
كلاغ نامه
ما شما هستيم
كنجكاو و امروزي و خبلي حساس ! ما به دنبال آدم ها مي رويم و آنها را در هر كجا كه باشد پيدا مي كنيم . در كنيسا ، در كوه هاي پرو ، در بمبئي ، در متون قديم و كلمه ها و اشارت ها ! حالا ببينيم كه به كجا رفته ايم :
چراغها روشن مىشوند. دريا از پشت ديوارِ شيشهاى تماشايى است. ما مىنشينيم. نور چراغها آبى مىشوند. همه آمدهاند. امروز ما آمدهايم براى شناختن مردى مثل همه مردها كه براى خودش حيات و زندگى دارد. از همه جاى اين دنيا براى شناختن يك انسان امروزى و اينجايى. فليسوفها و روانشناسها و داستاننويسها و مردمشناسها و جامعهشناسها و شاعرها. ما هر ماه براى شناختن كسى به اينجا مىآييم. اينجا دايره نوشتن يك داستان است. ما هر ماه براى داستانمان يك قهرمان پيدا مىكنيم و به اينجا مىآوريم. حالا او كه در نيمدايره روشن سالن ايستاده است و هارمونيكا مىنوازد مهمان اين ماه است. همه ما از صداى هارمونيكا، كه هر از گاه با صداى دريا قطع مىشود، دچار شعف و هيجان و اندوه مىشويم! من در رديف اول سالن مىنشينم. دو نفر ديگر از ته سالن مىآيند در طرفين نيمدايره مىنشينند. يكى از آنها آقاى خورشيد است و آن ديگرى خانم ماه! من دفتر نوشتن را از كيفم درمىآورم و روى سينه صندلى مىگذارم. خودكار سياهم آماده ثبت گزارش است.
آقاى خورشيد رو به مردِ هارمونيكانواز مىگويد: او در يك روز بسيار سرد و پر از برف در شهر تنسى به دنيا آمد. روز يك شنبه ساعت هفت بعداز ظهر!
خانم ماه مىگويد: در يك روز سرد، خيلى سرد، مادرش «آهوچشم»، او را زاييد. پدرش وقتى كه او را ديد خواست برايش اسم بگذارد - در آن سرزمين اسمگذارى مراسم ويژهاى دارد. آنها به اولين چيزى كه برخورد مىكنند اسم آن چيز را مىگيرند و به فرزندشان مىدهند. پدر در را باز كرد و به برفزار بيرون نگريست. چشمش به شاعر ديوانه افتاد كه Kimiz، مشروب شير اسب، خورده بود و مست شده بود.
شاعر مست روى برف نشسته بود و آواز مىخواند:
كلاغ سياه، كلاغ سياه
امروز بيا و روى شانه من بنشين
من مىخواهم به مهمانى شب بروم
من مىخواهم به مهمانى خواب آن پيرمرد بروم
كليد آن در بزرگ را بياور
حرفهاى آن شعر قشنگ را بياور
رنگهاى آن سفره را بياور
و مرا ببر به مهمانى آن خواب
كلاغ سياه، كلاغ سياه!
پدرش خنديد و گفت: كلاغ شاعر! شاعر، شاعر!
آقاى خورشيد گفت: اسم پسر بچه را »كلاغ شاعر« گذاشتند!
براى كلاغ شاعر از پوست اسب و خرس لباس دوختند. شاعر كمكم چهار دست و پا به حركت افتاد تا دنيا را بشناسد.
خانم ماه گفت: شاعر به يك سالگى كه رسيد زبانش باز شد ولى حرف نزد بلكه آواز خواند. كلاغ شاعر همه چيز را آهنگين ادا مىكرد و مىگفت و جواب مىداد!
آقاى خورشيد به طرف من آمد و گفت: كلاغ شاعر لطفاً يكى از آوازهايى كه در بچگى مىخواندى براى آقاى نويسنده و ديگر حضار بخوان!
كلاغ شاعر لبخندى زد . چراغ ها تاريك شدند . ابرها خاطره ي آن روز فضا را پر كرد و صداي آند روز كلاغ شروع به خواندن كرد:
...
آدم برفى سفيد من ديشب به من گفت كه:
پسرعموى من است!
از او پرسيدم كه پدرش كيست
او گفت زمستان است!
گفتم پسرعمو، اسم من كلاغ شاعر است
او گفت از چشمهايت معلوم است!
در چشمهاى تو
جاى پاى آهو و اسب و خرس بر برف ديده مىشود!
جاى پاها مىروند به طرف شب،
به طرف خوابى جادويى!
