خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 01, 2003


ملاقات در اتاق موسيقي





پلك مي زند، گنجشک از روی جمجمه می پرد می رود. پلک می زند از دور ابرها آرام آرام سرخ می شود و می افتند و بر می خيزند و نزديکتر می آ...
ـ ديگر نمي خواهم به آن نقطه خيالي در سقف پرتقالي رنگ اين اتاق .. نفسي عميق ، از تختش بر مي خيزد. پنجره را باز مي كند و دوباره نفسي عميق . شادي خنكي در درون و تنش . طرف آينه مي رود و دستي به ريش بلند و نرمش مي كشد:
ـ سلام دانيال ، خوبي آقا ؟ خيلي وقت است كه همديگر را نديده‌ايم . كجا اين همه گم شده اي .. اين صورتت را پشت اين ابرها گم و پنهان كرده‌ای‌. آن صندلي ورساچي ات را كه تذهيب ايراني دارد و يادگار مازيار است ، آن را كجا گذاشته‌اي ؟ فارسي كه خوب مي فهمي دانيال‌. حالا كمي هم امروز به خودت برس‌. شايد ميهماني بي خبر از راه برسد .
بر مي گردد و مارش فارسي را در دستگاه پخش مي گذارد و آرام طرف يخچال می‌رود:
ـ مخلوط طالبي با شير و كمي هم موز ..
بي آنكه منتظر بماند طرف دستگاه پيغام گير مي رود و دگمه ي پيغام ها را فشار مي دهد . صداي زنانه‌ي پيغام‌گير به گوش می رسد:
ـ شما 3 پيام داريد دانيال !
پيغام اول : دانيال من نانام هستم . برايت صفحه ي 23 را مي خوانم : تو مي داني كه مرده‌اي . هيس ! چيزي نگو ! زاهت را برو و خريدت را بكن و با مادرت تلفني حرف بزن و شعري بنويس و دختري بلند كن و قهقهه اي بزن . فردا صبح مي بينمت . دوباره در قبرستان.
پيغام دوم : هي . كجا گذاشته اي آن صندلي ورساچي را كه من به تو هديه‌اش داده بودم ؟
پيغام سوم : من كه گفتم يا بعد از ظهر آهو را بگذار يا والس رزهاي جنوبي را .
دانيال از اين پيغام سومي خنده اش مي گيرد و طرف يخچال مي رود و ليوان مخلوط را برداشته و در آن كمي ودكا مي ريزد و مي نوشد و بعد والس رزهاي جنوبي را مي گذارد و به طرف حمام مي خواهد برود كه دوباره بر مي گردد و طرف آكواريوم بزرگ ماهي ها مي رود و صندلي را كنارش مي گذارد و كمي از نوشيدنی‌اش را هم در آب آكواريوم مي ريزد و مي نشيند و به ماهي بنفش رنگي كه خال هاي زردي بر تن دارد خيره مي شود .
ـ سلام نانام . از پيغامت خوشم آمد. حالا كه تو هم مي خواهي اين جا بيايي و شكلت را عوض كني اين پيراهن بنفش به تو مي آيد . راستي صندلي مازيار را هم نياورده ام . مانده است خانه ي قبلي در بورلي وود . بعد ها اگر راهمان دوباره آنجا افتاد مي رويم و برش مي داريم .
دانيال برخاست و خنده كنان طرف پنجره باز رفت و نفسي بلند كشيد و دستي به شاخه ي ظريف و پيچان درخت تاك كشيد كه كم مانده بود بپيچد و از پنجره درون خانه بيايد. خوشه‌اي از انگورهای سياه چيد و جلو آينه گذاشت و بعد يك دفعه برگشت به حمام .
ـ اين وان سرخ اگر در اين خانه نبود چه بد مي شد !
حمام ليمويي رنگ كه سقفش پر از چراغك هاي سبز و بلند گوهاي كوچك با واني سفيد . دانيال همان طور با پيراهن ارغواني و شلوار زردش در آب مي نشيند و كمي با آب بازي و در آن خيره و آن را كمي سردتر و با صداي بلند گفت :
ـ نانام حالا مي روم كه آن دختر را براي باغ نشاط پيدا كنم .
دانيال اينه ي دستي كوچك خيالي را برداشت و به خودش نگاه و دستي به ريشش كشيد . با قيچي نقره‌اي خيالي ريشش را كوتاه و بعد با ريش تراش همه را سه تيغ تراشيد . آب حمام پر از موهاي بلند و ريز .. دراز كشيد در اب و و در نور ليمويي و سبز رنگ حمام چشم هايش را بست دانيال .
ـ مي خواهم بروم بيرون ..
چشم هايش را باز كرد و در آينه ي دستي خيالی‌اش به چشم هاي خودش نگاه كرد :
ـ دانيال اين جا حمام نيست. اين جا زير درختان پرتقال و ليمو در زير باران است كه به مازيار تعلق دارد . دستي به اين موهايت بكش . وقتي كه با اين خانم داليا انگليسي حرف مي زني سعي كن در فكر و دلت هم به ان زبان فكر كني . ترجمه نكن . اين ديدار مكالمه ي بدون ترجمه و دست اول مي خواهد . لطفا انگليسي !
دانيال چشم‌هايش را مي بندد حالا . دراز مي كشد و مي خندد موسيقي شكل خانه را كج و معوج مي كند . دانيال جاري مي شود و از كنار ماهي ها مي گذرد و در جايي باراني و ابر گرفته مي نشيند .
ـ تو ديوانه اي دانيال .
ـ چرا داليا ؟ تو كه بر تنت پيرهن صورتي و دامن سياه داري چرا مي گويي من ديوانه‌ام ؟
ـ دانيال تو كه پيراهنت ارغواني و شلوارت زرد است و بي كفش هاي سفيدت اين جا آمده اي و كت زرد و كراوات ارغواني ات را نياورده اي و مرا كه داليا هستم و در چينه ي گردن بندم آب حيات دارم ، كشانده‌اي اينجا زير درختان پرتقال و ليموي مازيار و حالا در اين باران ...
ـ نفسم گرفت داليا . چه جمله ي درازي . در باران بوي ليموها و پرتقال‌ها با بوي تن تو قاطي مي شود . من هميشه آب ميوه‌ام را مخلوط دوست دارم زن . راست گفتي كفش‌هاي سفيدم را هم نپوشيده‌ام و كراوات هم به گردن نزده‌ام‌. خبري هم از خيابان هاي تهران و آسمانش ندارم . مي شنوي . نگاه كن اين لوكانته درست وسط باغ مازيار قرار دارد و از درون اين ميوه‌هاي نارنجي و زرد مارش فارسي به گوش مي رسد.
ـ حرف‌هايت بوي جنون دارد دانيال . حالا چرا اين موسيقي از دست‌ها و چشم‌هايت هم شنيده مي شود ؟ وقتي حرف مي زني انگار اين پرتقال‌ها و ليموها تو را تكرار مي كنند‌. اينجا كدام شهر است كه آنجا زير باران در لوكانته‌ي مازيار نشسته‌ايم و اين خدمتكار جوان براي من پرتقال پوست مي كند ؟
دانيال دست داليا را مي گيرد و مي بوسد و مي گويد : چه مزه‌اي دارند اين پرتقال‌هاي زير باران !
ـ مزه ي تكيلا و لخت شدن دانيال !ـ امروز روز تولد من است داليا
ـ پس بگو امشب مي رويم و كيك و شمع روي ميز مي گذاريم دانيال .
ـ شمع هايي كه بوي صندل و نعنا مي دهند . لخت كه مي شويم كمي هم مزه ي توت فرنگي و خامه‌ي سفيد .
ـ دانيال پيش اين خدمتكار جوان ببين چه حرف هايي مي زني . تو واقعا ديوانه‌اي و زبانت هم ديوانه و مست . در اين جمله هايي كه به من گفتي ، راستش را بگو چه تويش گذاشته بودي كه حالا در درون سرم دوباره تكرار مي شوند و موسيقي را ..
ـ مارش فارسي !
ـ انگار آن را در قلبم پخش كرده اند‌. اينجا كدام شهر است دانيال . اين خدمتكار جوان را بگو كه من ديگر پرتقال و ليمو و تكيلا نمي خواهم .
