خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 15, 2003





كلاغ نامه



ما شما هستيم
كنجكاو و امروزي و خبلي حساس ! ما به دنبال آدم ها مي رويم و آنها را در هر كجا كه باشد پيدا مي كنيم . در كنيسا ، در كوه هاي پرو ، در بمبئي ، در متون قديم و كلمه ها و اشارت ها ! حالا ببينيم كه به كجا رفته ايم :
چراغ‏ها روشن مى‏شوند. دريا از پشت ديوارِ شيشه‏اى تماشايى است. ما مى‏نشينيم. نور چراغ‏ها آبى مى‏شوند. همه آمده‏اند. امروز ما آمده‏ايم براى شناختن مردى مثل همه مردها كه براى خودش حيات و زندگى دارد. از همه جاى اين دنيا براى شناختن يك انسان امروزى و اينجايى. فليسوف‏ها و روانشناس‏ها و داستان‏نويس‏ها و مردم‏شناس‏ها و جامعه‏شناس‏ها و شاعرها. ما هر ماه براى شناختن كسى به اينجا مى‏آييم. اينجا دايره نوشتن يك داستان است. ما هر ماه براى داستان‏مان يك قهرمان پيدا مى‏كنيم و به اينجا مى‏آوريم. حالا او كه در نيم‏دايره روشن سالن ايستاده است و هارمونيكا مى‏نوازد مهمان اين ماه است. همه ما از صداى هارمونيكا، كه هر از گاه با صداى دريا قطع مى‏شود، دچار شعف و هيجان و اندوه مى‏شويم! من در رديف اول سالن مى‏نشينم. دو نفر ديگر از ته سالن مى‏آيند در طرفين نيم‏دايره مى‏نشينند. يكى از آنها آقاى خورشيد است و آن ديگرى خانم ماه! من دفتر نوشتن را از كيفم درمى‏آورم و روى سينه صندلى مى‏گذارم. خودكار سياهم آماده ثبت گزارش است.
آقاى خورشيد رو به مردِ هارمونيكانواز مى‏گويد: او در يك روز بسيار سرد و پر از برف در شهر تنسى به دنيا آمد. روز يك شنبه ساعت هفت بعداز ظهر!
خانم ماه مى‏گويد: در يك روز سرد، خيلى سرد، مادرش «آهوچشم»، او را زاييد. پدرش وقتى كه او را ديد خواست برايش اسم بگذارد - در آن سرزمين اسم‏گذارى مراسم ويژه‏اى دارد. آنها به اولين چيزى كه برخورد مى‏كنند اسم آن چيز را مى‏گيرند و به فرزندشان مى‏دهند. پدر در را باز كرد و به برف‏زار بيرون نگريست. چشمش به شاعر ديوانه افتاد كه Kimiz، مشروب شير اسب، خورده بود و مست شده بود.
شاعر مست روى برف نشسته بود و آواز مى‏خواند:
كلاغ سياه، كلاغ سياه
امروز بيا و روى شانه من بنشين
من مى‏خواهم به مهمانى شب بروم
من مى‏خواهم به مهمانى خواب آن پيرمرد بروم
كليد آن در بزرگ را بياور
حرف‏هاى آن شعر قشنگ را بياور
رنگ‏هاى آن سفره را بياور
و مرا ببر به مهمانى آن خواب
كلاغ سياه، كلاغ سياه!
پدرش خنديد و گفت: كلاغ شاعر! شاعر، شاعر!
آقاى خورشيد گفت: اسم پسر بچه را »كلاغ شاعر« گذاشتند!
براى كلاغ شاعر از پوست اسب و خرس لباس دوختند. شاعر كم‏كم چهار دست و پا به حركت افتاد تا دنيا را بشناسد.
خانم ماه گفت: شاعر به يك سالگى كه رسيد زبانش باز شد ولى حرف نزد بلكه آواز خواند. كلاغ شاعر همه چيز را آهنگين ادا مى‏كرد و مى‏گفت و جواب مى‏داد!
آقاى خورشيد به طرف من آمد و گفت: كلاغ شاعر لطفاً يكى از آوازهايى كه در بچگى مى‏خواندى براى آقاى نويسنده و ديگر حضار بخوان!
كلاغ شاعر لبخندى زد . چراغ ها تاريك شدند . ابرها خاطره ي آن روز فضا را پر كرد و صداي آند روز كلاغ شروع به خواندن كرد:
...
آدم برفى سفيد من ديشب به من گفت كه:
پسرعموى من است!
از او پرسيدم كه پدرش كيست
او گفت زمستان است!
گفتم پسرعمو، اسم من كلاغ شاعر است
او گفت از چشم‏هايت معلوم است!
در چشم‏هاى تو
جاى پاى آهو و اسب و خرس بر برف ديده مى‏شود!
جاى پاها مى‏روند به طرف شب،
به طرف خوابى جادويى!