خانم ماه گفت: او براى همه چيز آواز درست كرده بود. براى برف، براى ستاره، براى پرندهها، براى شكار، براى مادرش! مادرِ كلاغِ شاعر از اين عادت غريب پسرش خيلى نگران بود. از اين رو«گرگ سياه» پدر شاعر پيش جادوگر قبيله رفت و يك چپق استخوانى به رسم آن قبيله به او هديه كرد و گفت: ريش سفيد! پسرم به جاى اينكه حرف بزند آواز مىخواند. به نظر شما چه بايد بكنم؟
پير قبيله اول خنديد و بعد به انديشهاى عميق فرو رفت.
كلاغ شاعر حالا هارمونيكايش را مىنوازد و به دريا نگاه مىكند.
آقاى خورشيد گفت: ريش سفيد پيرمرد قبيله آتشى روشن كرد و بعد كمى توتون و علف خشكيده به چپق ريخت و گيراند و چند پك زد و گفت:
خوشا به حال او و قلب او
خوشا به چشمهاى او نفسهاى او
خوشا به خوابهاى او و انديشههاى او
نگران نباش گرگ سياه كلاغ شاعر عادت بسيار زيبايى دارد!
يكى از حاضران سالن برخاست و گفت: ببخشيد من نمىفهمم كه چرا ريش سفيد قبيله عادت اين كلاغ شاعر را زيبا يافته است؟
خانم ماه لبخندى زد و گفت: ما هم متحير بوديم ولى ريش سفيد همراه گرگ سياه به ديدن كلاغ شاعر رفت و به او خوب نگاه كرد. همين كلاغ شاعر كه اينجا در برابر چشمان شما ايستاده است، رفت و يك مشت برف آورد و دستهاى ريش سفيد را شست.
آقاى خورشيد گفت: آهو چشم و گرگ سياه از اين كار پسرشان خيلى تعجب كردند ولى ريش سفيد رو به كلاغ كرد و گفت به من نويدى بده!
كلاغ براى ريش سفيد چنين خواند:
آهوى زيبا نگران بچه خويش است
گرگ سياه روى قلههاى كوه مىگردد و از فردا مىترسد
از دور صداى پرندهاىسفيد به گوش مىرسد
ولى درختان پستان زمين را مىمكند
تا براى پوشيدن بهار حاضر شوند
قلب من مست است از صداى دوردست يك پرنده
خوابم مىآيد، خوابم مىآيد
به نظر ريش سفيد، نويدِ كلاغِ شاعر شاد و مژدهاى خوب بود. ريش سفيد از روغن ماهى طلايى كمى برداشت و به پيشانى كلاغ كشيد و او را تقديس كرد.
آقاى خورشيد گفت: اين كلاغ شاعر ما اسبسوارى و شكار و نيزهپرانى را ياد گرفت ولى باز آدم عجيب و غريبى بود. مثلاً در روز شكار به جاى اينكه خرس را با تير بزند نزديك خرس مىرفت و آواز مىخواند و آن وقت خرس با پاى خودش پيش او مىآمد.
خانم ماه گفت: بله، خرس با پا و ميل خودش براى قربانى شدن پيش كلاغ مىآمد.
يكى از خانمهايى كه آنجا نشسته بود برخاست و پرسيد: مگر مىشود؟ چگونه ممكن است يك خرس براى كشته شدن پيش او برود؟
آقاى خورشيد گفت: خانم، او در آوازش به خرس مىگفت كه خرس در عوض رسيدن به يك مقام و مرتبه ديگر درد كشته شدن را خواهد كشيد. او به خرس مىگفت هم تو به جا و مرحله بالاترى خواهى رفت و هم قبيله كلاغ از گوشت او احتياجاتشان را برطرف خواهند كرد. يك همكارى طبيعى!
خانم ماه گفت: كمكم براى شنيدن آوازهاى او ماهىها و كلاغها و عقابها هم مىآمدند. حتى يك روز عقابى سينه سفيد براى او يك چپق استخوانى آورده بود كه او با كشيدن توتون آن چپق پرنده مىشد و پرواز مىكرد.
همان خانم به خانم ماه گفت: به نظر مىرسد كه شما افسانهها را با واقعيت قاطى مىكنيد. اين مرد سرخپوست هم مثل ما سفيدها دو دست دارد و دو پا! مگر مىشود پرنده شد و پرواز كرد؟
آقاى خورشيد به كلاغ نگاه كرد و گفت: كلاغ مىخواهى بروى و لحظهاى بعد دوباره بيايى!
باورنكردنى است. كلاغ شاعر چرخيد و صداى كلاغ همه جاى سالن را پر كرد. كلاغ ناپديد شد.
خانم ماه گفت: كلاغ شاعر وقتى هفده سالش شد رفت كنار بركه يخچالى و توى يخ شنا كرد!
آقاى خورشيد گفت: كلاغ شاعر از آن روز به بعد ديگر آواز نخواند. شروع كرد به نواختن هارمونيكايى كه در خوابهايش پيدا كرده بود. آهنگهايش خيلى غريب بودند. با آهنگهايش كسانى را كه بيمار بودند درمان مىكرد. مردم را به خواب مىبرد يا از خواب بيدار مىكرد. مىخنداند يا گريه مىانداخت.