ـ اين خدمتكار جوان ، نانام است داليا . من از او نخواسته بودم كه اين جا بيايد . كنجكاوی‌اش او را كشانده است اين جا . خط زبانم را مي گيرد و هميشه مي ايد اين جا . اين باران و اين تكيلاي خزيده در ميوه‌ها هم اختراع اين بشر است‌. تو هم حالا برو‌. كمي استراحت كن .
ـ تو ديوانه‌اي دانيال . تو ديوانه‌اي ...
داليا رفت و دانيال به چشم‌هاي نانام .... چشم هايش را باز كرد دانيال . برخاست و از حمام بيرون و سراغ آينه رفت و چند حبه ي انگور سياه را در دهانش گذاشت .
ـ نانام من ديوانه‌ام .
دانيال سمت آكواريوم رفت . ماهي اش نبود . غيبش زده بود . از ماهي ها پرسيد :
ـ شما شاعر بنفش پوش مست و مجذوب را نديده‌ايد ؟جواب ندادند و دانيال دست بر زنخش گذاشت و با خود گفت :
ـ رفته است نانام از اتاق موسيقي من !


HH

سلام من داليا لاوي هستم و خيلي خوشحالم كه مرا به برنامه‌ي پنج دقيقه زندگي عجيب دعوت کرده‌اايد . نمي دانم از كدام پنج دقيقه‌ي عجيب زندگي ام مي توانم برايتان بگويم . همان طور كه مي دانيد من صاحب شعبات زنجيره‌اي كيك و توت فرنگي لاوی هستم و در همه جاي آمريكا و آمريكاي جنوبي و بخشي از آسياي غربي شعبات كيك فروشي من مشغول به كار هستند‌. در يك صبح خيلي زود در مقابل آينه نشسته بودم و داشتم براي مراسم افتتاح موزه ي شيريني و كيك در منهتن خودم را آماده مي كردم‌. شمعي روي عسلي روشن بود . فكر مي كنم آن شمع را از اندونزي برايم فرستاده بودند‌. عطر صندلی شمع هواي اتاق را شرقي و مطبوع كرده بود و رژ لبي كه مي خواستم به لب‌هايم بزنم طعم نعنا داشت‌. الهام وقتي مي آيد خب از همين بوها و حس ها و اشيا استفاده مي كند و دست‌هاي انسان را كرخت و پر از احساس ساختن و آفرينش .. حس كردم دارم در ذهنم كيكي را مي سازم كه هم عطر نعنا دارد و هم عطر صندل‌. که يك دفعه تلفن زنگ زد . ترجيح دادم جواب ندهم . صداي مردي بود . خارجي بود . لهجه داشت . ديوانه و مزاحم بود انگار‌. پيغامش را جسته و گريخته شنيدم . بعد ها چند بار كه گوش دادم بر روي اين كاغذ نوشتم : سلام خانم داليا . من نانام هستم . مي دانم كه همين الان داريد به ساختن كيك تازه اي فكر مي كنيد . مي دانم . ولي خواستم پيش از اينکه اين كار را بكنيد برايتان يك ... بعد از يك شاعر ايراني شعري بري من خواند و صدايش قطع شد‌. چه پيامي ! بلاخره اين جا نيويورك است و از اين اتقاق ها زياد مي افتد خود برادر من با داشتن تحصيلاتي چنين و چنان هميشه بعد از كار كه به خانه مي آيد همه سياه مي پوشد و شنل مي اندازد روي شانه‌هايش و دو قاشق بزرگ چوبي چيني را صليب مي كند و از گردنش مي آويزد و در تاريكي شب گم مي شود . به هر حال بعد از شنيدن پيغام برخاستم و كمي پينه نوا ريختم و مزمزه‌اش كردم و بوييدم و نوشيدم . دگمه‌ي پيغام را فشار دادم و دوباره به آن گوش دادم و دوباره پينه نو آ .. هيچ لباسي به تن نداشتم . خب اين عادت من است وقتي كه بخواهم به طرح جديدي فكر كنم لخت مي شوم و به پاهايم نگاه مي كنم . راستش به شكل عجيبي پاهايم را دوست دارم . شراب كه كمي گرمم كرد رفتم از كلازت پيراهن صورتي رنگ را كه زماني بسيار مي شد آن را نپوشيده بودم و هديه ي يك مانك پراگي بود برداشتم و با دامن شيري رنگم پوشيدم . بعد رفتم طرف آن آينه ي بزرگ . باور كنيد در آينه يك دري نيمه باز ديده مي شد . شبيه آن فيلم مست خون شاعر . در را تمام باز كردم و از در داخل رفتم . درون اينه هوا باراني و پر از صداي قورباغه بود . درختان ليمو و پرتقال باغچه را انگار كسي كنده بود و در درون اين اينه كاشته بود . هوا باراني و ابرها پنبه‌هايي افتاده در جوهر سبز و آبي .‌باور كنيد يك مرد خيالي آنجا نشسته بود . بي آنكه اسم مرد را پرسيده باشم اسمش در نوك زبانم گل داده بود . دانيال بود اسمش . چشم هايي سياه و بزرگ با موهايي بلند و دست هايي بسيار مردانه و قوي . انگار خود بودا بود كمي هندي وار بود هيئتش ! من از دست‌هاي مردهايي خوشم مي ايد كه قوي و بزرگ و سفت باشند و رگ‌ها مثل فشفشه‌هاي مارهاي سبز ابريشمي در همه جاي دست و مچ و بازو پيچيده باشند . اين دانيالي كه مي گويم دست‌هايش از آن گونه دست‌ها بود . قوي و دلخواه و آهنين و سبزگونه و زهرآگين . الهام ساختن كيك با بوي صندل و نعنا و دو مار روبرو به هم از اين ديدار شكل كاملش را پيدا كرد و من با همين كيك مشهور شدم . حالا نگاه كنيد به طرز مكالمه ي من با اين مرد بايانيك و خيالي . دانيال كه كفش هاي سفيد ش را نپوشيده است و و كراوات به گردن ندارد ..
ـ تو ديوانه اي دانيال...
( مكالمه را پيش از اين از زبان و در زبان دانيال خوانده ايم . )
..ملاحضه مي فرماييد . آدم هاي خيالي چگونه به آدم هاي واقعي كمك مي كنند . انگليسي اش درست بود . ولي لهجه‌اش مزه ي ديگري داشت . ايراني بود انگار . بر خلاف ديگر ايرانی‌ها هيچ حرفي از سياست نمي زد و انگار يك روحي بود شاد و مست كه از بهشت تازه آنجا افتاده بود‌. بعد از آن حس و رويا هميشه دلم مي خواهد با مردي اشنا شوم كه دست‌هايش قوي و دوستش در پرتقال‌ها ويسكي و تكيلا بريزد و چشم‌هايش جادويي و خودش يك ديوانه باشد . يك ديوانه‌ي پدر سوخته و نازي و دلبر . روي كاغذ طلايي كيكي كه برايتان آورده‌ام توصيه شده است كه كيك را با والس رزهاي جنوبي طرف كنيد‌. در ضمن اين كيك‌ها كمي هم تكيلا و ويسكي دارند . همين . باور كنيد . نخنديد . اين پنج دقيقه‌ي عجيبي از زندگي من ، داليا لاوي بود .
HH

من آينه ي دستي هستم و آنجا كه دانيال با داليا نشسته بودند و پرتقال‌ها ي پر از تكيلا مي خوردند من آن خدمتكار بودم و دانيال به اشتباه مرا نانام معرفي كرد. من از بهشت افتاده‌ام . خندان و مستم من . آينه ي دستي مي شوم من‌. درخت پرتقال می‌شوم من . ماشين پيغام گير و ماهي بنفش . نانام فقط يك پوست است و يك پينوكيويي كه اين جاي ساعت تا آنجاي ساعت می‌تواند زندگي كند و بعد... بعد هيچ چيز . هم استعدادم و هم پريشاني يك روان . دو چشم ، دو دست ، دو پا . شما اين شكل را بيشتر مي پسنديد . حالا قيافه‌ام مي شود كمي شيبيه داليا كه صاحب شعبات زنجيره‌اي كيك و توت فرنگي مي باشد . حالا قيافه‌ام مي شود كمي شبيه مردي به اسم دانيال جم كه قبلا در دانشگاه استانفورد طب درس مي داد و بعدا در دانشگاه ... روي ميز تشريح دراز كشيده بود . خودم از كجايم ؟ پدرم را نمي شناسم . ولي نطفه‌اي هستم در رحم مادرم زمان . براي اين و آن رويا سازي مي كنم . من نانام نيستم و هيچ گونه با رنگ بنفش او ارتباطي ندارم . حالا كه بعضي از شما كه استعداد لذت بردن از حرفهاي مرا دارند به دنبال من بيايند . شما را دعوت مي كنم به شنيدن صداي واقعي داليا لاوي و دانيال جم كه از درون سيم هاي تلفن در هم تنيده مي شود . مي خواهم در يك زمان به هر دو آنها زنگ بزنم . صبر كنيد لطفا . ..صداي تلفن ..