خانم ماه گفت: او براى همه چيز آواز درست كرده بود. براى برف، براى ستاره، براى پرنده‏ها، براى شكار، براى مادرش! مادرِ كلاغِ شاعر از اين عادت غريب پسرش خيلى نگران بود. از اين رو«گرگ سياه» پدر شاعر پيش جادوگر قبيله رفت و يك چپق استخوانى به رسم آن قبيله به او هديه كرد و گفت: ريش سفيد! پسرم به جاى اينكه حرف بزند آواز مى‏خواند. به نظر شما چه بايد بكنم؟
پير قبيله اول خنديد و بعد به انديشه‏اى عميق فرو رفت.
كلاغ شاعر حالا هارمونيكايش را مى‏نوازد و به دريا نگاه مى‏كند.
آقاى خورشيد گفت: ريش سفيد پيرمرد قبيله آتشى روشن كرد و بعد كمى توتون و علف خشكيده به چپق ريخت و گيراند و چند پك زد و گفت:
خوشا به حال او و قلب او
خوشا به چشم‏هاى او نفس‏هاى او
خوشا به خواب‏هاى او و انديشه‏هاى او
نگران نباش گرگ سياه كلاغ شاعر عادت بسيار زيبايى دارد!
يكى از حاضران سالن برخاست و گفت: ببخشيد من نمى‏فهمم كه چرا ريش سفيد قبيله عادت اين كلاغ شاعر را زيبا يافته است؟
خانم ماه لبخندى زد و گفت: ما هم متحير بوديم ولى ريش سفيد همراه گرگ سياه به ديدن كلاغ شاعر رفت و به او خوب نگاه كرد. همين كلاغ شاعر كه اينجا در برابر چشمان شما ايستاده است، رفت و يك مشت برف آورد و دستهاى ريش سفيد را شست.
آقاى خورشيد گفت: آهو چشم و گرگ سياه از اين كار پسرشان خيلى تعجب كردند ولى ريش سفيد رو به كلاغ كرد و گفت به من نويدى بده!
كلاغ براى ريش سفيد چنين خواند:
آهوى زيبا نگران بچه خويش است
گرگ سياه روى قله‏هاى كوه مى‏گردد و از فردا مى‏ترسد
از دور صداى پرنده‏اى‏سفيد به گوش مى‏رسد
ولى درختان پستان زمين را مى‏مكند
تا براى پوشيدن بهار حاضر شوند
قلب من مست است از صداى دوردست يك پرنده
خوابم مى‏آيد، خوابم مى‏آيد
به نظر ريش سفيد، نويدِ كلاغِ شاعر شاد و مژده‏اى خوب بود. ريش سفيد از روغن ماهى طلايى كمى برداشت و به پيشانى كلاغ كشيد و او را تقديس كرد.
آقاى خورشيد گفت: اين كلاغ شاعر ما اسب‏سوارى و شكار و نيزه‏پرانى را ياد گرفت ولى باز آدم عجيب و غريبى بود. مثلاً در روز شكار به جاى اينكه خرس را با تير بزند نزديك خرس مى‏رفت و آواز مى‏خواند و آن وقت خرس با پاى خودش پيش او مى‏آمد.
خانم ماه گفت: بله، خرس با پا و ميل خودش براى قربانى شدن پيش كلاغ مى‏آمد.
يكى از خانم‏هايى كه آنجا نشسته بود برخاست و پرسيد: مگر مى‏شود؟ چگونه ممكن است يك خرس براى كشته شدن پيش او برود؟
آقاى خورشيد گفت: خانم، او در آوازش به خرس مى‏گفت كه خرس در عوض رسيدن به يك مقام و مرتبه ديگر درد كشته شدن را خواهد كشيد. او به خرس مى‏گفت هم تو به جا و مرحله بالاترى خواهى رفت و هم قبيله كلاغ از گوشت او احتياجاتشان را برطرف خواهند كرد. يك همكارى طبيعى!
خانم ماه گفت: كم‏كم براى شنيدن آوازهاى او ماهى‏ها و كلاغ‏ها و عقاب‏ها هم مى‏آمدند. حتى يك روز عقابى سينه سفيد براى او يك چپق استخوانى آورده بود كه او با كشيدن توتون آن چپق پرنده مى‏شد و پرواز مى‏كرد.
همان خانم به خانم ماه گفت: به نظر مى‏رسد كه شما افسانه‏ها را با واقعيت قاطى مى‏كنيد. اين مرد سرخ‏پوست هم مثل ما سفيدها دو دست دارد و دو پا! مگر مى‏شود پرنده شد و پرواز كرد؟
آقاى خورشيد به كلاغ نگاه كرد و گفت: كلاغ مى‏خواهى بروى و لحظه‏اى بعد دوباره بيايى!
باورنكردنى است. كلاغ شاعر چرخيد و صداى كلاغ همه جاى سالن را پر كرد. كلاغ ناپديد شد.
خانم ماه گفت: كلاغ شاعر وقتى هفده سالش شد رفت كنار بركه يخچالى و توى يخ شنا كرد!
