خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Thursday, July 03, 2003





برويم كنار ياس ها علف بكشيم
براي گيتار و ترانه هاي زيبا شيرازي



ـ لولي بگذار از تو عكس بگيرم . لبخند بزن . اين جا را نگاه كن . چه چهره ي زيبايي داري لولي !!
وقتي كه از او عكس مي گيرم ، وقتي كه چهره ي زيباي لولي ( بايد خودتان مي بوديد و مي ديديد كه لولي چه اندام و چهره اي دارد تا زيبايي را مي فهميديد . انگار خود بریژیت باردو مي باشد ...) در عدسي دوربين ديده ميشود صداي قلبم را مي شنوم . تاپ تاپ تاپ تاپ لو لو لو لو لو لو لولي تاپ تاپ تاپ تاپ ! موهايم سيخ سيخ مي شوند و رنگم .. فرض كنيد اگر در يك روياي خيالي رنگ تن ام زرد باشد آبي مي شود . عكس در مي آيد و خشك مي شود و لولي ظاهر مي شود در عكس . لولي دست شوهرش را مي گيرد و او را نگاه مي كند و بعد با عشوه اي كه دارد انگشت اش را دهانش مي گذارد و با صداي گرمش مي گويد : حالا بيا از تو عكس بگيرم تا ببيني كه تو از من هزار دفعه خوشگل تري پونه جان !
من با حسرت نگاهشان و آنها خندان خندان مي خندند و مي روند به حيات پر از ياس . باور مي كنيد كه همين شوهر لولي رقيب من شده است ؟ زندگي عجيبي است خواننده ي عزيز . او براي من رقيب شده است و من براي او ... بگذريم
لولي را من از اوايل روزهاي مهاجرت و پناهندگي مي شناسم . از روزهاي كمپ پناهندگي شهر چوروم در تركيه . لولي كه دانشجويي بهايي در رشت بود به آنجا آمده بود و من عكاس و روزنامه نگاري از تبريز . لولي هنوز هم لهجه ي رشتي دارد و هنوز هم بوي سير و ميرزا قاسمي مي دهد . سفيد سفيد است و گونه هايش رنگ انار دارد و همقد من است . چشم هايش قهوه اي و پستا نهايش دو عاج هندي . در آنجا هم اتاق بوديم . باور كنيد كه بوي تن همين لولي خانم خيلي زيبا تر و دلپذير تر از عطر گوچي ست . وقتي كه تنش را ميشست ، وقتي كه تنش را خشك مي كرد من بي آنکه دنيا بفهمد عطرش را در سينه ام حبس مي كردم و با آن عطر خوشبخت بودم . لولي به من مي گفت :
ـ تو ديوانه اي . اين كميسر جوان دلش را به تو بسته است ولي تو محل سگ هم به او نمي گذاري ! پونه جان اين جوان شيفته ي توست .
يوسف بيك كميسر 28 ساله ي آن كمپ بود و براي ما هميشه علف كابلي مي آورد تا بخنديم و ايران و روزگار ايراني را از ياد ببريم . شب ها لباس پليسي اش را در مي آورد و پيراهن سفيد و شلوار سفيد مي پوشيد و مي آمد اتاق ما و ني مي زد . در باره ي من و عشق من شعر مي ساخت و مرا پونا صدا مي كرد و مي گفت :
ـAy Punacim banim , Ay canimin ici banim , gelde yakma beni evlen benimle !
نگاهش مي كردم و مي گفتم :
ـ olmaz yusuf afandi . olmaz . yapamam !

