خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Sunday, July 13, 2003





هفتِ غمگين




نشسته ام و به پرسش ها اين دو زن صورتي پوش و بلند قد جواب مي دهم . هر دو سرشان را تراشيده اند و لب هايشان را سياه زده اند . مرا مي خواهند از بانك مركزي از اين طبقه ي 13 اخراج كنند . حس مي كنند كه من در باره اينها چيزهاي زيادي مي دانم . چيزهايي كه نبايد من بدانم . چيزهايي كه در فايل هاي سري كامپيوترها خوابيده است .در باره اسم هايي كه هر روز حذف مي شوند يا شماره هايي كه بايد فقط يك نفر آنها را در اين كمپاني ببيند . پول هاي نقدي كه زير ميزي و سري به اين گروه تروريستي يا به آن مافياي كلمبيايي يا چيني داده مي شود حساب هايي كه حذف مي شوند . روابط خصوصي دولتمردان و روساي كمپاني ها بزرگ با اين بانك ها . اين ها مي دانند كه من يك نويسنده هستم . نويسنده اي كه بيشتر جايزه هاي دولتي و نهادهاي خصوصي را رد كرده است . همه جا مرا تعقيب مي كنند . چند بار خواسته اند كه ترورم كنند ولي هر بار بر اثر اتفاق هايي عجيب كه رخ داده ، نتوانسته اند و من جان سالم به در برده ام . اما همين هفته پيش زن من خاك خودكشي كرد . من علت خودكشي را نمي دانم . اما بنا به تحقيقات پليس زن من پيش از مردن با رييس بانك در باره من و پرونده ي اخراج حرف زده بود و از طريق گروه سري شيطان تهديد به مرگ شده بود .. بگذاريد نكته اي را برايتان بگويم ؛ آنهايي كه همزمان با من در اين دنيا زندگي مي كنند خوب مي دانند كه در اين دوره و زمانه تنها چيزي كه يك مرد مي تواند داشته باشد و به خود ببالد و گرم كند خود را ؛ زنش است. عشقش ، محبوبش . و اين ها به همين راحتي مرا از آن تنها كسي كه با بودنش با ديدنش گرم بودم و خوش و زنده ، جدا كردند .
هر دو به دقت به چشم هاي من نگاه مي كنند . يك چيزي خيلي عجيب كه در اين ساختمان همواره مي تواني ببيني اين است كه كار كنانش همواره در چشمهاي تو نگاه مي كنند . بدون آنكه پلكي بزنند . انگار مي خواهند آن روح تو را ، آن دستمال سفيد را از درونت در بياورند و آتشش بزنند . من با همجنس گراها مشكلي ندارم ولي حسي مرا از اين دو زن متنفر كرده است و اين ها اين حس مرا به وضوح مي دانند .
يكي از زن ها مي گويد : ايشان گفته اند يا 13 ميليون دلار مي گيري و به عنوان يك آدم مريض و ناتوان از كارتان استعفا مي دهيد و يا اخراج ..
مي خندم و بلند مي شوم و مي گويم : ايشان گه خورده اند !
فرمي را كه بايد برايشان امضا كنم از دست اين اولي مي گيرم و پاره اش مي كنم . آن ديگري كه كمي جوانتر است در گوش اولي چيزي مي گويد و هر دو از اتاق بيرون مي روند . من دوباره مي نشينم و خيره مي شوم در آن تلفن سرخ رنگ . بي آنكه بفهمم چگونه اتفاق افتاد ؛ يكدفعه ايشان را ـ او هم يك همجنس گرا بود ـ در مقابلم كه بر صندلي نشسته است و ، مي بينم. به يقين مي دانم كه از در وارد نشده بود . نگاهم مي كند . مدال غريبي به گردن دارد . مثلث و وسط آن يك قلب طلايي ! قيافه ي هنرپيشه هاي هاليوود را دارد . چيزي شبيه ميچم . اين كسي كه انگار يك دفعه از يك گوشه اي ، اين جا پيدا شد ، همه چيز را مي داند . از جزئيات يك كامپيوتر كيفي تا شبكه ي ماهواره ها . مي دانم كه او را لو صداي مي كنند و از وقتي كه او را ديده ام همان است و هيچ تغيري در شكل و قيافه اش نشده است . جوان و قبراق با پوستي سرخ و لطيف . ولي اين نگاهش را تا امروز زير ابرهاي هيچ بني بشري نديده ام . پاي روي پايش مي گذارد و مي پرسد : به راستي تو كه هستي ؟
كف دستم را نگاه مي كنم و ساكت مي مانم . او سرش را را نزديك تر مي آورد و به صداي قلب من گوش مي سپارد !

تنها بود !
دلش از آب ، آينه ي گذران ، از شوفار كه اسرافيل مدبر در آن مي دميد گرفته بود . دلش را از خود خدا كه غير از خو خودش كسي نبود ، گرفته بود . از سيماي مرموز اسرافيل ديگر خوشش نمي آمد . پيش از اينها اسرافيل براي شعرهاي او موسيقي مي ساخت . اما او را ديگر دل سراييد شعري در ميان نبود . هرگز كه حتي نگاه هاي عاشقانه ي جبراييل ، آن دوستي ديگر ، دلش را گرم نمي كرد . با جبرايييل حرفي تازه و ناب ديگر نداشت . ذهن جبراييل تكرار هميشه بود .
ـ بس كن اوراد و دعاهاي مكرر را جبراييل !
نفسي كشيد و موهايش را از پشت بست و به عزراييل نگريست . چهره اي شبيه چهره ي بهترين دوستش عزازيل . او تنها بود . مطلق آنروزگار . هميشه الهام را از چهره ي عزراييل گرفته بود . با خود گفت : چه سياهي زيبايي . چه لبهاي كلفت و گرمي !
عزراييل صدايي دلپزير بود : عالي مقام امروز در انديشه اند !
برخاست و شنل بنفش اش را كند و انداخت و گفت : سياه روي زيبا امروز ما سخت در انديشه ايم .
عزراييل خود را به شكل تلفني در آورد و گفت : عالي مقام مي توانند دوست شان عزازيل آتش چهره را صدا كنند تا عنقريب برسد و چاره ي حال فرمايد .
عزازيل ...
كمدين آن روزگار . صورتي پر از تجربه و گرم . تنها خردمند آن جمع . شبيه سقراط بود آن عزازيل . خداي شطرنج بازان . همه ي زبان ها را مي دانست و دوست دكتر فاوست بود .عزازيل دوست ، يار و غار عالي مقام ! او را براي امري مهم به ولايتي ديگر گسيل داشته بود .
عزازيل و عزراييل دو برادر توامان بودند . عزازيل حرف و چيز ديگري بود . شمشير بازي مكار و سياس . نكته دان . دور انديش و خوش مذاق . تنها كسي كه در غيبت عالي مقام به تخت متعالش مي نشست و شنل بنفش را بر شانه مي انداخت و به رتق و فتق امور مي پرداخت .
خواست عزازيل را احضار كند و با او درد دل فرمايد . چشمش به اينه دار شاعر ( جبراييل ) افتاد و از فكرش پشيمان گشت . عزازيل يار بود اما اگر او را از اين مقال چيزي بگويي مار آستين ات خواهد شد . عزازيل عشق را به خاك نخواهد فروخت ! به خيال چهره ي عزازيل غمگنانه نگريست . چهره ي او شبيه آن چيزي بود كه سالها در دلش ساخته و پنهان داشته بود . چهره اي كريمانه و عاصي . او تنها در نگاه عزازيل عصيان را يافته بود . عصياني دوست داشتني و خنده دار .
عزراييل به سخن در آمد . : نه خود اين سهل است كه ميكايي و اسرافيل اين جا تشريف دارند و مي تواندد سور و شكاري تدارك ببينند تا مگر عالي مقام از افكار و انديشه بدر آيند و در بزم شاهانه ي خود بنشينند .
ـ كاش تو مي دانستي عزراييل كه من چه مي خواهم بكنم ؟ كاش مي توانستي بفهمي اين الهامي را كه من از تو وام گرفته ام چقدر بر دوش من سنگين است . نه تو و نه اين بود و نبود او را توان فهميدن خواهد داشت . عصاي جادوي من كجاست ؟
عزراييل نزديك آمد و عصا را به دست عالي مقام داد و گفت : حداقل بگذار بگوييم برايتان چنك بنوازند و برقصند
ـ آه عزراييل رهايم كن كه من باز تنها تر شده ام !
چشم هايش را بست و نفسي عميق كشيد . هر چه بود و نبود را نفس كشيد . نور و تاريكي را . تصميم تصميم او بود و ساعت سعد و مبارك . به خيال چهره ي عزازيل در آن دوردست نگريست . عزازيل بر روي تخت سرخش در زمين نشسته بود . مغرور و متفكر . در مقابلش فرشتگان آتش چنگ و چغانه مي زدند و خوشباشي مي كردند. كتاب دل عزازيل از چشم ايشان دور نبود . توهم نگاره هاي عزازيل مغشوش و مشوش بود . عزازيل دل نگران اين چنين مي انديشيد :
نكند تنهايي او را ببرد و بنشاند نزديك آن درخت درخشان !نكند اين تنهايي او را ديوانه كند و برخيزاند و بگرداند و برقصاند . نكند اين تنهايي با او الهام طرحي تازه دهد نكند او خليفتي از گل بيافريند . حريف را در جام شراب سخت شااعر و تنها مي بينم . مي ترسم از فردا . از خويش و حتي از خيال خيليفت فردا .
از واژگويي هاي عزازيل غمگين تر شد برخاست طرف درخت درخشان رفت و راه برايش روشن شد و او جبراييل را گفت :
ـ هاي جبرا از قلبتان فرشي آبي رنگ بگسترانيد تا در بي كرانگي قدم بزنيم .
برخاست و آهي كشيد و عصايش را طرفي انداخت و گفت :
ـ هاي عزرا ، گل افسون را برويانيد و بخشكانيد و گردش را برايم بياوريد .
ـ هاي اسرا دلتان را فلوتي كنيد و آواز عشق را از چشمهاي من بشنويد و بنوازيد !
تصميمش را گرفته بود . در بي كرانگي ايستاد . گرد گل افسون را به دستانش پاشيد . به دور خودش چرخيد به آن درخت درخشان نگاه كرد . به خاك الوان از زمين آمده فكر كرد چرخيد و چرخيد و خاك را به صورت تخت خوابي در آورد . الهه هاي نور خاموش گشتند . نفس هاي درخت درخشان شنيده شد . او دراز كشيد و به عشق انديشيد .
ـ هاي جبرا تو قلب من خواهي شد .
ـ هاي اسرا تو آواز من خواهي شد !
ـ هاي عزراييل بردار عزازيل دوست من تو خواهي شد 1
هاي درخت درخشان تو زبان من خواهي بود !
چشم بست و باران باريد ن گرفت !
ـ اي خاك اكنون منم . شاه شاهان . تا من با من باش و بر من بپيچ و مست شو !
باران باريد . هفت روز سكوت در برابر اشك هاي عزراييل گذشت . زير باران هفت زمان دراز كشيده بود . هنوز عزازيل نيامده بود . خميره ي خاك با جان او در هم مي آميخت . انديشيد اگر حالا عزازيل اينجا بود بالهاي من مي شد !
خواست او را به نام صدا كند . به چشم هاي پر از اشك عزراييل نگاه كرد . لبخند زد و از فكرش فارغ شد . غم سنگيني به دلش خزيد و ياد جبراييل افتاد . ديگر نبود و در خود او بود . هفتمين فرمان را به خاك صادر كرد . عزراييل چشم هايش را پشت دست هايش پنهان كرد و روح خاك او را در خود كشيد و هر چيزي كه داشت با جان او مخلوط شد . هفت زمان ! هفت حرف ! هفت عدد !
برخاسته بود و كمي سنگين بود . زمين را نگاه كرد . چشم سومش بسان گل نرگسي آنجا مانده بود . با آن چشم سومي كه عزازيل را مي ديد و او را دوست مي داشت . خم شد آن چشم را برداشت و از دزديك نگاهش كرد و به دست عزراييل داد
ـ هاي عزرا دوست من به خاك بنشين و به چشم سوم من نگاه كن و آرامش داشته باش!
دست هايش را به طرف آسمان برد . هفت قو آمدند و بر درياها نشستند و آواز خواندند . او هفت حرف را به صدا در اورد . عزراييل و چشم سوم با خاطره هايي از روح خاك در هم آميختند و چرخيدند و گرديدند و زن ، نيمه ي ديگر ، دوست مقدر به وجود آمد و كلاغي از ديدن زن زبانش گرفت و قار قار كنان خبر را به آن دوردست ها برد . به زن نگريست . چقدر اين موجود زيبا بود و زيبا اولين كلمه اي بود كه از زبانش بيرون خزيد . زن را كه هنوز در خواب بود به آغوش گرفت و شروع به آواز خواندن كرد . ناگهان صدايي روح جاري خود را به خود آورد ؛
ـ تو ديگر كيستي ؟
برگشت و او را نگاه كرد . دير شده بود . عزازيل بي آنكه خيس شده باشد با آن كلاغ سياه كه بر شانه اش بود در مقابل او ايستاده بود و زبانه مي كشيد . او عزازيل را مي شناخت :
ـ دير آمدي !
ـ عالي جناب كجاست ؟
ـ عالي جناب منم !
ـ كمتر از آني كه عالي جناب تو باشي . خليفتي از خاكي تو ! بوي كرم هاي خاكي را مي دهي . بوي ريشه هاي درختان زمين . بوي خورشيد مي دهي . بوي شب و ستاره هاي سرد و دور و خاموش ، بوي ماه و بوي ترس . ماجرا و دريا و شعر . برادرانم عزراييل و جبراييل كجايند ؟ ميكاييل عزيز كو ؟ كيست اين دوپاي ظريف و وسوسه انگيز كه در آغوش تو آرميده ؟
ـ عالي جناب منم . برادران منم . بود و نبود منم . اول منم . واپسين منم. خمره ي افيون منم . مي صاف منم . دف منم . درخت درخشان منم . زبان منم . به سلامم در آي و مدحم كن !
عزازيل ناله ي دلخراشي كرد و افتاد .


لو به چشم هايم نگاه مي كند و اشك از چشمانش بيرون مي ريزد . فرم اخراج مرا پاره مي كند و طرف پنجره مي رود . پنجره را باز مي كند و آرام مي گويد: زنت خاك را من كشتم . مرا ببخش !
سرم را پايين مي اندازم و به دست خودم ، دست هاي انسان نگاه مي كنم . قلبم مي خواهد بگويد كه عزازيل دوست من هميشه تو دير كرده اي ...
سر بلند مي كنم كه نگاهش كنم . ... نيست . خودش را از پنجره پرت كرده است و مرده است و آن كلاغ كنارش نشسته است .
آن طرف پنجره هم من هستم . همه جا و هر جا . و در دلم دشمن من كه از من و دوست من بود مرده است . به خيالتي ديگر مي نشينم تا روح زنم از دور ، دستش را به طرف من دراز كند و دستش را بگيرم و با او از پنجره پرت شوم . پرت مي شوم و صداي آمين شما پشت سر من معنايش را از دست مي دهد .

بهار 97