خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 01, 2003





ديوانه در اتاق



از دور ، تصاوير سياه و سفيد اند . كمپ پناهندگي شهر يوزگات را از بالا مي بينيم . روي سقف آجري و نارنجي رنگ اش برف مي بارد . ماه پيدا نيست . از ميان پنجره ي نيمه باز دستشويي به داخل كمپ مي خزيم . هوا داخل گرم و بوي سيگار و مشروب سالن كمپ را پر . صداي بي سيم از اتاق كميسري مي ايد . روي ميز دو ليوان و طرف راست ليوان ها چند شيشه ودكاي روسي . دست پر موي كميسر روي سيگار 2000 . چشم هاي كميسر نيمه باز و مست و خوابيده و در خواب او حرف مي زند :

ـ ANANI SIKIM LAN . BANIMLE MI ?




مورلا گربه ي قهوه اي رنگ در اتاق كميسري را به طرف سالن كمپ باز مي كند . لاي انگشتان عثمان ، اين نگهبان كمپ ، فيلتر خاموش سيگار . چشم هاي عثمان يك لحظه باز و مي درخشد . نگاهش به طرف اتاق هاي كمپ . حس مي كند صدايي شنيده است .
ـ عثمان ن ن ن ن . كمك كمك كمك .
صدايي شنيده و شنيده شده بود . چشمش به مورلا گربه ي قهوه اي خودش مي افتد . لبخند و دوباره چشم مي بندد. در اتاق هفتم كمپ در قسمت پناهندگان ، پناهنده ي ايراني خوابيده است . روي اتاق اسم پناهنده به چشم مي خورد :


AHMAT SAGERI



در ديواره هاي خاكستري اين پناهند عكس هايي به چشم مي خورد . عكس گاندي . عكس اسبي شاخدار و عكس فروغ فرخ زاد شاعره ي ايراني . صدايي دوباره شنيده مي شود . فروغ و گاندي و اسب شاخدار به احمد نگاه مي كنند .
فروغ مي گويد : كسي از اتاق بغلي به ديوار مي كوبد . بايد احمد را بيدار كنيم .
گاندي مي گويد : احمد بيدار شو !
اسب شاخدار روي دو پايش مي ايستد و نفس گرمش صورت احمد را عرق زده مي كند . احمد خوابيده است و خواب مي بيند . در زمان و دنياي خواب ، سرويناز مادر احمد از تهران پا شده است و اين همه راه امده است تا پسرش را ببيند . احمد خواب مادرش را مي بيند و آرام و بي صدا دردي در قلبش حس مي كند .
فروغ مي گويد : مادرش پير شده است و دست هايش مي لرزد .
گاندي مي گويد : برايش از ايران سوغاتي آورده است .
فروغ : دستي به يالهاي اسب مي كشد و مي گويد : و سلام پدر و محبوبش نازگل را .
سرويناز آبي پوشيده و فضاي خواب را باراني كرده است . صداي مادر انگار كه دعا باشد در گوش احمد آرام تكرار مي شود :
كاش بر گردي ايران احمدم . با نازگل بروي پيش پدرت از او دعاي خير بخواهي احمدم . كاش كسي پيدا شود و همه ي كاغذها و پرونده ها را بسوزاند احمدم . تو كه آدم نكشتي پسر ارسلان . تو كه دزدي نكردي دردانه ي سرويناز . تو كه پسر خودم بودي . هم دل نازگل را سوزاندي و هم دل مرا ودل ارسلان را !
احمد براي مادرش چاي دم مي كند و در استكان چايي مي ريزد و مي گويد : حال پدرم چگونه است ؟
مادر دست بر سينه اش مي گذارد و دورترها را مي نگرد :
ـ احمدم يك روز خودت اگر پدر بشوي حال ارسلان را مي فهمي . نازگل هم حالش تعريف ندارد . از دهانش خون مي آيد احمدم . شايد ديگر همديگر را نبينيم پسرم . فردا مال ما نيست كه ... بيا جلوتر و بگذار دست هايت را ببويم احمدم .
گاندي كمي صدايش را بلندتر مي كند : بيدار شو پسر !
فروغ دست هاي احمد را آرام از دست هاي لاغر مادرش جدا مي كند و اسب شاخدار با شاخش چشم هاي احمد را باز مي كند . گاندي كمي از آب چشمه را به صورت احمد مي پاشد . او از خواب بيدار مي شود و خواب آلود به چشم هاي اسب نگاه مي كند ، رنگ و هواي اتاق كمي گرفته است . دستان احمد خيس از اشك هاي سرويناز . احمد بر مي گردد و به چشمهاي گاندي نگاه مي كند و بعد سوي چشم هاي گاندي مي گيرد و بر مي گردد و به ديوار مي نگرد . از پشت ديوار صداهايي به گوش مي رسد . به صداي پشت ديوار گوش مي دهد . گاندي مي گويد :
ـ يك نفر دارد به ديوارمي كوبد .
فروغ مي گويد :
ـ يك نفر دارد درد مي كشد . يك نفر دارد تجزيه مي شود ..
احمد خواب آلود و خسته فروغ را نگاه مي كند و مزه بد دهانش را به زمين سرد سيماني تف مي كند . آرام مي گويد :
ـ شاعر چرا من اين جا هستم ؟
فروغ مي گويد : احمد يك نفر دارد ..
احمد دست به صورت فروغ مي كشد و مي گويد : چه كسي مرا از خواب بيدار كرد ؟
گاندي مي گويد :
ـ پسرم ما تو را از خواب بيدار كرديم . يك نفر پشت انگار دارد مي ميرد .
احمد چشم هايش را ما مالد و آرام مي گويد ك مرگش فقط به روياهاي من آسيب مي رساند و دنيا با اين همه صندلي ها و آسمان هايش بي خبر است و در خواب . خوابم مي آيد شاعر ! خوابي براي هميشه . اين سوسك ها چرا بيدار نمي شوند ؟
احمد به ديوار مي كوبيد و صدايي كه از پشت ديوار مي امد رفته رفته سست تر و يواش تر و پوسيده تر مي شد . احمد يك دفعه ايستاد و به چشم هاي اسب شاخدار نگاه كرد و شك كرد و ترسيد . وحشت كرد . رفت تا در اتاق را باز كند . نتوانست . در اتاق قفل بود . با صداي بلند فرياد زد :
ـ عثمان ن ن ن ن ن ن ن ن . كمك كمك كمك مك مك مك مك ..
جوابي نيامد . دري باز نشد . نشست و فكر كرد . به چشم هاي اسب شاخدار خيره شد .
ـ چرا سميعه به ديوار مي كوبد ؟ چرا ؟ دارد مي ميرد ؟ پس شاخ درخشان لعنتي تو به چه درد من مي خورد ؟ ها ؟
فروغ مي گويد :
ـ احمدم او كه زبان فارسي نمي فهمد . بايد با زبان خودش حرف بزني .
احمد به طرف اسب شاخدار مي رود و مي گويد :
ـ ايحراز ايحاراز شاراش خوخو . خوخور خوراش ايحشار پوخاروش . سميعه ايحاروشو ايحاروش ؟
اسب شاخدار سرش را بع شانه ي احمد مي كشد و مي گويد :
ـ نخاراش ناخاراش !
اسب علتش را نمي دانست . فقط درد سميعه را در آن پشت حس مي كرد . احمد به طرف پنجره رفت و داد كشيد :