لولي كه پر از دود تلخ و داغ علف بود ، مست قهقهه مي زد و مي گفت : پونه اگر از من بپرسد من براي هزار دفعه بله گفتن آهنگ درست مي كردم و بله مي گفتم و بله مي خنديدم و بله مي رقصيدم و بله مي خوابيدم .
من همين طوري مي خنديدم و به ته قهوه اي چشم هاي لولي خيره مي شدم و چيزي نمي گفتم . نمي دانم كه چرا نمي توانستم بگويم . اين اولين عشق من بود و من ساده و بيچاره نمي توانستم آن را و مكنونات قلبي ام را به او نشان بدهم . يوسف نا اميد ني مي زد و من سرخ مي شدم از آن سكوت سنگين خودم و لولي مي پرسيد :
ـ دردي داري پونه جان ؟
ـ دردي جانسوز لولي جان !
ـ بگو .. حالا كه مستي و شنگ آن را بر زبان بياور .. بگو ما همديگر را از خيلي وقت ها مي شناسيم . بگو . زبانت را باز كن . نترس ، كلمه ها زبانت را نمي سوزانند.
نمي توانستم . من مادرم نبودم كه عاشق پدرم شده بود و رفته بود پشت بام خانه و آواز خوانده بود . من مادرم نبودم كه از پشت بام به شانه هاي پدرم پريده بود . كاش مي توانستم براي لولي آواز بخوانم . اين روزها خواهد گذشت ، نخواهد ماند . اين چشم ها و تن ترد لولي براي ابد كه نيست . زبانم چرا باز نمي شود . چرا دارم به خودم خيانت مي كنم . به قلبم به روحم ؟
بعد ها لولي كم كم خودش را طوري به يوسف بيك نزديك كرد كه يوسف از او تقاضاي ازدواج كرد . روز عروسي آنها من از سر حسرت و حسودي 3 بطر راكي تركي نوشيدم و رويش كلي علف كشيدم و لباس هاي رسمي يوسف را پوشيدم و دور سر لولي و يوسف مثل يك شتر عربي رقصيدم . گفتم شتر ، ها ؟ چون وقتي كه مي رقصيدم حس كردم اطرافم بغداد شده است و عرب ها دورم را گرفته اند . مرا به عشق لولي مي نوشانند و مي رقصانند و من هم مثل شتر مي رقصيدم و مي چرخيدم و صداي شتر را در مي آوردم . درست اين طوري ؛ بوغوغ بغوغغغغ بوغوغغ ! وقتي كه به خودم آمدم براي زن شدن و دستمال خونين لولي زن ها هلهله مي كشيدند ...
ببخشيد كه حرفم را اين جا قطع مي كنم . اين فيلوس انگار مي خواهد جيش كند . بايد برايش در باز كنم . تنها نديم من همين فيلوس خاكستري رنگ شده است . لاغر و جوان . او را لولي ازميان سنگ زار ساحل سن گابريل برايم آورده است . با هم زبان همديگر را ياد گرفته ايم . من زبان فيلوس گربه را ياد گرفته ام و او زبان من پونه را . چشم هايمان شبيه هم است . عسلي و شفاف . هر دويمان بوي عطر ياس گرفته ايم . خانه ي كوچك من همه جايش گل ياس است . تنها يادگار ايران در اين خانه ، در اين سن پيدروي فقير آمريكا بوي همين گل ياس است .
مي گويم فيلوس تو مي داني من از لولي چه مي خواهم ؟
گربه ي باهوش و عميق و مهرباني ست . مي گويد : با او رك و راست باش. به لولي بگو كه دوستش داري . عشقت را به او نشان بده . مگر هم جنس تو نيست ؟ حرف ها و خواهش تو را درك خواهد كرد !
مي گويم : لطفا در اين باره چيزي به گربه ي لولي نگو نمي خواهم جايي درز كند . لولي براي خودش شوهري دارد و زندگي خودش را مي كند چند ماه بعد هم كه دخترشان به دنيا خواهد آمد . نمي خواهم باعث ويراني لانه ي آنها شوم ...
فيلوس دستش را مي ليسد و خميازه اي مي كشد و مي گويد : ما گربه ها كمي راحت تر از شما گربه ها هستيم . همه ي كارت ها را روي ميز مي گذاريم . همه چيز رو و فاش است و همان گونه كه هست مي باشد . چيز پنهاني نداريم . شما آدم ها داريد خودتان را آزار مي دهيد و هرگز آزاد نيستيد
مي گويم : موضوع اين حرفها نيست . يك احساس تلخ گناه درونم مي سوزاند . مي گويم نكند من ...
مي خنند و گوشش را تكان مي دهد و مي گويد : اين احساس گنا همواره با شما بوده است .
يك روز از فيلوس پرسيدم : لولي تو را چگونه پيدا كرد ؟
گفت : داستانش دراز است ولي كوتاه داستان اين است كه در شهر سن پيدرو چهل گربه ي ساحل سن گابريل را همه مي شناسند . اصليت ما به گربه هاي مادريدي مي رسد . لولي و ليندا هر صبح كنار ساحل مي آمدند و براي گربه هاي آنجا غذا مي آوردند .
پرسيدم : ليندا ؟
ناخن هايش را كه مي ليسيد گفت : بله ليندا .
گفتم : اين ليندا ايراني كه نيست ؟
خنديد و گفت : نه پونه جان . اهل همين سن پيدروست .
لولي از همه ي دوستان و يارانش براي من حرف زده بود . يعني من همه ي آنها را مي شناختم ولي ليندا را .. نه .. فكر نمي كنم . شايد فيلوس اشتباه مي كرد .
گفتم : فيلوس مطمئني كه اسم آن زن ليندا بود ؟
فيلوس عميق نگاهم كرد و خيلي جدي گفت : مگر مي شود به حرف هاي يك گربه شك كرد ؟
پرسيدم: حالا اين ليندا خانم چند ساله است و چه جور قيافه اي دارد ؟
گفت : زن خوبي ست . يوگا درس مي دهد و مدد كار اجتماعي ست . گربه ها او را دوست دارند . هم سن و سال تو لولي . بيشتر والانتينو مي پوشد رنگ بيشتر پيراهن هايش صورتي و قرمز است . با چشم هايي سبز و تن و اندامي بسان تو .
...
لولي يكدفعه ميا ن حرف هاي من وفيلوس پريد و گفت : پونه جان چرا حالت گرفته است ؟ چرا عكس نمي گيري ؟
گفتم : لولي ، من و تو چند سال است كه همديگر را مي شناسيم ؟
گفت : ده سال . از كمپ پناهندگي چوروم تا اين جا و تا حالا مي شود ده سال .. چرا اين سئوال را مي كني ؟
گفتم : دوست من تا به حال خواسته اي چيزي را از من پنهان كني ؟
سرخ شد و خنديد و گفت : منظورت را نمي فهمم پونه جان .
گفتم : مي تواني اسم دوست هايت را برايم بشماري ؟
گفت : تو ، گونر ، هاله ، زيبا ، شانتل ، سودابه ، الهام ، تئودور ، ليلا ، دليله ، داليا ، ماقالت و مهناز و ..
پرسيدم : همين ؟
لولي گفت : و فبيان !
نگاه كردم به چشم هاي عسلي فيلوس و گفتم : ليندا چي ؟
خيلي راحت گفت : نمي دانم او را از كجا مي شناسي . ولي او كه دوست من نيست پونه جان .
گفتم : ببخش كه فضولي مي كنم و زياد مي پرسم . منظور سوئي ندارم ولي مي تواني بگويي كه با او چگونه رابطه داري ؟
ساكت ماند و بعد آرام نزديكتر آمد و در گوشم گفت : او محبوبه و همخواب من است .
بي اختيار فريادي كشيدم و دوربين از دستم افتاد . عكس ديگري از لولي گرفته نشد . چشمم به يوسف بيك افتاد كه از پشت پنجره در ميان ياس ها ايستاده بود و با همان حسرت روزهاي اول به چشم هاي من نگاه مي كرد .
به سختي سعي كردم خودم را بخندانم و به لولي و به چشم هاي لولي نگاه كردم و گفتم : حالم كمي گرفته است لولي جان . اين دست چپم هر از گاه درد مي كند . مي خواهي برويم كنار ياس ها و كمي علف بكشيم ؟
فيلوس با زبان خودش آرام چيزي زمزمه كرد كه فقط من آن را فهميدم : « شما انسان ها عجيب زندگي پيچيده اي داريد !!

--------------------------------------------------------------------------------

*اي پونه من ، اي جان و دل من بيا و با من عروسي كن و مرا آتش نزن
** نمي شود يوسف آقا ، نمي توانم