ملاقات در اتاق موسيقي

پلك مي زند، گنجشک از روی جمجمه می پرد می رود. پلک می زند از دور ابرها آرام آرام سرخ می شود و می افتند و بر می خيزند و نزديکتر می آ...
ـ ديگر نمي خواهم به آن نقطه خيالي در سقف پرتقالي رنگ اين اتاق .. نفسي عميق ، از تختش بر مي خيزد. پنجره را باز مي كند و دوباره نفسي عميق . شادي خنكي در درون و تنش . طرف آينه مي رود و دستي به ريش بلند و نرمش مي كشد:
ـ سلام دانيال ، خوبي آقا ؟ خيلي وقت است كه همديگر را نديدهايم . كجا اين همه گم شده اي .. اين صورتت را پشت اين ابرها گم و پنهان كردهای. آن صندلي ورساچي ات را كه تذهيب ايراني دارد و يادگار مازيار است ، آن را كجا گذاشتهاي ؟ فارسي كه خوب مي فهمي دانيال. حالا كمي هم امروز به خودت برس. شايد ميهماني بي خبر از راه برسد .
بر مي گردد و مارش فارسي را در دستگاه پخش مي گذارد و آرام طرف يخچال میرود:
ـ مخلوط طالبي با شير و كمي هم موز ..
بي آنكه منتظر بماند طرف دستگاه پيغام گير مي رود و دگمه ي پيغام ها را فشار مي دهد . صداي زنانهي پيغامگير به گوش می رسد:
ـ شما 3 پيام داريد دانيال !
پيغام اول : دانيال من نانام هستم . برايت صفحه ي 23 را مي خوانم : تو مي داني كه مردهاي . هيس ! چيزي نگو ! زاهت را برو و خريدت را بكن و با مادرت تلفني حرف بزن و شعري بنويس و دختري بلند كن و قهقهه اي بزن . فردا صبح مي بينمت . دوباره در قبرستان.
پيغام دوم : هي . كجا گذاشته اي آن صندلي ورساچي را كه من به تو هديهاش داده بودم ؟
پيغام سوم : من كه گفتم يا بعد از ظهر آهو را بگذار يا والس رزهاي جنوبي را .
دانيال از اين پيغام سومي خنده اش مي گيرد و طرف يخچال مي رود و ليوان مخلوط را برداشته و در آن كمي ودكا مي ريزد و مي نوشد و بعد والس رزهاي جنوبي را مي گذارد و به طرف حمام مي خواهد برود كه دوباره بر مي گردد و طرف آكواريوم بزرگ ماهي ها مي رود و صندلي را كنارش مي گذارد و كمي از نوشيدنیاش را هم در آب آكواريوم مي ريزد و مي نشيند و به ماهي بنفش رنگي كه خال هاي زردي بر تن دارد خيره مي شود .
ـ سلام نانام . از پيغامت خوشم آمد. حالا كه تو هم مي خواهي اين جا بيايي و شكلت را عوض كني اين پيراهن بنفش به تو مي آيد . راستي صندلي مازيار را هم نياورده ام . مانده است خانه ي قبلي در بورلي وود . بعد ها اگر راهمان دوباره آنجا افتاد مي رويم و برش مي داريم .
دانيال برخاست و خنده كنان طرف پنجره باز رفت و نفسي بلند كشيد و دستي به شاخه ي ظريف و پيچان درخت تاك كشيد كه كم مانده بود بپيچد و از پنجره درون خانه بيايد. خوشهاي از انگورهای سياه چيد و جلو آينه گذاشت و بعد يك دفعه برگشت به حمام .
ـ اين وان سرخ اگر در اين خانه نبود چه بد مي شد !
حمام ليمويي رنگ كه سقفش پر از چراغك هاي سبز و بلند گوهاي كوچك با واني سفيد . دانيال همان طور با پيراهن ارغواني و شلوار زردش در آب مي نشيند و كمي با آب بازي و در آن خيره و آن را كمي سردتر و با صداي بلند گفت :
ـ نانام حالا مي روم كه آن دختر را براي باغ نشاط پيدا كنم .
دانيال اينه ي دستي كوچك خيالي را برداشت و به خودش نگاه و دستي به ريشش كشيد . با قيچي نقرهاي خيالي ريشش را كوتاه و بعد با ريش تراش همه را سه تيغ تراشيد . آب حمام پر از موهاي بلند و ريز .. دراز كشيد در اب و و در نور ليمويي و سبز رنگ حمام چشم هايش را بست دانيال .
ـ مي خواهم بروم بيرون ..
چشم هايش را باز كرد و در آينه ي دستي خيالیاش به چشم هاي خودش نگاه كرد :
ـ دانيال اين جا حمام نيست. اين جا زير درختان پرتقال و ليمو در زير باران است كه به مازيار تعلق دارد . دستي به اين موهايت بكش . وقتي كه با اين خانم داليا انگليسي حرف مي زني سعي كن در فكر و دلت هم به ان زبان فكر كني . ترجمه نكن . اين ديدار مكالمه ي بدون ترجمه و دست اول مي خواهد . لطفا انگليسي !
دانيال چشمهايش را مي بندد حالا . دراز مي كشد و مي خندد موسيقي شكل خانه را كج و معوج مي كند . دانيال جاري مي شود و از كنار ماهي ها مي گذرد و در جايي باراني و ابر گرفته مي نشيند .
ـ تو ديوانه اي دانيال .
ـ چرا داليا ؟ تو كه بر تنت پيرهن صورتي و دامن سياه داري چرا مي گويي من ديوانهام ؟
ـ دانيال تو كه پيراهنت ارغواني و شلوارت زرد است و بي كفش هاي سفيدت اين جا آمده اي و كت زرد و كراوات ارغواني ات را نياورده اي و مرا كه داليا هستم و در چينه ي گردن بندم آب حيات دارم ، كشاندهاي اينجا زير درختان پرتقال و ليموي مازيار و حالا در اين باران ...
ـ نفسم گرفت داليا . چه جمله ي درازي . در باران بوي ليموها و پرتقالها با بوي تن تو قاطي مي شود . من هميشه آب ميوهام را مخلوط دوست دارم زن . راست گفتي كفشهاي سفيدم را هم نپوشيدهام و كراوات هم به گردن نزدهام. خبري هم از خيابان هاي تهران و آسمانش ندارم . مي شنوي . نگاه كن اين لوكانته درست وسط باغ مازيار قرار دارد و از درون اين ميوههاي نارنجي و زرد مارش فارسي به گوش مي رسد.
ـ حرفهايت بوي جنون دارد دانيال . حالا چرا اين موسيقي از دستها و چشمهايت هم شنيده مي شود ؟ وقتي حرف مي زني انگار اين پرتقالها و ليموها تو را تكرار مي كنند. اينجا كدام شهر است كه آنجا زير باران در لوكانتهي مازيار نشستهايم و اين خدمتكار جوان براي من پرتقال پوست مي كند ؟
دانيال دست داليا را مي گيرد و مي بوسد و مي گويد : چه مزهاي دارند اين پرتقالهاي زير باران !
ـ مزه ي تكيلا و لخت شدن دانيال !ـ امروز روز تولد من است داليا
ـ پس بگو امشب مي رويم و كيك و شمع روي ميز مي گذاريم دانيال .
ـ شمع هايي كه بوي صندل و نعنا مي دهند . لخت كه مي شويم كمي هم مزه ي توت فرنگي و خامهي سفيد .
ـ دانيال پيش اين خدمتكار جوان ببين چه حرف هايي مي زني . تو واقعا ديوانهاي و زبانت هم ديوانه و مست . در اين جمله هايي كه به من گفتي ، راستش را بگو چه تويش گذاشته بودي كه حالا در درون سرم دوباره تكرار مي شوند و موسيقي را ..
ـ مارش فارسي !
ـ انگار آن را در قلبم پخش كرده اند. اينجا كدام شهر است دانيال . اين خدمتكار جوان را بگو كه من ديگر پرتقال و ليمو و تكيلا نمي خواهم .