_ OSMAN NERDESIN ?
UYUMUSSUN TABI KI .. OSMAN HADI KALK , OLUYOR SAMIAA.
ULAN PAZAVANAK KALAK ISTE .. GEL SU KAPIYI AC SANE ..


دنيا خوابيده بود و جواب نيامد .

***
يكايك پناهنده ها را نگاه كرد . روبرت آنجا نشسته بود . در كنار روبرت گلدين راجا ، كنر خودش بسنيك و آن طرفتر كلارا و همسرش . از سميعه خبري نبود . سميعه تونسي هميشه روبروي احمد مي نشست . روبرت گفت :
ـ صبح زود بردند .
گلدين گفت : لباسهايش را دادند به كلارا و النگو و گوشواره هايش را عثمان افندي برداشت .
احمد به بسنيك نگاه كرد . بسنيك اهل تيرانا بود و تركي را كمي ياد گرفته بود . بسنيك مثل هميشه با دندان هاي طلايي اش لبخندي زد و گفت :
ـ آمريكا بروي ما را از يادت مي بري . خوش به حالت همه اش يكسال اس كه اين جايي و پرونده ات از طرف آمريكا قبول شده . من هفت شال است كه اين جا هستم ، با خودم ور مي روم . با كميسر تخته بازي مي كنم و هنوز هيچ خبري نيست .
احمد نفس بلندي كشيد و گفت :
ـ چرند نگو . از سميعه بگو !
بسنيك با خونسردي كامل و با همان لبخند هميشه گي اش گفت :
ـ كمپ كه جاي نويسنده ها نيست . مگر مي شود در جايي هم نگهبا عثمان باشد و هم اين آش آبكي كمال افندي و هم اين كميسر الكلي و نويسنده اي به اسم سميعه خانم ؟ مگر مي شود ؟ آخمد جان سميعه را بردند . سكته كرده بود . مرده بود . شكمش بالا آمده بود . گنديده بود . بردند كه چالش كنند .
احمد از جايش برخاشت و به طرف كميسر رفت . چشم هاي زاغ كميسر روي عكس زني خيره شده بود . او سرفه اي كرد و پرسيد :
ـ سر سميعه چه بلايي آمد ؟
كميسر تفي به زمين انداخت و گفت :
ـ ايراني تويي ؟ بيا بنشين تا تخته اي بازي كنيم .
ـ حالش را ندارم كميسر .
ميسر به چشم هاي گرم كمل افندي نگاه كرد و خنديد و گفت :
ـ آحمد بيا بنشين گفتم . اگر تو بردي چند نخ سيگار اين پاكت مال تو ولي اگر من بردم بيا روي اين ميز و از آن رقص هاي ايراني .
احمد دوباره گفت : چه بلايي سر سميعه آمده است ؟
كميسر گفت : ديشب جانش را به من و تو تقديم كرد ايراني .. تو هم آرام باش . مثل خميني چند روز اين جا بمان و بعد برو تبعيد و بعد برگرد ايران و رژيم عوض كن و به ما هم نفت مفت بده . مي داني ما هم مسلمانيم و هم چپي هستيم و هم دست راستي و هم كمي خا كمان در قاره ي اروپا ست و بلاخره همسايه ايم ديگر .
احمد كميسر را خوب مي شناخت . او را از آنكارا به يوزقات به عنوان پليس تبعيدي فرستاده بودند . او همه چيز را به شوخي مي گرفت . بغضش شكست و با دل پر گفت :
ـ ديشب من نگهبان را صدا كردم . جواب نداد . خوابيده بود . مي شد سميعه را نجات داد . همه ي شما خوابيده بوديد .
كميسر ايستاد و سيگاري براي احمد روشن كرد و دست به شانه ي احمد گذاشت و گفت :
ـ حالا زياد سخت نگير ايراني . قسمتي هم گفته اند . بيا اين ودكا را براي من حرام كن . برو با اسبت حرف بزن .
احمد دست كميسر را كنار زد و گفت : مي شد او را ديشب به بيمارستان مي برديد و نجات مي يافت . مي شد .
كميسر نشست و تاس ها را بردشات و انداخت و و گفت : زندگي در خانه ي خود آدم مي چسبد . ايراني برو ديگر و امروز ما را به گند نزن . احمد چيزي نگفت و با چشم هاي پر به چشم هاي كمال افندي نگاه كرد . كميسر برگشت و رايو را باز كرد . يكي از خواننده هاي تركيه با صداي گرفته مي خواند :
“ شب ها باران بي صدا مي بارد . تو كجا بي صدا گريه مي كني معشوق من ؟“
كمسير سرش را تكان مي داد و سيگار مي كشيد و با دست به احمد اشاره مي كرد كه به ترانه گوش كند . احمد گفت :
ـ حداقل دست نوشته هايش را به من بدهيد !
چشم هاي كميسر پر شد و چند لحظه در سكوت گذشت و بعد كميسر با صداي گريه آلود گفت : احمد دست نوشته هايش را افسر زشت اطلاعات با خودش برد . من زن آن افسر را مي شناسم . يك شنبه شب اگر خواتس مي رويم پهلويش . حالا دست از سر كچل من بردار و اين روز زيبا و فاني مرا در اين يوزقات لعنتي تباه نكن . برو . برو عزيزم . برو . برو..برو . برو...... برو ..

