاش و تقلا، ولم نکرد.
_ چاو!!


به خودم که آمدم دیدم اینجا تنهام. روی تخت. نمی توانستم حرف بزنم. صداي موتورهاي هواپيمايي از دور به گوش مي رسيد . رفته بودی. تمام. نه! چرا؟ مگس ها از کجا یکدفعه این همه؟ رفتم جلو پنجره. دست تکان دادم. یکی را بسوزانی کنارت خواهم آمد شمسی.

جولاي 96



Labels: