خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Sunday, July 13, 2003



قصه ي دو پيرزن



گفت : امكان ندارد . ندارد . باورم نمي شود . من او را ديدم . تا اين جا نزديكش رفتم . حتي خنده ام گرفت و خنديدم . به چشم هايش هم نگاه كردم . لعنتي مثل هميشه معصوم و ساده پلك مي زد . نشان به اين نشان كه حس كردم او همزاد من است . نه امكان ندارد حتي همان لحظه من فهميدم كه من و او برادريم صدايش دلم را شكست . به قانون سياه تو هم لعنت فرستادم . ماشه را چكاندم . دو بار . دو گلوله . بنگ . بنگ . چگونه مي تواند زنده باشد ؟
نفسي عميق پشت تلفن كشيده شد و صاحب صدا گفت : او همين طرف هاست پسر . همه او را ديده اند . صدايش را شنيده اند . چشم هاي سياهش هنوز اين دنيا را مي بيند . او را هنوز نكشته اي . كار تمام نشده اشت . پدرت او را دوباره اين جا فرستاده است ..
هفت تيرش را به طرف شقيقه اش برد و گفت : پدرم ؟ گفته بودي كه پدرم مرده است . مرده از كجا بتواند مرده اي ديگر را به اين جا بفرستد ؟ آخر ممكن نيست . ۱۷ سال پيش اين اتفاق افتاد . من حتي سر جسدش ايستادم و گريستم . از همين انگشتي كه ماشه را چكاند نفرت كردم و از همان روز اين انگشتم مي خارد . خونش را حتي به آزمايشگاه خود جنابعالي فرستادم . حتي مدالش را كه پاي كبوتر بود از گردنش كندم و در جعبه ي سياه خودم گذاشتم مگر روزنامه ها را نخوانديد ؟ دو گلوله . درست اينجا و اينجايش . هنوز هم بوي خونش را كه از چشم چپش جاري بود مي توانم حس كنم ۱۷ سال پيش او با دو گلوله رفت .. باور كنيد پرواز كرد و رفت .
صاحب صدا گفت : اين كار هنوز تمام نشده است .بايد بروي و تمامش كني . سرش را بياوري و بدهي به دست من و گر نه .. ( صداي نازك خفاشي از گوشي تلفن به گوش رسيد و ارتباط تفني قطع شد . )
او نشست و هفت تير ش را كنار گذاشت و آب انگورش را سر كشيد . به مثلث سرخي كه در كف دستش رسم شده بود نگريست و به فكر فرو رفت . ۱۷ سال پيش . ۱۷ سال پيش . پيش ... استاد اولي قرباني را براي او تعيين كرده بود . فرق صورت او با صورت قرباني فقط يك خال بود . خال او بر گونه ي چپش بود و خال قرباني بر گونه ي راستش . قرباني را در يكي از كليساهاي بزرگ و خيلي قديمي شهر گير آورده بود . قرباني شلوار و پيراهني سفيد بر تن داشت . طرفش رفته بود و لبخند زده بود و بعد خنده اش گرفته بود . او هم خنديده بود .آن روز كت و شلوار سياهي بر تن داشت و با دست چپش هفت تيرش را در جيبش فشرده بود .. صداي قرباني هنوز در گوشش جريان داشت :
( مادرت را مادرت را درت را را ... نمي شناسم برادر پدرت پدر من است بايد بداني . من و تو از دو راه ي سرنوشت به هم رسيده ايم برادر پدرمان تو را از او ربود و برد . دست راستت را نگاه كن . نشان پدرمان است . گفته اند كه ما روزي در پايان داستانمان به سوي شير سبز ، پدرمان خواهيم رفت و او ما را خواهد بلعيد . تو مي داني كه من از چه سخن مي گويم .او برادر پدرمان در تاريكي و ژرفاي خواب هايت آن شير سياه است . بنابه گفته ي كتاب هاي مخفي و نا مريي او نخواهد توانست من و تو را ببلعد . حالا تو براي ديدن كلاغ آمده اي پا براي ديدن كبوتر ؟ )
كلاغي از ذهنش گذشته بود . با دو دستش صورت او را به طرف خودش كشيده بود و از پيشاني اش بوسيده بود . صداي خودش را كه در كلمه ها خالي شده بود به ياد آورد :
( براي كبوتر نيامده ام . زمان ما زمانه ي پيچيده ايست . پيازي تلخ . قرار است يكي از ما بتواند زنده باشد . قرار است كه من بي برادر بمانم . قرار است كه ما بمانيم و وعده هاي كتاب شما اجرا نشود .براي من ديگر از پدر مجهول حرف نزن . تو مي داني كه من براي چه اينجا آمده ام . همه ي عدد ها در دل شير سياه است و مرا از او گريزي نيست . خدايان بايد باشند و به تخت بنشينند . گوسفندان و آنهايي كه براي چند روز سايه اي گذرا هستند مجبورند كه بميرند و بروند قانون قانون است . .استاد قانون من است و اگر ماري 15 سر داشته باشد بايد هر پانزده سرش را كند و تمامش كرد . حتي اگر سران آن مار پدر و برادر من باشد . من دست پرورده و پسر خوانده ي ساليان استادم . قرار را گذاشته اند و من ياد گرفته ام كه قرار را اجرا كنم . )
اولين گلوله را در قلب قرباني چكانده بود . قلب خودش به درد در آمده بود . چشم هايش را بسته بود و نعره اي زده ، دومين گلوله را به چشم چپش شليك كرده بود و برادر افتاده بود و صداي رفتم و بال زدن كبوتران و سكوت وحشت آور كليسا و قيافه ي مرده ي او . مگر ممكن است كه او زنده باشد ؟ آهشته با خود گفت : نكند همه ي اينها داستان فيلمي بوده باشد و او هم يك همزاد داشته باشد . ايستاد . شلوار قهوه ايش را پوشيد . هفت تيرش را زير كمر گذاشت دستكش دست راستش را به دست كرد و عينكش را زد و باراني سياه و بلند ش را پوشيد و جلو آينه ايستاد . شرابي در گيلاس ريخت و خنديد :
ـ نكند پدرم نمرده باشد و حرفهاي برادرم درست باشد . چرا من او را كشتم ؟ حتي يكبار هم علت ش را از استاد نپرسيدم . استاد برادر پدرم بود و اين را هرگز به من نگفت . چرا ؟ آيا استاد مي داند كه شير سبزي به خوابم مي ايد و نگاهم مي كند . چرا خود من هرگز در باره ي پدرم از استاد نپرسيم ؟ من كه پسر خوانده ي استادم . چه قوانين بي رحمي را استاد تدوين كرده است . چرا من بايد با هيچ زني همخوابگي نداشته باشم ؟ استاد از چه هراس دارد ؟ از نسل پدرم ؟ من و ديگر پسر خوانده ها هر روز داريم باهوش ترين آدم ها ي اين دنيا را از بين مي بريم . به سراغ هر كسي كه مي رويم اولين صفتي كه در آنها مشاهده مي شود ممتاز و انديشمند بودن آنان است .با كشتن يكايك آنان چيزي از من كم مي شود . چرا پدرم را هرگز نديدم ؟ استاد هيچ يك از مسايلي را كه در باره ي من و داستان زندگي من است تا به حال نگفته است . من بايد فرصتي براي انديشيدن پيدا كنم .
شرابش را سر كشيد و شمع جلو آينه را روشن و از خانه خارج شد .
OOO

سوار قطار شد . موسيقي متن اين داستان به مايه هاي هندي گراييد . او روبروي مردي كه روزنامه مي خواند نشست . كتاب برزخ را از كيفش در آورد و شروع به خواندن كرد . هوا گرم بود . صداي دو پيرزن كه پشت او نشسته بودند او را آزار مي داد . يكي از پيرزن ها گفت :
_ چند هفته پيش كه از خواب بيدار شدم ديدم پنجره باز است ، ترسيدم . رفتم كنار پنجره و بيرون را نگاه كردم . باور نمي كني پسر من سر مردي را با اره مي بريد . ترسيدم . خواستم فرياد بزنم . نشد . نتوانستم . او سر آن مرد را بريد و رفت . وقتي كه رفت فوج بزرگ كلاغ ها آسمان را گرفتند . رفتم تا صورت قرباني را ببينم . خشكم زد . پستچي محله ي خودمان بود . اما روز يكشنبه چرا براي پسرم نامه آورده بود نمي دانم . مرد خوبي بود . هميشه آواز مي خواند .
پيرزن دومي گفت :
_ مرگ اين روزها مسئله ي ساده اي شده است . همين دو مردي كه اين جا نشسته اند به نظر مي ايد كه زنده نيستند .
پيرزن اولي خنديد و گفت ك مردي كه روزنامه مي خواند زنده است ولي مردي كه برزخ مي خواند زنده نيست و سر مرد پستچي را او با اره بريده بود .
پيرزن دومي گفت : ولي بايد اين دو نفر جايي همديگر را بغل كنند و به طرف پدرشان بروند و بلعيده شوند ..
پيرزن اولي گفت : آنكه را برزخ مي خواند او را من زاييدم .
پيرزن دومي گفت : آنكه روزنامه مي خواند از شكم من بيرون آمد .
..
او برگشت تا صورت آنها را ببيند . اثري از پيرزن ها نديد . پيرزن ها در ذهن او بودند و نبودند . به داستاني كه از آنها شنيده بود فكر كرد :
من كه برزخ مي خوانم زنده نيستم . پس زنده بودن چگونه بايد باشد ؟ ژ
به دست هايش نگاه كرد . دست هايش مي لرزيد . دستهايش را بوييد . نوك انگشتش را به دندان گرفت و گزيد . خون از انگشتش بيرون جهيد . خندي و گفت :
_ پاداش من اين كابوس ها و اين پيرزن ها و اين افكار و وسوسه ها خواهد بود ؟ تستاد كه به من وعده ي حضور و آرامش داده بود . اگر پاداش من عذاب دروني باشد پسر استاد را از او خواهم گرفت .
برگشت تا به مرد روزنامه خوان نگاه كند . كابوس . همان مرد بود . مردي كه در كليسا به دست او كشته شده بود . او زنده بود . مرد كلاهش را از سر برداشت و گفت : بهشت را بخوان برادر !
_ خواهم خواند هنوز به آنجا نرسيده ام .
_ ما همديگر را مي شناسيم . ها ؟
_ شايد . شايد روزي همدگير را در كليسايي ديده بوديم .
_ چرا دلت گرفته است ؟
_ درونم را كلاغ ها پر كرده اند . من در تاريكي نفس مي كشم . شير سبز گهگاه به خوابم مي آيد و در درونم مي نشيند . همين كلاغ ها رفته رفته كبوتر مي شوند . از دلم خون بيرون مي آيد .
_ خون كلاغ . ها ؟
صداي خنده اي از پشت ش آمد و مرد ناپديد شد . او برگشت و صاحب خنده را نگريست . پسر جوان و بيمار استاد بود .
_ ديدي او را نكشته اي خاين ؟ مي داني جزاي خيانت تو چيست ؟
_ مي دانم . بايد خودم را بكشم .
پسر استاد گفت : من از طرف استاد ( پدرم ) تا ۳ خواهم شمرد . تو بايد قانون كبير را اجرا كني .
او هفت تيرش را در اورد . حس كرد برادرش در قلبش نشسته است و آواز مي خواند . از دهانش خون مي آمد .. خون دهانش را پاك كرد و بلند بلند خنديد . يك دفعه هفت تيرش را به طرف پسر بيمار استاد چرخاند و همه ي گلوله ها را به تنها جايي كه او را مي توانست از پا در بياور شليك كرد . گلوله هابه چشم چپ پسر استاد شليك شد و كلاغ ها سفيد شدند .
OOO
صداي تلفن او را از خواب بيدار كرد . فكر كرد همان مردي ست كه او را در قطار ديده بود . تلفن را برداشت تا به كابوس جواب بدهد . صداي پشت تلفن نفس هاي بلند و عصباني استاد بود :
_ اليت بنفش را هم نكشته اي .
خواب آلود گفت ك اين ديگر ممكن نيست . من سر آن زن را گوش تا گوش بريدم . انداختم بين چرخ دنده ها . به خاطرش به چاه پشت كوه هاي قفقاز افتادم . از چاه فرار كردم . چگونه ممكن است ؟ اين كابوس ها را چه كسي براي ما زنده مي سازد ؟ اگر استاد بزرگ مي گويد انها زنده اند فكر مي كنم يكي از ما دچار وهم شده است .
صدا آمد : بايد كلكي در كار باشد . پسرم را ديشب كسي كشته است . همه ي دختران من در عزايند . مرگ پسرم به ان برادر تو و آن اليت بنفش مربوط است . من آينده ام را از دست دادم . دخترانم بي او مادر نخواهند گشت . كسي به ما خيانت كرده است . من حتي به تو نيز اعتماد ندارم ..
صدا قطع شد .
او آب انگورش را سر كشيد و با خود گفت :
_ استاد از كسي مي ترسد . اين كسي كه او حرفش را مي زند يقينا با من در ارتباط مي باشد و با برادر من هم . يعني پدر خوابيده ي من !پيرزن ها گفتند كه ما بايد پيش پدر رويم تا او ما را ببلعد . چه تفسير پيچيده اي از پدرم داشتند . پدرم را تا به حال نديده ام . به عين او را مشاهده نكرده ام . من دارم به سويي مي روم كه كتاب هاي نامريي قول آن را داده اند . از تنم زهر كلاغان بيرون مي ريزد . به دوراهه ي تقدير رسيده ام . به گزينشي سخت . به كلاغ يا به كبوتر .
از خانه خارج شد . . دو مرد و يك زن زير برج ساعت ترانه اي مي خواندند . لباس هاي رنگا رنگي به تن داشتند . يكي از انها كه گيسوان سياه و بلندي داشت و بوي صندل مي داد . چلو مي نواخت ارام زمزمه كرد :
_ فرزندان اسمان بيدار شده اند . آرامش داشته باش . آنها به مهماني پدرشان خواهند رفت . مهماني پدر ما ! بياييد همديگر را ببوسيم و برقصيم .
حس كرد زن و مردي پشت او ايستاده اند . برگشت و خشكش زد . همان مرد و همان اليت بنفش پوش . اليت كه بطري آبجو در دستش بود گفت: بلاخره به بهشت رسيدي ؟
_ نه هنوز . شما دوزخ را خوانده ايد ؟
_ كتابش را به ما ندادند . ما فقط بهشت را خوانديم .
آن مرد گفت : تو هم بايد آن را بخواني .
او پرسيد : آخر شما چگونه از انجا به اينجا امديد ؟
اليت كه چشم هايش سياه و مهربان بود گفت : مثل شما كه از خانه به اين جا آمديد .
او كمي نزديكتر شد و گفت : مي توانم به گردن شما نگاه كنم ؟
_ حتما .
هيچ اثري از سر بريدگي در گردن زن نبود .
مرد گفت : هفته ي اينده عيد ماست . پدر انجا جلوس خواهد كرد . بايد بياييد . آن خيابان تنگ تنگ پنجم . پماره ي ۱۷ صبقه ي ۷ .
او سري تكان داد و به خيابان تنگ انديشيد . در شب گم شد .

..
چند زن در برابر استاد مي رقصيدند . استاد متفكرانه به او نگريست و گفت : دوزخ را خواندي ؟
_ نه ، نتوانستم .
استاد گفت ك تو را انگار كه پسرم باشي بزرگت كردم . پوستت دريغ نصيب من شد و درونت نصيب آن شير سبز . پسرم را كشتي و قانون را شكستي . من اين جام زهر را مي نوشم و به دل شكسته ام اعتنايي نمي كنم .
استاد نشست و اشاره اي كرد و دستان قوي و سياه و زرد و سفيد از هر دو طرف او را گرفتند و نقره ي مذاب به دهانش ريختند و او درد كشيد و مرد . درد كشيد و مرد و در كشيد و مرد و از خيابان پنجم گذر كرد . صداي كبوتران درونش را پر كرد . حس كرد كسي برايش بهشت مي خواند . صداي خنده ي پدرش را شنيد و چشم باز كرد . به طبقه ي ۱۷ رسيده بود . همه آنجا حضور داشتند . پدرش و دست هاي باز برادرش براي آغوشي مقدس ..
..
اليت پرده را كشيد و همه جا آن طرف سياهي باغ شد از اين جا به بعد براي اين داستان كلمه اي پيدا نشد تا داستان نويس آنها را براي شما بگويد . زبانم از يادم رفت و پيرزن ها را گم كردم . اگر خواستيد خودتان به خيابان پنجم ، ساختمان ۱۷ ، طبقه ي ۷ برويد و بقيه ماجرا را ببينيد .