خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 15, 2003





خانه ي نويسنده

براي تبريز و سه معلمش : خانم يانس ، آقاي دواساز و آقاي فريبا مهر
الحق ماهيته انيته




چه زباني مرا مي نگارد ؟ در چه زماني من حرف به حرف بر روي اين آرام گاه اين كاغذ ريخته مي شوم ؟ چه كسي دارد با ريخته شدن من انزال مي شود ؟ شما كه هستيد ؟ اين كلمه هاي كه ا زبان شما بيرون مي ايد چرا اين همه چرم و شهواني ست ؟ دو نوك زبان شما هزاران هزار كلمه در هم تنيده اند . كلمه ها نر . كلمه هاي ماده . كمي نزديك تر بياييد تا داستاني را با هم برگزار كنيم . من به چه زباني نوشته مي شوم و به چه زباني برگردانده مي شوم ؟ روسي ؟ فارسي ؟ عبري ؟ انگليسي ؟ تركي ؟ هندي ؟ چيني ؟ نمي دانيد ؟ چرا ؟ كسي كه مرا مي نويسد اهل كجاست ؟ چه شكلي ست ؟ در نوك زبانش اين همه كلمه و نور از كجا مي آيد ؟ شما هم نمي دانيد ؟ كجايي ست اين ادم ؟ ايراني ؟ هندي ، پرتقالي ؟ يوناني ؟ مصري ؟ كوبايي ؟ من چيز ديگري حدس .. ولي اين لحظه چه تفاوتي دارد براي من و شما كه او اهل كجا باشد . حالا بيرون از اين خانه ( خانه ي كج و معوج وسياه و سفيد نويسنده ) صداي آژير آمبولانس مي آيد . خانه ي نويسنده در همين خيابان ونيس قرار گرفته است . نزديك دريا . از اتوبوس كه پياده مي شوي كمي جلوتر دست راست ساختمان شماره ي 11509 شماره ي 5 .
همه ي اين داستان در زبان من و شما اتفاق مي افتد . بياييد زبان همديگر را ياد بگيريم ..
متوجه شديد ؟ زباني زاده شد . صدا شد . زن نويسنده بود .
ـ باشلا ايشته باشلا !
چه اجراي نا متعارفي براي اين داستان برگزار مي شود . زبان اين زن نويسنده بعضا شبيه زبان من مي شود . اسم او گونر خانم مي باشد . حالا براي نويسنده سوپ چيني درست مي كند . از ميان شما كسي هست كه زبان چيني بفهمد و مرا به چيني برگرداند ؟ گونر خانم شعله ي گاز را خاموش مي كند و دوربين را از دست نويسنده مي گيرد و عكسي از پسر نويسنده مي گيرد . پسر نويسنده خوابيده است . در عكس آن عكس سياه و سفيد حتما ما هم مي افتيم . و عكس را اين چنين برگزار مي كنيم : خواب پسر نويسنده و ما !
يك روزي حتما خواهيد توانست از خوابها و كلمه ها و نگاه هاي گونر خانم كه آنجا در آن گوشه مانده است عكس بگيريد .
شما حالا همين حالا مرا در چه زباني مي خوانيد . يا با چه زباني مي شنويد ؟حس نمي كنيد كه صدايم كمي زنانه شده است ؟ بوي سوپ چيني خانه ي نويسنده را فرا گرفته است و چشم هاي مرا مورب تر كرده است . صبر كنيد . بگذاريد دستتان را بگيرم و شما را به صرف نويسنده ببرم . قدش 170 است و وزنش 80 . برق چشمهايش عجيب است و دور سرش آن هاله ي نقره اي ديده مي شود . نگاهش كنيد . نويسنده بر مي گردد و زنش را نگاه مي كند . ما هم بر مي گرديم و دوربين را يكي از ما بر مي دارد و به گونر خانم مي نگريم . گونر خانم هم كتابي را ورق مي زند و از نيمه باز دري كه يك عكس مي بيند به آن طرف رنگها و آدم ها مي رود و آرام مي گويد :
ـ من رفتم . تو داستاني براي تعريف كردن نداري .
چشم هاي نويسنده هم سنگين تر مي شود و آرام مي گويد : من خودم قهرمان همه داستان هاي نگفته هستم .
شما مي رويد و مي خوابيد . من خودم را در اين كاغذ پيدا مي كنم . دلم مي خواهد از روي سفيد و جامد اين كاغذ برخيزم و به اتاق تاريك شما بروم . رد پاهاي نويسنده در خواب هاي بعد از مستي شماست . چراغ را روشن مي كنم و جلو آينه مي ايستم . نگاه كنيد . اين من هستم . بگذاريد دور چشم هايم را مثل نفرنفرهاي مصري چشم اسبي كنم . يكي از شما را كه قبلا هم ديده ام پشت من ايستاده است . برمي گردم و نگاهش مي كنم
ـ تو كه هستي ؟
ـ من ؟ من ؟ من پيش از اين با تو هم خاطره بوده ام .
تا دست مرا مي فشارد آرام آرام و قطره قطره جزوي از هيئت من مي شود . لطفا كمي نور چراغ را بيشتر كنيد . من مي خواهم بر صندلي نويسنده بنشينم . بگذاريد عينكم را هم به چشم بزنم . چشم هايم اين روزها به خوبي سابق نيستند . هر از گاهي سايه سفيدي بينايي ام را پر مي كند . حس مي كنم چند تن از شما را پيش از اين در جايي ديده ام . همين گونر خانم را هم قبلا در در جايي ديده بودم . ري بود انگار يا به گمانم خيابان دالي بوركت . آن روزها انگار در مخليه ي تاريك نويسنده اي ديگر خوابيده بود . به هر حال مي خواهم امروز از خاطره هايي كه به گذشته پرتاب خواهد شد حرف بزنم . تو را كه چشم هايت مثل چشم هاي آقاي نويسنده سرخ شده است و خسته اي و مي خواهي همانجا در عكس ظاهر نشده ات بخوابي ، مي شناسم . گونر خانم سرش را روي زانوي نويسنده گذاشته است و خوابيده است . نويسنده هم دارد چشم هايش را به رنگ شعله ي وسوسه انگيز شمع مي چسباند . صداي سازي از خيلي دورها به گوش مي رسد . تنها كسي كه زبانش با زبان من همخواني دارد شما هستيد . . پس اجازه بدهيد پيش از آنه حذف شويم بيايم و از خواب و روياهي شما عكس بگيرم .

ـ داستان همين حالا دارد اجرا مي شود . بگذاريد من هم كنارتان بيايم و بخوابم تا با هم در عكس برگزار شويم !
***
زن صدايت مي كند . از ميان آن همه پسر تو را صدا مي كند . انتخاب شدن از طرف چنين زني برايت خيلي مهم است . به ازراف نگاه مي كني . يكي از دوستانت مي خندد . آن يكي مي گويد :
ـ برو ديگر . فرصت را از دست نده و تا موهايش سفيد نشده برو . زن زيبايي را به تور زده اي !
موهاي سرت را از پشت بسته اي و زير پيراهن سفيدي بر تن داري . شبيه شواليه هاي فرانسوي شده اي . مي گردي و آرام همه جا را مي نگري و از نوك خودكار خيالي نويسنده ات خودت را سر مي دهي پايي و دنبال ان زن مي افتي . زن مي خرامد و راه مي رود . مي ايستي . كمي بزرگتر مي شوي و صورتت پر از مو مي شود . از پشت به زن و راه رفتن اش نگاه مي كني و بي آنكه متوجه تغير نثر و شيوه ي نوشته شدن اين داستان بشوي از شهر كلمه هاي عربي به شهر كلمه هاي لاتيني و يوناني مي رسي .آن زن مي ايستد و پيراهن سرخ ابريشمي اش را در مي آورد . درست در ميان مردان ( خدايان !) تنومند و قوي پيكر كه همدگير را مي بوسند و مي بويند و مي رقصند و عشق مي ورزند .