يكى از حاضران كه سفيد پوشيده بود، گفت: من اين را باور مىكنم. اصليت من ايرانى است. ما هم فيلسوفى داشتيم به اسم فارابى كه چنين كارهايى مىكرد.
بعد همه ساكت شديم. كلاغ شاعر پيدا شد و هارمونيكايش را به صدا درآورد. چشم هايمان سنگين شد . خوابيديم . خواب ديديم كه همه ي آدم ها دنيا به دور درختي درخشان گرد آمده اند و مستند و مي رقصند و مي درخشند . چرخيديم و خنديديم و بيدار شديم . واى چه صداى محزونى دارد اين هارمونيكا! باور نمىكنيد همه ما شروع كرديم به حرف زدن با خودمان. همه از خاطرهها و بخشهاى دستنيافتنى ذهن و ضميرشان حرف زدند. يكى از حاضران جلو سالن آمد گفت مرا مىشناسى كلاغ؟ من همان خرس بودم؟ ديگرى آمد و گفت من همان دود چپقى بودم كه ريش سفيد قبيله آن را گيرانده بود! و من حس كردم همان شاعر ديوانهاى بودم كه گرگ سياه اسم اين كلاغ شاعر را از من الهام گرفته بود.
آقاى خورشيد گفت: مىبينيد؟ چه چيزهاى عجيبى در اين دنيا هست!
من پرسيدم: حالا كلاغ شاعر چند سال دارد؟
خانم ماه گفت: هيچ كس جواب اين سؤال را نمىداند.
يكى از حاضران پرسيد: آيا او ازدواج كرده است؟
آقاى خورشيد گفت: نمىدانيم ولى ريش سفيد گفته بود كه زن او دخترى به اسم دريا خواهد بود.
كلاغ شاعر سكوت كرد. قارقارى شنيده شد. او برگشت و به درياى پشت شيشه نگريست. ما هم برگشتيم و به دريا، نگريستيم.
خانم ماه گفت: كلاغ تا به حال دريا را نديده است. شايد به نظرش اين منظره كمى ترسناك و عجيب بيايد!
آقاى خورشيد گفت: لطفاً چراغها را خاموش كنيم و او را برگردانيم.
من گفتم: نه. چه مانعى دارد. بگذار ببينيم او با دريا چه خواهد كرد؟
پيرمردى از ته سالن برخاست و گفت: كلاغ شاعر در دريا چه مىبينى؟ چرا براي ما تعريف نمي كني ؟ چرا رنگ چشمهايت سياه وسرمه مي شود ؟ تو هنوز هم براي ما كمي مبهم و پيچيده اي . حرف بزن . از حس هايت بگو . ما اين همه راه را براي شناختن تو آمده ايم .
كلاغ هارمونيكايش را روى صندلى من گذاشت و موهايش را از پشت باز كرد و لبخند زد . لبخندش مثل يك كاسه ي شير بود . سفيد زلال .. شروع به آواز خواندن كرد:
كسى مىخواستم از جنس خودم
كه او را قبله سازم
و رو بدو آرم كه از خود ملول شده بودم
تا تو، چه فهم كنى از اين سخن كه مىگويم كه:
»از خود، ملول شده بودم!«
اكنون، چون قبله ساختم،
آنچه من مىگويم، فهم كند،
دريابد!
آقاى خورشيد گفت: اين يك معجزه است. او دوباره آواز خواند.
كلاغ شاعر به طرف من آمد و به چشمهاى من نگاه كرد. چشمهايش شاد بود و پر از اشك. بعد به طرف پنجره مشرف به دريا رفت و ايستاد.
خانم ماه گفت: دريا او را ديوانه كرده است!
كلاغ شاعر برگشت و به همه ما نگاه كرد و خنديد. ما هم خنديديم. كلاغ شاعر در برابر ديدگان ما آبىْ زلال و جارى شد و از شيشه پنجره به طرف دريا رفت. آقاى خورشيد و خانم ماه به طرف حاضران برگشتند. من به هارمونيكا نگاه كردم و بعد آن را برداشتم و به طرف دريا رفتم. همه ديدند كه من هارمونيكا را به دريا انداختم ولى دريا آن را دوباره به طرف من برگرداند. حس مىكنم ديگر نبايد حرف بزنم يا بنويسم. حالى ملول پيدا كردهام. بايد بروم. ولى اگر شما سؤالى درباره كلاغ شاعر داريد مىتوانيد از خانم ماه و آقاى خورشيد بپرسيد تا آنها جواب بدهند. آنها همه چيز را مىدانند!
بهار 99. لوس آنجلس
. از شمس تبريزى

<< Home