خبر به همه ي پناهنده ها رسيده بود كه احمد ساغري فردا به آمريكا خواهد رفت . بسنيك مي خنديد . سيگار بي فيلتر بيرينجي را پك مي زد و مي خنديد . ديشب از دست عثمان نگهبان كتك خورده بود . جاي باتوم روي صورتش به وضوح ديده مي شد و بسنيك به هيجان و شكسته شكسته داستان ديشب را براي همه تعريف مي كرد . كميسر هم كنارمان نشسته بود :
ـ از پنجره به حيات كمپ نگاه مي كردم . در خيالم رفته بودم پيش ركسانا مادرم . اونا منو مي ديدن و من هم اونارو . مادرم بريام ماهي دودي آورده بود و گذاشته بود روي ميز . من به دست هاي مادرم نگاه مي كردم و پر از عشق بودم . هنوز لب به آن ماهي دودي نزده بودم كه اين مورلا ، گربه ي عثمان پريد و ماهي روي ميز را به دهان گرفت و برد و روي شاخه ي درخت نشست و خورد . مورلا همه ي خواب و روياي مرا بلعيد و خورد . ددلم شكست و به چشم هاي مورلا نگاه كردم . حس كردم مي خندد . من هم خنديدم و رفتم و با هزار تمنا و تقاضا چند تكه گوشت خام از كمال افندي گرفتم و آمدم و پيش پيش كردم كه بيايد بغلم . خراميد و آمد . من هم با آرامش كامل راديو را باز كردم و مورلا را بردم حمام و يك درخت زيباي درار درست كردم و انگا از راديو قطعه اي از باخ پخش مي شد ، سر مورلا را توي حلقه ي طناب گذاشتم و البته كمي هم اب براي شتعارف كردم و او هم گفت كه تشنه نسيت و كمي هم غلغلكش دادم و سيگاري هم روشن كردم و بعد تا مي خواست دوباره بخندد طناب را كشيدم ..
احمد به صور دراز اين آلبانيايي نگاه مي كرد و موهاي تنش سيخ سيخ مي شد . كمسير هم مي خنديد و مي گفت دوباره بگو . احمد ياد سميعه افتاد . دلش براي نوشته هاي سميعه تنگ شد . چرا سميعه مرد ؟ اگر نمي مرد تا ابد مي توانست دوستش باشد . براي سميعه از فروغ شعر مي خواند . سميعه از “ پرنده مردني است پرواز را به خاطر بسپار “ خيلي خوشش آمده بود . از گاندي و اسب شاخدار هم خوشش آمده بود . زبان اسب را هم ياد گرفته بود . به اسب شاخدار گفته بود : خاش شوخاش ايحاراخ تاپاتاپ !
اسب هم خنديده بود و گفته بود : اباشاياش تاپاتاپ .
سميعه بي بردار و بي پدر آمده بود اين جا و پناهنده شده بود . سر پدر و مادرش را در تونس بريده بودند . ياد شبي افتاد كه هيچ كس در كمپ نبود و احمد دزدكي رفته بود اتاق كميسر و ودكا را برداشته بود و آورده بود اتاق سميعه و شمعي هم روشن كرده بودند و بدون اينكه به همدگير دوستت دارم بگويند آنجا خوابيده بودند و مهروزي كرده بودند ..
احمد سرش را تكاند و از خيال دور بيرون آمد و به بسنيك گفت :
ـ سميعه پيش از اينه بميرد به ديوار اتاق من مي كوبيد .
بسنيك كه سيگار كميسر را روشن مي كرد گفت : زندگي بايد چيز شيريني باشد اخمد . ولي زندگي ما دارد با اين ديوارها و جق زدنها و اين حرف ها تمام مي شود . گربه وقتي كه مي مرد مي شاشيد . فكر مي كني كه من ديوانه بودم گربه را كشتم ؟
كميسر سيگاري برا ي احمد روشن كرد و گفت من بايد بروم .
بسنيك گفت : مرا مي خنداني آخمد . ديگر حال اين زندگي را ندارم . حال اين آش هاي سيب زميني را و گرنه تو را هم آويزان مي كردم . مي خواهي برويم اتاق تو و با هم يك جق گرمي بزنيم و راديو را روشن كنيم و با هم مراسم مقدس مردن را اجرا كنيم ؟ مراسم مردن تو ، آن باز لحظه ي باز ماندن دهان تو براي من شبيه لحظه عروسي خواهرم مي ماند . دست هايم مي ميرند براي حلق آويز كردن تو
احمد نخنديد و به تلخي گفت : ما واقعا ديوانه شده ايم .
بسنيك كه در توالت داشت با خودش ور مي رفت گفت : وقتي كه گربه مي شاشيد من قبل از تو به آمريكا رسيدم . يادت باشد چه گفتم . قبل از تو آخمد . قبل از تو !

از خواب بيدار شد . از اتاق سميعه كسي ديوار را مي كوبيد . ترسيد . نكند روح سميعه دوباره به اتاق آمده باشد !يادش آمد . بسنيك بود . بسنيك چند روز پيش به اتاق سميعه منتقل شده بود . حالا به ديوار مي كوبيد . احمد هم به ديوار كوبيد . ولي كوبش پشت ديوار كم كم يواش تر شد و پوسيد . احمد پنجره را باز كرد و عثمان را صدا كرد . عثمان با آن يونيفورم قهوه اي ش آن طرف حيات كمپ مثل سوسكي لاغر ايستاده بود و رو به ستاره ها خوابيده بود .
اسب شاخدار گفت : بسانيك تاپاتاپ شوخاش .
احمد لبخند تلخي زد و به آرامي چيزي را زمزمه كرد : وقتي كه گربه مي شاشيد من قبل از تو به آمريكا رسيدم ..
گاندي و فروغ سكوت كرده بودند . اسب شاخدار گفت : آشمد يوباراش يوبارش
احمد دراز كشيد تا به پوسيدن صداي ان ور ديوار گوش دهد و آن را براي هميشه به خاطر بسپارد .

--------------------------------------------------------------------------------

* كجايي عثمان ؟ عثمان سميعه دارد مي ميرد . قرمساق بيدار شو ديگر . بيا اين در را باز كن