همين زن مي گجرخد و مي خواند و مي ايستد . وقتي كه مي ايستد به همين خدايان قوي پيكر نگاه مي كند و دست به سينه هاي گرم انها مي سايد . زمان هاي مكان ها در درون تو هي عوض مي شوند و تو دوباره تشنه مي شوي و عرق كرده . زن چاك پيراهن اش را باز مي كند . كمي سن اش تغير كرده است و رنگ چشم هايش هم عوض شده است . تو مرد جواني هستي كه كلاه شاپو بر سر داري و پر از بوي سيگار و خوش قيافه . كنار زن مي نشيني و اين پا و آن پا مي كني . زن سرخ مي شود و بوي سبز زن مثل زهري درونت را پر مي كند . در دلت مي خندي
ـ به اين زن دارم معتاد مي شوم . چقدر خوب است كه در اين لحظه من همين منم !
زن تو را به سينه اش مي چسباند . پستانش را به دهان مي گيري و مي مكي . در جايي از درون تو همان كودك مي شود كه مي خواهد بدون علت و جهت بخندد و از خودش صدا در بياورد . مي بوسي اين زن را و مي بويي و با او عشق مي ورزي و آرام مي گويي
ـ دست نويسنده اي كه تو را خلق كرده است درد نكند !
و زن مي گويد :
ـ چه تصوير عاشقانه و جاوداني را تو اجرا مي كني
مي گويي : مي بويمت . مي بوسمت . با تو عشق مي ورزم !
رنگ چشم هايت كه عسلي مي شوند در درشكه اي مقابل همان زن نشسته اي . كاتب داستان تو عوض شده است . مي گويي :
ـ ياشار احد صارمي كجاست ؟
از زبان ياشار احد صارمي به زبان گي دوموپاسان لغزيده اي و نشسته اي . به زن مي گويي :
ـ همه آرزويم اين بود كه به طرف آينده پرت شوم
زن در اينه اش كه نگاه مي كند و لبهايش را مي جود و مي گويد :
ـ ولي داستان تو را به گذشته ارسال كرده است .
مي گويي : بايد به آقاي موپاسان بگويم كه من از زبان يك نويسنده ي ديگر اين جا افتاده ام .
زن مي گويد : براي تو اين كاتب يا آن كاتب چه فرقي دارد . كاتب كاتب است .
چيزي نمي گويي و متوجه مي شوي مردي كه شباهت زيادي با تو دارد كنارت نشسته است . خم مي شوي و مي گويي :
بيا در جاي من بنشين و يك صحنه ي گرم و داغ را تجربه كن !
مرد بر مي گردد و تو را نگاه مي كند و مي گويد ك تو جاي مرا گرفته اي .
بر مي خيزي و جايت را با او عوض مي كني و دست زن را مي بوسي و به شانه ي مرد مي زني و مي گويي :
ـ اميدوارم خوش بگذرد .
خودت را از درشكه پايين مي اندازي و به طرف در تنگي كه آن طرف شهر در ميان مه زير برج ساعت ديده مي شود مي روي . مي خندي و مي گويي :
ـ ياشار احد صارمي كاش تو هم اين جا بودي !
مي خندي و مي گذري و شهوت سينما شدن را تجربه مي كني !

***
و وقتي كه برگشت دوستانش را پيدا نكرد . پاي درخت پرتغال نشست . باران تند و يك ريز مي باريد . ايستاد و به شهر چشم دوخت . خانه اش ديده نمي شد . خانه اش در اين شهر بود .
ـ در اين شهر . من مطمئنم كه در اين شهر بود ! مگر اين جا لوس آنجلس نيست ؟ پس خيابان ونيس كجاست ؟
خانه اش در ذهن نويسنده بود كه در اين شهر ( خيابان ونيس ، ساختمان 11509 ، خانه ي شماره ي 5 ) زندگي كرده بود .
ـ من اين جا يك زماني زندگي مي كردم . آنجا با ديگر بچه هاي مكزيكي و سياه و چيني بازي مي كردم . شهر مرا چه كسي از اين جا برده است ؟
برگشت و به آدمها نگاه كرد . . شاعر را ديد كه دست هايش را بسته بودند و مي بردند
ـ چرا او را مي برند ؟ مگر او چه كرده است ؟
پيش شاعر رفت و اسم نويسنده را به گفت و آدرس و مكان نويسشنده را از شاعر پرسيد . شاعر گفت :
او از اين شهر رفت . دوست هاي تو را هم برد . رد پاي تو را خيلي گشت . پيدايت نكرد . اسم او را ديگر بر زبانت نياور كه تنها و آوراه مي ماني ؟
ـ چرا رفت ؟
ـ خوشبخت بود كه توانست فرار كند . براي من آب مي آوري .