ـ اين خدمتكار جوان ، نانام است داليا . من از او نخواسته بودم كه اين جا بيايد . كنجكاویاش او را كشانده است اين جا . خط زبانم را مي گيرد و هميشه مي ايد اين جا . اين باران و اين تكيلاي خزيده در ميوهها هم اختراع اين بشر است. تو هم حالا برو. كمي استراحت كن .
ـ تو ديوانهاي دانيال . تو ديوانهاي ...
داليا رفت و دانيال به چشمهاي نانام .... چشم هايش را باز كرد دانيال . برخاست و از حمام بيرون و سراغ آينه رفت و چند حبه ي انگور سياه را در دهانش گذاشت .
ـ نانام من ديوانهام .
دانيال سمت آكواريوم رفت . ماهي اش نبود . غيبش زده بود . از ماهي ها پرسيد :
ـ شما شاعر بنفش پوش مست و مجذوب را نديدهايد ؟جواب ندادند و دانيال دست بر زنخش گذاشت و با خود گفت :
ـ رفته است نانام از اتاق موسيقي من !
HH
سلام من داليا لاوي هستم و خيلي خوشحالم كه مرا به برنامهي پنج دقيقه زندگي عجيب دعوت کردهاايد . نمي دانم از كدام پنج دقيقهي عجيب زندگي ام مي توانم برايتان بگويم . همان طور كه مي دانيد من صاحب شعبات زنجيرهاي كيك و توت فرنگي لاوی هستم و در همه جاي آمريكا و آمريكاي جنوبي و بخشي از آسياي غربي شعبات كيك فروشي من مشغول به كار هستند. در يك صبح خيلي زود در مقابل آينه نشسته بودم و داشتم براي مراسم افتتاح موزه ي شيريني و كيك در منهتن خودم را آماده مي كردم. شمعي روي عسلي روشن بود . فكر مي كنم آن شمع را از اندونزي برايم فرستاده بودند. عطر صندلی شمع هواي اتاق را شرقي و مطبوع كرده بود و رژ لبي كه مي خواستم به لبهايم بزنم طعم نعنا داشت. الهام وقتي مي آيد خب از همين بوها و حس ها و اشيا استفاده مي كند و دستهاي انسان را كرخت و پر از احساس ساختن و آفرينش .. حس كردم دارم در ذهنم كيكي را مي سازم كه هم عطر نعنا دارد و هم عطر صندل. که يك دفعه تلفن زنگ زد . ترجيح دادم جواب ندهم . صداي مردي بود . خارجي بود . لهجه داشت . ديوانه و مزاحم بود انگار. پيغامش را جسته و گريخته شنيدم . بعد ها چند بار كه گوش دادم بر روي اين كاغذ نوشتم : سلام خانم داليا . من نانام هستم . مي دانم كه همين الان داريد به ساختن كيك تازه اي فكر مي كنيد . مي دانم . ولي خواستم پيش از اينکه اين كار را بكنيد برايتان يك ... بعد از يك شاعر ايراني شعري بري من خواند و صدايش قطع شد. چه پيامي ! بلاخره اين جا نيويورك است و از اين اتقاق ها زياد مي افتد خود برادر من با داشتن تحصيلاتي چنين و چنان هميشه بعد از كار كه به خانه مي آيد همه سياه مي پوشد و شنل مي اندازد روي شانههايش و دو قاشق بزرگ چوبي چيني را صليب مي كند و از گردنش مي آويزد و در تاريكي شب گم مي شود . به هر حال بعد از شنيدن پيغام برخاستم و كمي پينه نوا ريختم و مزمزهاش كردم و بوييدم و نوشيدم . دگمهي پيغام را فشار دادم و دوباره به آن گوش دادم و دوباره پينه نو آ .. هيچ لباسي به تن نداشتم . خب اين عادت من است وقتي كه بخواهم به طرح جديدي فكر كنم لخت مي شوم و به پاهايم نگاه مي كنم . راستش به شكل عجيبي پاهايم را دوست دارم . شراب كه كمي گرمم كرد رفتم از كلازت پيراهن صورتي رنگ را كه زماني بسيار مي شد آن را نپوشيده بودم و هديه ي يك مانك پراگي بود برداشتم و با دامن شيري رنگم پوشيدم . بعد رفتم طرف آن آينه ي بزرگ . باور كنيد در آينه يك دري نيمه باز ديده مي شد . شبيه آن فيلم مست خون شاعر . در را تمام باز كردم و از در داخل رفتم . درون اينه هوا باراني و پر از صداي قورباغه بود . درختان ليمو و پرتقال باغچه را انگار كسي كنده بود و در درون اين اينه كاشته بود . هوا باراني و ابرها پنبههايي افتاده در جوهر سبز و آبي .