صداي داليا : الو ..
صداي دانيال : الو ، شما ؟( از خانه ي دانيال بعد از ظهر آهو شنيده مي شود )
صداي داليا : من داليا لاوي هستم .
صداي دانيال : اوه . داليا لاوي .. من هم دانيال جم هستم .
صداي داليا به هنگامي كه مي خندد.
ـ‌ شوخي مي كنيد . نه ؟ حتما مرا در برنامه ي پنج دقيقه‌ي عجيب ديده‌ايد .
صداي دانيال : شوخي . برنامه‌ي پنج دقيقه‌ي عجيب ..
صداي داليا : شماره تلفن مرا از كه گرفتيد ؟
دانيال كتاب دوبليني ها را كناري مي گذارد و آينه ي خيالي دستي اش را بر مي دارد :
ـ اتفاقا من هم مي خواستم همين سئوال را از شما بپرسم .
صداي داليا : نمي دانم كدام مزاحمي همين الان از پشت پنجره با آينه به صورت من نور مي اندازد . به هر حال دانيال جم بگوييد ببينم شما حتما عطر صندل و نعنا را خيلي دوست داريد .
صداي دانيال : شما هم حتما بلديد كه يك كيك خوشمزه و جادويي چگونه درست مي شود ؟
صداي داليا : از دست‌هايتان بگوييد .
دانيال حالا در آينه به پاهاي داليا مي نگرد و مي خندد و مي گويد : دست‌هايم آهنين و گرم و سفت و پر از مار
صداي داليا : من در منهتن هستم
صداي دانيال : من هم در كنار ساحل هرموزا در كاليفرنياي جنوبي زندگي مي كنم
صداي داليا : همديگر را ببينيم ؟
صداي دانيال : حتما ! چرا كه نه ؟ خوشحال مي شوم . من خيلي وقت است كه در وان حمام ننشسته‌ام و ريشم را نتراشيده‌ام
صداي داليا : ريشتان . روز تولدتان كي هست ؟
صداي دانيال : امروز
صداي داليا : امشب را مي خواهي چگونه بگذراني ؟
صداي دانيال : برنامه ي خاصي ندارم خانم . تنها هستم . شايد سگم اندلس را كنار دريا ببرم
صداي داليا : سگتان اندلس؟چه اسم عجيبي دارد . اندلس . مي خواهيد من همين امشب با هواپيماي شخصي ام آنجا بيايم ؟برايتان شمع هايي كه بوي صندل مي دهند مي آورم .
صداي دانيال : با آن پاهاي زيبا و تراشيده . حتما . حتما .
صداي داليا : تو يك ديوانه اي دانيال . لطفا صندلي ات را بردار و برو و در اتاق سفيد انتظار بنشين . يادت باشد كراوات و كفش‌هايت را هم بياوري . من هم چينه دانم را كه پر از آب حيات است برايت مي آورم .
صداي دانيال : من همين الان مي روم و صندلي ورساچي را در آن اتاق سفيد مي گذارم و مي نشينم و به پرتقالهاي ديوانه نگاه مي كنم . من دوست دارم ديوانه باشم دالياي عزيز. من بر خلاف ديگر آدم‌ها هنوز زرهم را از تنم بيرون نياورده‌ام . بعدا در اين باره كلي با هم حرف مي زنيم . راستي آن چينه دان را نياور . چون ...
صداي خنده ي داليا ... تلفن قطع مي شود و بقيه ي اين داستان در سفيدي آن اتاق به پايان نمي رسد

FIN






انگشت به جنگل فرو بردم و سبز سوراخ شد . نام كتاب شعري است از نانام كه در پاييز 1996 ، در سلواكي به چاپ رسيده است
.*