آقاى خورشيد گفت: كلاغ شاعر از آن روز به بعد ديگر آواز نخواند. شروع كرد به نواختن هارمونيكايى كه در خواب‏هايش پيدا كرده بود. آهنگ‏هايش خيلى غريب بودند. با آهنگ‏هايش كسانى را كه بيمار بودند درمان مى‏كرد. مردم را به خواب مى‏برد يا از خواب بيدار مى‏كرد. مى‏خنداند يا گريه مى‏انداخت.
يكى از حاضران كه سفيد پوشيده بود، گفت: من اين را باور مى‏كنم. اصليت من ايرانى است. ما هم فيلسوفى داشتيم به اسم فارابى كه چنين كارهايى مى‏كرد.
بعد همه ساكت شديم. كلاغ شاعر پيدا شد و هارمونيكايش را به صدا درآورد. چشم هايمان سنگين شد . خوابيديم . خواب ديديم كه همه ي آدم ها دنيا به دور درختي درخشان گرد آمده اند و مستند و مي رقصند و مي درخشند . چرخيديم و خنديديم و بيدار شديم . واى چه صداى محزونى دارد اين هارمونيكا! باور نمى‏كنيد همه ما شروع كرديم به حرف زدن با خودمان. همه از خاطره‏ها و بخش‏هاى دست‏نيافتنى ذهن و ضميرشان حرف زدند. يكى از حاضران جلو سالن آمد گفت مرا مى‏شناسى كلاغ؟ من همان خرس بودم؟ ديگرى آمد و گفت من همان دود چپقى بودم كه ريش سفيد قبيله آن را گيرانده بود! و من حس كردم همان شاعر ديوانه‏اى بودم كه گرگ سياه اسم اين كلاغ شاعر را از من الهام گرفته بود.
آقاى خورشيد گفت: مى‏بينيد؟ چه چيزهاى عجيبى در اين دنيا هست!
من پرسيدم: حالا كلاغ شاعر چند سال دارد؟
خانم ماه گفت: هيچ كس جواب اين سؤال را نمى‏داند.
يكى از حاضران پرسيد: آيا او ازدواج كرده است؟
آقاى خورشيد گفت: نمى‏دانيم ولى ريش سفيد گفته بود كه زن او دخترى به اسم دريا خواهد بود.
كلاغ شاعر سكوت كرد. قارقارى شنيده شد. او برگشت و به درياى پشت شيشه نگريست. ما هم برگشتيم و به دريا، نگريستيم.
خانم ماه گفت: كلاغ تا به حال دريا را نديده است. شايد به نظرش اين منظره كمى ترسناك و عجيب بيايد!
آقاى خورشيد گفت: لطفاً چراغ‏ها را خاموش كنيم و او را برگردانيم.
من گفتم: نه. چه مانعى دارد. بگذار ببينيم او با دريا چه خواهد كرد؟
پيرمردى از ته سالن برخاست و گفت: كلاغ شاعر در دريا چه مى‏بينى؟ چرا براي ما تعريف نمي كني ؟ چرا رنگ چشمهايت سياه وسرمه مي شود ؟ تو هنوز هم براي ما كمي مبهم و پيچيده اي . حرف بزن . از حس هايت بگو . ما اين همه راه را براي شناختن تو آمده ايم .
كلاغ هارمونيكايش را روى صندلى من گذاشت و موهايش را از پشت باز كرد و لبخند زد . لبخندش مثل يك كاسه ي شير بود . سفيد زلال .. شروع به آواز خواندن كرد:
كسى مى‏خواستم از جنس خودم
كه او را قبله سازم
و رو بدو آرم كه از خود ملول شده بودم
تا تو، چه فهم كنى از اين سخن كه مى‏گويم كه:
»از خود، ملول شده بودم!«
اكنون، چون قبله ساختم،
آنچه من مى‏گويم، فهم كند،
دريابد!
آقاى خورشيد گفت: اين يك معجزه است. او دوباره آواز خواند.
كلاغ شاعر به طرف من آمد و به چشم‏هاى من نگاه كرد. چشم‏هايش شاد بود و پر از اشك. بعد به طرف پنجره مشرف به دريا رفت و ايستاد.
خانم ماه گفت: دريا او را ديوانه كرده است!
كلاغ شاعر برگشت و به همه ما نگاه كرد و خنديد. ما هم خنديديم. كلاغ شاعر در برابر ديدگان ما آبىْ زلال و جارى شد و از شيشه پنجره به طرف دريا رفت. آقاى خورشيد و خانم ماه به طرف حاضران برگشتند. من به هارمونيكا نگاه كردم و بعد آن را برداشتم و به طرف دريا رفتم. همه ديدند كه من هارمونيكا را به دريا انداختم ولى دريا آن را دوباره به طرف من برگرداند. حس مى‏كنم ديگر نبايد حرف بزنم يا بنويسم. حالى ملول پيدا كرده‏ام. بايد بروم. ولى اگر شما سؤالى درباره كلاغ شاعر داريد مى‏توانيد از خانم ماه و آقاى خورشيد بپرسيد تا آنها جواب بدهند. آنها همه چيز را مى‏دانند!
بهار 99. لوس آنجلس
. از شمس تبريزى