خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Thursday, July 03, 2003




سفرنامه اي براي شما

براي صمد و احمد صارمي



كسي ...
بايد بگويم كسي از آنجا ، آن طرف پنجره ـ كمي دورتر از پشت آن كوه هاي بلند و قهوه اي رنگ ـ شايد دو اقيانوس آن طرفتر آن دست سفيد را دراز كرد و مرا برداشت و به جاي خودش گذاشت . مرا به جاي خود در اين جا ، روي اين صندلي ، ـ صندلي چوبي ـ مقابل اين پيرزن كه دست هايش را به شكل دعا و در خواشتن چيزي به هم چسبانيده و خوابيده ، گذاشت .
مي گويم نكند من از طريق راه هاي اينترنتي به چند صد سال پيش لوس آنجلس رفته ام . حالا آن دست از كجا بيرون آمد و مرا به اين جا آورد ؟ از ان طرف پنجره ! من داشتم در باره ي بهيموت ، آن گربه ي عجيب مرشد و مارقاريتا براي “سو “ نامه مي نوشتم كه آن دست يقه ي مرا گرفت . نكند اين دست سفيد دست خود آن بهيموت باشد يا دست نامريي شيطان . ولي اين چيزها ، همين چيزهايي كه مي گويم در كتاب مقدس يا در كتاب هاي هندي و داستان ها اتفاق مي افتد . اين جا كجاست ؟ نكند اين پيرزن خود سو باشد در سالهاي پيري اش در يك دهكده ي پيش تاريخ ! نه ! سو دختري است كه بايد آن چشم هاي مركبي اش هر قدر هم كه پير باشد و شده باشد هنوز بادامي باشد و مانده باشد . چقدر دارم يك ريز حرف مي زنم و فكر مي كنم .
پس كسي مرا برداشت وجاي خودش را احتمالا به قول شما با جاي من عوض كرد . يعني آمد اينجا ( آن جا از اين طرف ) جالا من به همراه شما چقدر دلمان مي خواهد كه بدانيم و بفهميم اين جا كجاست و اين پيرزن كيست و آن دست از آن كه بود ؟ ( آن شخص واقعا كه بود ؟) لابد همين الان مي گوييد مرا كه مي شناسيد :
ـ تو ؟
تو اينگمار سارمن پسر آلبرت رابرت سارمن و هر روز صبح با برانكوي سفيدت به طرف خيابان لينكون راه و در كتاب فروشي مادام ركاميه را باز مي كني و سيگار كملت را روشن و مي كشي . تلفن كه زنگ مي زند : مي گويي : سلام ، كتابفروشي مادام ركاميه . من اينگمار سارمن ... يكي از ما مي پرسد كتاب “ ملاقات عالي مقام“ را داريد؟ مي روي نگاه و مي گويي داريم و ...
بله من اينگمار سارمن هستم و در يك كتابفروشي كه كتاب هاي دست دوم مي فروشد كار مي كردم . البته بعضي وقتها هوييك هارتونيان هم آنجا مي آمد و در چيدن كتاب ها كمكم مي كرد . هوييك . شما تا به حال آدمي بدون گردن ديده ايد ؟ اين هويك يك جوان بدون گردن بود كه هي به من نگاه مي كرد و مي گفت : هر وقت اگر خواستي مي توانم تو را به خيابان ون نس سانفرانسيسكو ببرم و بچه هاي بهيموت را نشان بدهم . بگذريم . موضوع اصلي ما اين دهكده است . و اين طرف و آن طرف رفتن و شدن من ! شما چه نظر داريد ؟ شما بايد به من بگوييد كه اين جا كجاست و اين سفر چه نوع سفري ست . شما با هوش تر از هر داشتان و داشتان نويس هستيد . باور كنيد راست مي گويم . چه صندلي راحتي ست اين صندلي چوبي ! به بازوهاي سفت و گرم اين صندلي دست مي سايم . چوبي و سوخته و قديمي . اگر هوييك با آن شكل و قيافه اش روي اين صندلي مي نشست و در باره ي گربه هاي وان نس حرف مي زد و رفته رفته از حرف زدن آن دهانش بزرگتر مي شد، مي شد يك صحنه ي شاهكار در يك فيلمي ترسناك . پاهاي صندلي را كتان پيچانده اند . مثل اواخرن قرن 19 ما كه به پاهاي اسبهايمان كتان مي پيچانديم . پيرزن را نگاه مي كنم . موهاي سفيدش از دو طرف مثل ساقه ي گندم در هم بافته . حالا اگر اين پيرزن از خواب و دعايش بيدار و بخواهد با من حرف و چيزي از من بخواهد و من نتوانم جوابش را بدهم و شما هم نتوانيد معني حرف هاي او را بفهميد و مثل ديوانه ها به سنگ در چاه نگاه كنيم و نگاه ، چه ؟ يا من بگويم :
سلام خانم عزيز .
ـ سلام پسرم
من اينگمار سارمن هستم .كتابفروش خيابان لينكن .
ـ لينكن
دزد نيستم . كسي مرا از اتاقم از پشت كامپيوترم كه داشتم براي سو نامه اي در باره ي بهيموت و هوييك مي نوشتم برداشت و اينجا آورد .
ـ سو
ـ شما كه هستيد ؟
ـ من مادام ركاميه هستم !
ـ شوخي مي كنيد ،
ـ چرا ؟
ـ آخر اسم كتابفروشي ما هم مادام ركاميه هست .
ـ عجب ..
يا من بگويم :
ـ سلام خانم من اينگمار سارمن هستم .
ـ سلام
ـ برانكوي 87 سفيدي دارم و جاز گوش مي دهم و كانال مورد علاقه ي من كي سي اي تي هست و هنوزهم كه هنوز است همه ي فيلم هاي مرد شش ميليون دلاري را دارم
ـ يادش بخير
ـ بله خانم ، اسم هم اتاقي م هم هوييك خارتونيان مي باشد .
ـ اوه ،
ـ مادرم از آپاچي هاي شمال است و پدرم كشاورز دورگه اي كه در ايلانوي زندگي مي كند و سيگار محلي مي كشد و يك شنبه ها خيلي خوشبخت است .
ـ عجب
ـ چون يك شنبه ها روز ديدار او با پسر خدا عيساي مصلوب است .
..
يا همين پيرزن هاج و واج بماند و نداند و نتواند درك كند كه من اين آمريكايي لاغر و مو بلند چه مي گويم . يا اگر هنوز به عهد زبان نرسيده باشد چه ؟ حالا شما چرا اين قدر هاج و واج و نگرانيد ؟ بگذاريد كمي فكر كنم . لطفا رويتان را از من برگردانيد يا من رويم را از شما برگردانم . مي خواهم فكر كنم . اصلا نمي دانم اين پيرزن به چه زباني حرف مي زند ! اگر همين حالا سو اينجا بود همه چيز به راحتي حل مي شد و ديگر غمي نبود . او هم چيني مي داند و هم آلماني و هم فرانسوي و هم هندي . راستي سو اگر زنگ بزند و براي ديدن بينوايان از من دعوت كند و من آنجا نباشم و هوييك ديوانه وار بخندد و دهانش بزرگ شود و برايش در باره ي گربه هاي وان نس حرف بزند .. ناراحت خواهد شد . زن هاي چيني بنابه نوشته ي فيلسوف و مردم شناس آلماني خيلي حسود هستند و زود ناراحت مي شوند . مي دانم چگونه با هوييك حرف خواهد زد
سو : اينگمار كي از آنجا رفت ؟
هوييك : امروز سر كار نيامده است .
سو : ديشب هم به من زنگ نزد . نكند با آن دختر ايتاليايي رفته باشد .
هوييك : بعيد نيست .
سو : تو چه فكر مي كني ؟
هوييك : من فكر مي كنم .. اصلا چرا نمي آيي اين جا تا در اين باره بيشتر و دقيق تر حرف بزنيم ..
..
زن هاي آسيايي خيلي به زن هاي مديترانه اي حسودي مي كنند . نكند همين پيرزن ايتاليايي باشد . راستش هميشه دوست داشتم با يك زن يوناني يا ايتاليايي زندگي كنم . اين سفر جادويي دارد همه چيز مرا براي شما فاش مي كند . اين مهره كنده شده روي بازوي صندلي سر نخ خوبي مي تواند باشد . فكر مي كنم خط و نشان روي بازو عربي باشد . يعني من در يك دهكده ي عربي فرود آمده ام ؟ يعني اين پيرزن يك عرب است ؟نگاه كنيد ، چه آرامشي هم دارد . دور يقه ي پيراهن سبزش چه سفيد دوزي زيبايي ديده مي شود . بگذار كلمه اي بگويم و از خواب و دعال بپرانمش . يك كلمه يا جمله ي عربي :
ـ سلام مادام ركاميه .
جواب نمي دهد . اين سفر واقعا واقعي است يا مي تواند يكي از تخيل هاي عجيب هوييك باشد وقتي كه مي نشنيد در مقابل مجسمه ي كلاغ آن گوشه . آيا اين پيرزن واقعي است ؟ يا آن چند پروانه ي نيلي رنگ پشت پنجره واقعي اند ؟ پيرزن جواب نمي دهد . دوستان من وقتي گرد مي كشند برايشان اين سفرها اتفاق مي افتد . خود هوييك پيش از آنكه چيزي مصرف كند بيشتر وقتها از ديدن دخترهاي زيباي مو سياه دچار اين گونه سفرها مي شود و به سرش مي زند و پوست دستش را با سيگار مي سوزاند . يا خود من .. خنده دار است وقتي كه مي خواهم داستاني را بخوانم يا به كسي نامه بنويسم يا داستاني را بنويسم دچار سفر مي شوم و كسي هم به من نمي گويد اين مادام ركاميه چه نوع مادام ركاميه مي باشد ؟ فكر مي كنم غير عرب ها هم با اين خط مي نويسند . پاكستاني ها ، پارسي ها . افغاني ها و تاجيك ها .. پس اين جا يا يك دهكده ي عربي ست يا يك جاي تاجيكي ، افغاني ، ايراني ، پاكستاني . چه قدر جاي سو اين جا خالي ست ! سو مي گفت ، به هوييك مي گفت كه پدر بزرگش در يك چشم به هم زدن از پكن به لوس آنجلس مي آمد . هوييك باور مي كرد سو را . سو مي گفت : پدر بزرگش به راز حرفهاي مقدس دست يافته بود و از آنها براي پرواز كردن و پريدن و زندگي و فهميدن و ديدن و انديشيدن استفاده مي كرد . خود هوييك هم انگار به راز آن كلاغ پي برده بود كه شب ها شايد ساعت 3 شب ناپديد مي شد و از دور در آن سياهي صداي كلاغان خواب مرا به هم مي زد . پس يعني من هم از طريق خيال مقدس كلمه ها و زهر داستان ها به اين سفر رسيده ام ؟ اين جا حتما هرگز نمي تواند افغانستان باشد . چون حالا ماه مي 1999 است و آن طرف پنجره سبز و آباد است با چند پروانه ي نيلي رنگ . صداي جنگ هم نمي آيد . حالا كه شما هم اين همه كنجكاويد به من بگوييد كه اگر اين پيرزن يكدفعه از خواب بيدار شود و از من چيزي بخواهد من چگونه بايد با او صحبت كنم .چه بوي تنباكوي غليظي هم از اين جا مي آيد ؟ بگذاريد از روي اين صندلي چوبي ( اولين فرودگاه من در اين جا ) برخيزم و به آن اتاق ديگر بروم .آن طرف اتاق روي يك كمد چوبي يك آينه ي زنگاري هست و چند كتاب ـ خط هاي عربي ـ در آينه خودم را نگاه مي كنم . صورتم كج شده است و كمي دراز . انگار صورت هوييك را از يك شيشه ي ضخيم و موج دار نگاهش كني . از بيرون صداي بلوت مي آيد . نه ببخشيد صدايي شبيه فلوت . بوي شير تازه هم مي آيد . . به اين دهكده ي پيش تاريخ ، پيش جاز ، پيش ترافيك و جنجال و مكدونالد خوش آمده ايد . پسري با كلاهي سبز و پيراهني زرد و خالي كنار گوسفندانش نشسته ؤ آلتي شبيه فلوت مي نوازد .شنيديد ؟
مي شنويد ؟انگار به يكي از دهكده هاي نزديك تيوانا رفته ايم و تصميم گرفته ايم در حضور ديوانه گويي هاي هوييك به يك نقاشي ديواري مكزيكي نگاه و در آن ، در رنگ هاي آن شركت كنيم . چقدر در اين جا رنگ ها شاد و عميق و واقعي ... خنده ام گرفت . يك لحظه فكر كردم كه من آن مرد ژاپني شده ام و در قسمت ونگوگ ، فيلم روياي كوروساوا بازي مي كنم . شما هم مي خنديد ؟ نه . اين جا دهكده ي تولتك ها نيست ، سرخ پوست ها كه عربي نمي نويسند . سو لعنتي اگر اين جا بود مي گفت كه اين جا كجاست ؟ آن دختر چيني لعنتي من از بافت و ريخت و رنگ اين رنگ ها و گياهان و رنگ و پوست اين پيرزن مي گفت كه اين جا كجاست . كاش سو هم قلب پدر بزرگش را به ارث مي برد و مي پريد اينجا . يا هوييك مي توانست يك از آن كلاغ هاي جادووي باشد و بسوزد و بيايد اين جا..
سيبي سرخ و خوشبو از درخت مي چينم و نگاهش مي كنم . خنك است . خوشبوست . زيباست . لطفا يك لحظه ساكت ... ساكت لطفا .. ساكت .. پسرك دارد مرا نگاه و لبخند مي زند . مي خواهم دهانم را باز كنم و بگويم كه من اينگمار سارمن هستم و نمي دانم اين جا كجاست ! از لوس آنجلس به اين جا آمده ام كه پسرك جمله اي را از زبانش به طرف من مي اندازد .
ـ ها ؟
ـ ها ؟
ـ ها ؟
شما فهميديد او چه گفت ؟ سراغش مي روم و سري تكان مي دهم و لبخند مي زنم . دوباره جمله را مي خزاند بيرون :
ـ خوش سحر باشي شيركو !
سري تكان مي دهم و چند حرفي شبيه ها و هو خا و خي زمزمه مي كنم و او هم بر مي خيزد و آرام دست چپ مرا مي گيرد و دوباره مرا به اتاق مي رساند . خوش سحر باشي شيركو ! يعني چه ؟ چه زبان غريبي ! چرا مرا به اتاق برگرداند ؟ مگر اين جا بخشي از بيمارستان رواني سيدر ساينا ست كه من بايد اين جا بنشينم ؟ تو گويي كه آن پسر مرا مثل گوسفندانش مثل اين پيرزن و اين صندلي سالياني ست كه مي شناسد .
هوييك بيا مرا از خواب بيدار كن . سو بيا مرا از خواب بيدار كن . كلاغ من به تو سجده مي كنم اگر بيايي و مرا از خواب بيدار كني و بهيموت لطفا مرا از اين خواب كج و معوج بيدار كن . لطفا كسي مرا از خواب بيدار كند . . لطفا كسي مرا از خواب بيدار كند . . لطفا كسي مرا از خواب بيدار كند . . لطفا كسي مرا از خواب بيدار كند . . لطفا كسي مرا از خواب بيدار كند . . لطفا كسي مرا از خواب بيدار كند ...
ـ پيرزن بيدار شد . از خواب و دعايش بيدار شد . آواز مي خواند اين پيرزن !