ليوان آبي به دستش داد و گفت :
ـ چرا رفت ؟ زن و بچه هايش را كجا برد ؟
شاعر كمي از آب نوشيد و گفت : نمي دانم . اين جا يهودي كشي و بيگانه كشي مد روز شده است . چند نفر از دوست هاي نويسنده را هم چند روز پيش كشتند . ولي كشته شده ها به خازر منافع سياسي اين جا در روزنامه ها سكته كرده اند .
از حرفهاي شاعر تعجب كرد و گفت :
ـ مي تواني براي من جايي در ذهنت پيدا كني ؟
شاعر كه هل داده مي شد و مي رفت گفت ك جايي هست . نزديك هاي يك كوه خيالي . مي خواهي بيايي و سرخ بپوشي و بميري ؟
گفت : نه !
شاعر پرسيد :
ـ بيمارستان چطور ؟ نيمه شب پنجره را باز كني و از لاي زخم هايت شكمت درونت را بيرون بياوري و به زمين بياندازي و تا به دست ماموران سياه پوش نيفتي .
گفت :
ـ نه . من اين جا به دنيا آمده ام . نه يهودي هستم و نه بيگانه .
شاعر گفت :
ـ مي خواهي چند صفحه از كتاب شعر من باشي و ماموران سياه پوش اداره ي تفتيشات تو را از آن كتاب حذف كنند ؟
گفت :
ـ نه شاعر بزرگ . نه . من به اين جاهيي كه تو از آنها اسم مي بري عادت و تعلقي ندارم . آن جا خفه مي شوم.
شاعر كه دست به زخم صورتش مي ساييد گفت
ـ پس خداحافظ سينه سرخ بيقرار . براي تو و نويسنده ات متاسفم .
ايستاد و با حسرت به دوست نويسنده اش ، به همين شاعر نگريست و آهي كشيد . شاعر را كنار ديوار بردند و چشم هايش را بستند . شاعر گفت :
ـ هنوز نرفته اي ؟ مي خواهي شاهد باشي ؟
گفت :
ـ تنها كاري كه حالا از دستم مي آيد همين است اي آاينده ي پيشگويي نشده !
شاعر گفت :
ـ راستي اي بي قرار تو براي من جايي داري ؟
او خنديد و گلي را چيد و زرف شاعر انداخت و گفت : براي رسيدن به ذهن نويسنده و يا شايد هرگز رسيدني در كار نباشد مكان هاي متنوعي خواهم داشت .
شاعر گفت : كجا ها ؟
او نقشه ي جادويي آبي رنگي را در اورد و گفت ك
ـ درشكه ، هواپيما . قطار ، كشتي ، كتابهاي هنوز چاپ نشده . زبان هاي هنوز به دنيا نيامده !
شاعر گفت : پس چند لحظه بعد من هم كنارت خواهم آمد .
او چشم هايش را بست و تيرها شليك شدند و شاعر به درشكه ي ذهن او افتاد و رنگ سياه و سفيد او رنگي شد . او به دست هايش نگاه كرد . گفت :
ـ مرا زنده كردي اي ..
شاعر بي هوش بود و در خواب ب ب ب ..

***
ـ كجا مانده اي اي كاتب بي وفاي زبان باز و حراف ؟ اي ديوانه ي مجذوب ؟ اي از زبانهاي دور و هرگز در آنها نبوده ؟
تا به حال چند شهر و اقليم عوض كرده و همه را در نورديده ام . از دمشق تا قاهره . از قاهره تا نبريز . از تبريز تا تل آويو . از تل آويو تا زوريخ . از زوريخ تا پاريس و الحمبرا . هيچ كتاب و اثري از تو پيدا نكرده ام . هيچ عكسي و اثري از تو در هيچ روزنامه يا مجله اي چاپ نشده است . گونر خانم عكس هاي تو را كجا گذاشته است ؟ چگونه آخر تو بي من در هر كجاي اين دنيا كه هستي ، آرامش و قرار داري ؟
شاعر مي گويد :
ـ تو هيچ قرار و ارامشي نخواهي داشت ؟
ـ اي بي قرار سوخته كجا شده اي ؟
شاعر مي گويد :
ـ تو هيچ قرار و آرامشي بي من نخواهي داشت . چون كه من ذهن و زبان توام !