باور كنيد يك مرد خيالي آنجا نشسته بود . بي آنكه اسم مرد را پرسيده باشم اسمش در نوك زبانم گل داده بود . دانيال بود اسمش . چشم هايي سياه و بزرگ با موهايي بلند و دست هايي بسيار مردانه و قوي . انگار خود بودا بود كمي هندي وار بود هيئتش ! من از دستهاي مردهايي خوشم مي ايد كه قوي و بزرگ و سفت باشند و رگها مثل فشفشههاي مارهاي سبز ابريشمي در همه جاي دست و مچ و بازو پيچيده باشند . اين دانيالي كه مي گويم دستهايش از آن گونه دستها بود . قوي و دلخواه و آهنين و سبزگونه و زهرآگين . الهام ساختن كيك با بوي صندل و نعنا و دو مار روبرو به هم از اين ديدار شكل كاملش را پيدا كرد و من با همين كيك مشهور شدم . حالا نگاه كنيد به طرز مكالمه ي من با اين مرد بايانيك و خيالي . دانيال كه كفش هاي سفيد ش را نپوشيده است و و كراوات به گردن ندارد ..
ـ تو ديوانه اي دانيال...
( مكالمه را پيش از اين از زبان و در زبان دانيال خوانده ايم . )
..ملاحضه مي فرماييد . آدم هاي خيالي چگونه به آدم هاي واقعي كمك مي كنند . انگليسي اش درست بود . ولي لهجهاش مزه ي ديگري داشت . ايراني بود انگار . بر خلاف ديگر ايرانیها هيچ حرفي از سياست نمي زد و انگار يك روحي بود شاد و مست كه از بهشت تازه آنجا افتاده بود. بعد از آن حس و رويا هميشه دلم مي خواهد با مردي اشنا شوم كه دستهايش قوي و دوستش در پرتقالها ويسكي و تكيلا بريزد و چشمهايش جادويي و خودش يك ديوانه باشد . يك ديوانهي پدر سوخته و نازي و دلبر . روي كاغذ طلايي كيكي كه برايتان آوردهام توصيه شده است كه كيك را با والس رزهاي جنوبي طرف كنيد. در ضمن اين كيكها كمي هم تكيلا و ويسكي دارند . همين . باور كنيد . نخنديد . اين پنج دقيقهي عجيبي از زندگي من ، داليا لاوي بود .
HH
من آينه ي دستي هستم و آنجا كه دانيال با داليا نشسته بودند و پرتقالها ي پر از تكيلا مي خوردند من آن خدمتكار بودم و دانيال به اشتباه مرا نانام معرفي كرد. من از بهشت افتادهام . خندان و مستم من . آينه ي دستي مي شوم من. درخت پرتقال میشوم من . ماشين پيغام گير و ماهي بنفش . نانام فقط يك پوست است و يك پينوكيويي كه اين جاي ساعت تا آنجاي ساعت میتواند زندگي كند و بعد... بعد هيچ چيز . هم استعدادم و هم پريشاني يك روان . دو چشم ، دو دست ، دو پا . شما اين شكل را بيشتر مي پسنديد . حالا قيافهام مي شود كمي شيبيه داليا كه صاحب شعبات زنجيرهاي كيك و توت فرنگي مي باشد . حالا قيافهام مي شود كمي شبيه مردي به اسم دانيال جم كه قبلا در دانشگاه استانفورد طب درس مي داد و بعدا در دانشگاه ... روي ميز تشريح دراز كشيده بود . خودم از كجايم ؟ پدرم را نمي شناسم . ولي نطفهاي هستم در رحم مادرم زمان . براي اين و آن رويا سازي مي كنم . من نانام نيستم و هيچ گونه با رنگ بنفش او ارتباطي ندارم . حالا كه بعضي از شما كه استعداد لذت بردن از حرفهاي مرا دارند به دنبال من بيايند . شما را دعوت مي كنم به شنيدن صداي واقعي داليا لاوي و دانيال جم كه از درون سيم هاي تلفن در هم تنيده مي شود . مي خواهم در يك زمان به هر دو آنها زنگ بزنم . صبر كنيد لطفا . ..صداي تلفن ..