آوازش را مي خورد و نگاهم مي كند و صورتم را مي بوسد . بر مي گردم به پروانه ها نگاه مي كنم . پروانه ها رفته اند . پيرزن مي گويد :
ـ خوش سحر باشي شيركو !
هوييك بيا اين جا من مي ترسم . بيا اين جا و به اين مادام ركاميه كه مادام ركاميه نيست بگو كه من اينگمار سارمن هستم . از لوس آنجلس به اين جا افتاده ام . بگو كه در اين اتاق حركت اين سوسك هاي سرخ و قهوه اي گوش هاي مرا مي لرزاند . شما چرا اين همه دعا ؟ اين جا كجاست ؟ هوييك به او بگو آيا مي تواند به من كاغذ و قلمي بدهد تا من از اين سفر ياداشت بردارم ؟
پيرزن سر بر مي گرداند آرام بر مي خيزد و مي رود آن اتاق و با آن آينه ي زنگاري و كتابي كوچك بر مي گردد و مي نشيند و در آينه دور چشم هايش سرمه مي كشد و آينه را به دست من مي دهد و كتاب را باز مي كند و آرام مي خواند .در انتظار جواب و عكس العمل من نمي ماند . مثل ان پسر چوپان . در آينه به صورت خودم نگاه مي كنم . ريشم صورتم را پبيه ان سوسك قهوه اي رنگ كرده است . شايد من ديگر وجود ندارم . شايد من مرده ام و خيال مي كنم كه اين جا امده ام . شايد اين جا هم برزخ اينگمار سارمن است . مگر چند سال داشتم ؟ 37 سال . همين . نكند با برانكوي سفيد رنگم تصادف كرده باشم ؟ نكند هوييك مرا براي كلاغش قرباني كرده باشد . نه . اينگمار صبر كن . تو از پشت كامپيوترت به اين جا پريده اي و نمرده اي . اما چگونه پريده اي آخر اي احمق مردني ؟ صبر كن چيزي دستگيرم شد . از دو جمله ي به هم شبيه پسر و پيرزن فهميدم كه آنها مرا اينگمار صدا نمي كنند . شير كو صدا مي زنند . شيركو . نه شما ديگر مرا شيركو صدا نكنيد . پيرزن اينه را از دستم مي گيرد و دستم را مي گيرد و بيرون پاي چشمه مي برد مرا و دست و صورتم را مي شورد و دوباره بر مي گرداند مرا به اتاق و برايم در كاسه اي چيزي كه پخته است مي آورد . در كاسه چند تكه سيب زميني و چند تكه گوشت آب پز و نخود و گوجه فرنگي ديده مي شود . مثل غذاي ارمني ها و ايراني ها و يوناني ها و كنارش تكه ناني شبيه نان دورتياي مكزيكي ها با يك ليوان آلمنيومي پر از شير . و يك سيب سرخ . پيرزن نگاهم مي كند و پيش بند سفيدي به دور گردنم مي بندد و دستي به سرم مي كشد و مي گويد :
ـ شيركو جان بخور .
بخور ! حتما مي خواهد بگويد اينمار بخور . نكند من به يك رستوران محلي و مانده از آن عهد عتيق آمده ام . نكند آداب اينجا اين است كه ميزبان دست و صورت ميهمان را مي شورد و مي نشاند و دور گردنش پيشبند مي بندد و مي خوراندش . نگاه مي كنم و مي گويم :
ـ مادام ركاميه بخور .
مي خندد و چه زيبا مي خندد .
..