آنقدر اين جدايي و فراق طول كشيد كه اسمت را از ياد برده ام . نمي دانم اسمت هومن بود يا ياشار يا سعيد و يا پرنده اي گمنام . تو اصلا وجود داشتي ؟ هيچ اصلا بودي ؟ مي دانم كه من از زبان تو زاييده شده ام ولي كجا ؟ كي ؟ چگونه ؟ و شايد تو هرگز نبوده اي و من همين سايه ي گذرايي هستم از ستارگان دور .
بيت
هر نفس گويم به آهنگ عراق
الفراق و الفراق و الفراق !
از شاعر مي پرسم : او ، اين ناخداي ديوانه اهل كجا بود ؟
مي خندد و با صداي تو مي گويد :
ـ نيميم ز تركستان نيميم ز فرقانه !
شاعر شعر مي گويد . مي گويم : بگو . رازش را باز كن . اهل كجا بود ؟
مي گويد : نمي دانم .
مي گويم : نكند اين ديوانه كشته شده باشد !
مي گويد : امكانش هست !
مي گويم : كجا ؟ مدفن اش كجاست ؟
مي گويد : شايد در تبريز شايد در اورشليم. شايد در قونيه . شايد در پراگ . او همه جا كشته شده است .
گهگاهي با همين شاعر كنار خدايان هومر مي رويم . ما را مي پذيرند و مي نوازند . شراب هاي جادويي و سرخ و كهنه برايمان مي دهند . هومر هم آنجا مي نشيند و ماهي و شراب مي خورد . مي نوشيم و هفت شكم مست مي شويم . گژ و مژ مي رويم به زمان از دست رفته ي طرف ها ي خانه ي سوان . شاعر مي رود و كنار آنها ودر عكس مي افتد و من واپرسان واپرسان :
ـ راستي شما نويسنده ي مرا نديده ايد ؟
مي پرسند : اسمش چه بود ؟ چه شكلي داشت ؟
من و شاعر كنار هم مي نشينيم و سيگار روشن مي كنيم . ( راستي شاعر هم اين روزها خودش را از آن ذهن آن نويسنده مي داند )
من مي گويم : شبيه هيچ كسي نبود . هيچ كس هم نبود .
شاعر مي گويد : مسافر بود . از قطار پياده شده بود تا داستاني بنويسد .
من سازي در دست مي گيرم و مي زنم و مي گويم : انگار يك مرد بود . پيراهنش اش پر از بوي باران و گندم بود .
شاعر سيگاري ديگر مي گيراند و مي گويد : شبيه هيچ كسي نبود
من مي گويم : شايد يك عرب بود . شايد يك پرنده بود .
شاعر گريه كنان مي گويد : دوستش يك شاعر بود .
من مي گويم : قهرمان داستانش را در يك شب سنگين گم كرد و بعد سوار آن قطار شد و شهر را ترك كرد .
آنها كنارمان مي ايند و مي گويند : متاسفيم . نديده ايم .
شاعر مي گويد : نويسنده ي شما را مي توانيم ببينيم ؟
من مي گويم : شايد او بداند
مي خندند و جواب نمي دهند !
***
چشم از خواب باز مي كني . چيزي كه در خواب مي گفتي به زبان مي آوري :
ـ حالا كه نيست پس وجود ندارد . خداحافظ اي كاتب نبوده و خيالي . خانهي نويسنده را باد برده است . كاروانسرايي بود كه همه از آن بي نام گذشتند و رفتند .
سيگاري مي پيچاني و مي گيراني و پكي مي زني و شاعر را كه در خواب اعصارش دراز كشيده است خودكار مي كني و دوست هايت را به دنيا مي آوري . مي خندي و از قطار پياده مي شوي تا داستاني را بنويسي .
ما هم مي خنديم و مي گذريم