صداي داليا : الو ..
صداي دانيال : الو ، شما ؟( از خانه ي دانيال بعد از ظهر آهو شنيده مي شود )
صداي داليا : من داليا لاوي هستم .
صداي دانيال : اوه . داليا لاوي .. من هم دانيال جم هستم .
صداي داليا به هنگامي كه مي خندد.
ـ شوخي مي كنيد . نه ؟ حتما مرا در برنامه ي پنج دقيقهي عجيب ديدهايد .
صداي دانيال : شوخي . برنامهي پنج دقيقهي عجيب ..
صداي داليا : شماره تلفن مرا از كه گرفتيد ؟
دانيال كتاب دوبليني ها را كناري مي گذارد و آينه ي خيالي دستي اش را بر مي دارد :
ـ اتفاقا من هم مي خواستم همين سئوال را از شما بپرسم .
صداي داليا : نمي دانم كدام مزاحمي همين الان از پشت پنجره با آينه به صورت من نور مي اندازد . به هر حال دانيال جم بگوييد ببينم شما حتما عطر صندل و نعنا را خيلي دوست داريد .
صداي دانيال : شما هم حتما بلديد كه يك كيك خوشمزه و جادويي چگونه درست مي شود ؟
صداي داليا : از دستهايتان بگوييد .
دانيال حالا در آينه به پاهاي داليا مي نگرد و مي خندد و مي گويد : دستهايم آهنين و گرم و سفت و پر از مار
صداي داليا : من در منهتن هستم
صداي دانيال : من هم در كنار ساحل هرموزا در كاليفرنياي جنوبي زندگي مي كنم
صداي داليا : همديگر را ببينيم ؟
صداي دانيال : حتما ! چرا كه نه ؟ خوشحال مي شوم . من خيلي وقت است كه در وان حمام ننشستهام و ريشم را نتراشيدهام
صداي داليا : ريشتان . روز تولدتان كي هست ؟
صداي دانيال : امروز
صداي داليا : امشب را مي خواهي چگونه بگذراني ؟
صداي دانيال : برنامه ي خاصي ندارم خانم . تنها هستم . شايد سگم اندلس را كنار دريا ببرم
صداي داليا : سگتان اندلس؟چه اسم عجيبي دارد . اندلس . مي خواهيد من همين امشب با هواپيماي شخصي ام آنجا بيايم ؟برايتان شمع هايي كه بوي صندل مي دهند مي آورم .
صداي دانيال : با آن پاهاي زيبا و تراشيده . حتما . حتما .
صداي داليا : تو يك ديوانه اي دانيال . لطفا صندلي ات را بردار و برو و در اتاق سفيد انتظار بنشين . يادت باشد كراوات و كفشهايت را هم بياوري . من هم چينه دانم را كه پر از آب حيات است برايت مي آورم .
صداي دانيال : من همين الان مي روم و صندلي ورساچي را در آن اتاق سفيد مي گذارم و مي نشينم و به پرتقالهاي ديوانه نگاه مي كنم . من دوست دارم ديوانه باشم دالياي عزيز. من بر خلاف ديگر آدمها هنوز زرهم را از تنم بيرون نياوردهام . بعدا در اين باره كلي با هم حرف مي زنيم . راستي آن چينه دان را نياور . چون ...
صداي خنده ي داليا ... تلفن قطع مي شود و بقيه ي اين داستان در سفيدي آن اتاق به پايان نمي رسد
FIN
انگشت به جنگل فرو بردم و سبز سوراخ شد . نام كتاب شعري است از نانام كه در پاييز 1996 ، در سلواكي به چاپ رسيده است

<< Home