حالا چند ماهي ست كه من در اين جا زندگي مي كنم . بد نمي گذرد . زبانشان را كمي ياد گرفته ام ولي هنوز نمي دانم اين زبان از آن كدام كشور مي باشد . از اين گربه ي سرخ و گنده چندشم مي گيرد . شبها مي ايد و مي نشيند انجا و مثل شيطان مرا نگاه مي كند . انگار مي خندد و مي گويد :
من شيطان خيابان وان نس هستم . تو كي چاق مي شوي تا تو را بخورم ؟
اسمش را بهميوت گذاشته ام . اسم پيرزن را هم گذاشته ام مادام ركاميه . اسم آن مترسك را كه همه ي فكر و نگاهش در كلاغها مانده هوييك . اسم حسني پسرك چوپان را پينوكيو و اسم سودابه دختر زيباي همسايه را سو گذاشته ام . كاش در اين جا حداقل چند كتاب و دفتر و كامپيوتري داشتم . اسم اين دهكده را هم ياد گرفته ام . چنزق . اينها فقط مي آيند و چيزي به من مي گويند و لبخند هم مي زنند . وقتي مي گويم : مادام ركاميه پينوكيو يا سو اينجا فرودگاه كجاست ؟ چگونه مي شود به سفارت آمريكا رفت ؟ تلفن داريد ؟ آنها در جواب مي خندند و دستي به سر من مي كشند و مي روند . آدم هاي مهرباني هستند . ولي به نظرم يك عيب دارند جواب سئوالت را نمي دهند . دستي به سرت مي كشند و مي روند . بعضي وقتها هم مادام ركاميه به كمك پينو كيو مرا سوار يك خر سفيد مي كنند و كنار بركه ي مي برند و لختم مي كنند و با آب سرد شستشويم مي دهند . عادت بسيار عجيب ديگري هم دارند هميشه دست چپ مرا مي گيرند و مرا به اين طرف و آن طرف مي كشانند و مي برند . نخنديد . حتي اول خودشان غذا مي خورند و بعد ته مانده هاي آن را در كاسه ي بزرگي مي ريزند و جلو من مي گذارند . من خودم هم از اين اوضاع خنده ام گرفته است . ديروز هم حس كردم آن مترسك سه دست كه شبيه هوييك است داشت بلند بلند مي خنديد . راستي آن كسي كه مرا از آنجا برداشت و به اين جا گذاشت و خودش از اين جا به آن جا رفت چه مي كند ؟
ـ داستان مي نويسد !
ـ شوخي مي كنيد !
ـ سو به او زبان ياد مي دهد . او دارد چند زبانه مي شود .
اسمش چيست ؟
ـ اينگمار سارمن !
ـ اسم من ؟ اينگمار سارمن ؟ كجا كار مي كند ؟
ـ كتابفروشي مادام ركاميه !
ـ برانكوي مرا هم مي راند ؟
ـ هر صبح !
ـ هوييك را مي شناسد ؟
ـ نه !
شوخي مي كنيد . من اين جا نه چيزي نوشته ام و نه چيزي خوانده ام . تنها از پنجره به اين گوسفندها و به آن پينوكيو و به سو آن دختر جوان همسايه كه بعضي وقت ها براي من ماست و خيار مي آورد نگاه كرده ام . يا نشسته ام روبروي اين مترسك سه دست كه اسمش را هوييك گذاشته ام و به آواز مادام ركاميه و به صداي جادويي آن آلت شبيه فلوت گوش سپرده ام . هي دلم خواسته است كه اين بهيموت را بردارم و بياورم و ببندم به پاي هوييك و آتشش بزنم . حالا او چه جور داستان هايي مي نويسد ؟
ـ عجيب . در باره ي آدم هاي عجيب .
ـ در باره ي اينجا چه ؟
ـ گهگاه .
ـ چه سبكي دارد ؟
ـ سبك هوييك !
ـ كاش در باره ي من هم مي نوشت .
ـ حالا زياد به دل نگير . تو هم در باره ي اين جا بنويس . حتما براي آنجايي ها جالب خواهد بود .
كاش مي توانستم با شما زياد حرف بزنم و چيزهاي زيادي از اينجا برايتان بگويم و حالا نمي توانم . مادام ركاميه شبها در و پنجره ي اين جا را محكم مي بندد و دست چپ مرا مي گير و به كاهداني مي برد كه بخوابم . شبها اين سو ، دختر همسايه كه انگار از من حامله شده است . آرام فقل در را باز مي كند و مي آيد پيشم .
دوباره با شما حرف بزنم .


زمستان 1998
لوس آنجلس