خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 01, 2003

Ar Ari Baray-e Shoma

عری برای شما

جنگ ! جنگ ! جنگ ! همه جا را مه بنفش رنگ ...
بوي خون خر ماده حالش را به هم مي زد. خواست عرعر بلندي و از ته دل گريه ...
دیزبا، عشق شبهای مهتابی من چرا رفتی عزیزم؟ قربانِ گوش های سفیدت بشوم چرا مرا تنها گذاشتی؟ تنها کجا بروم؟ چکار کنم عزیزم؟ چرا مرا با خود نبردی نور چشم من که حالا ...
دست سریعِ سنگيني از پشت‌، آمد دهانش را گرفت و او را به زمين زد. چه دردی ! برگشت تا در اين چهره‌ي صاحب دست را ببیند. از ترس بيهوش شد. دندان‌هاي گلوله‌اي و خونين و خنده‌ای سرخ و كثيف ! اين چهره‌ي كه بود؟ كيمونوي خاكستري بر تن و گردني باريک و خيلی بلند. رنگ چشم ها پسته ای و خاموش. خواست دوباره غلتی بزند و بلند شود. ولی دستي دوباره از ميان دو پايش زير شكمش خزيد و

_نه!

آلت تناسلي اش را كند دست دوباره و انگار رفت طرف دهان و آخ !!!! همه را بلعيد‌. از درد به هوش آمد‌. سنگینی آن چهره و هيئت ترسناك بر پشتش سوار بود ، بي اختيار برخاست و افتاد و ... تیزی انگشتان سنگینی روی کپلش ! دوباره. چرا مرا آفریدی خدا؟ افتاد و دوباره فشار آورد واین دفعه کج و کوله برخاست. طوری که انگار داخل آتش به دنيا آمده بود و جخ برخاسته . به طرفی كه خر ماده چند لحظه پيش منفجر شده بود راه افتاد. و صدای دو رگه ی چهره سنگینی که سوارش شده بود.هُش هش ش ش ش ش ..

_ دیزبا چرا مرا ترک کردی؟

سنگینی که بیشتر شد تاب نیاورد و کج افتاد و دیزباااااااااا .... و منفجر شد . يكي از چشم هايش كه به هوا پريده بود درست كنار چشم چپ خر ماده افتاد و چشم باز كرد. صداي خنده‌ي آن چهره ي هنوز به گوش مي رسيد ..

خر از خواب بيدار و از خوابي كه ديده بود لرزيد و ترسيد و لاغرتر شد و به ستاره ها چشم دوخت. ستاره ها اندوهگین و سیاه او را و زمین را نگاه می کردند.
_ پدر آسمانی کجا رفته است دیزبا؟ !

***

ستاره ها را نگاه كرد . حرفي نزد. جواب رحيم را نداد . ولي سئوال رحيم و خر خاكستري رنگ در ذهنش تكرار شد :
ـ كيوان چند ساعت ديگر مي ميريم . دو سال است كه اين جا يا مي كشيم يا كشته مي دهيم . بيا يك روز اهل بزم باش. درويشي كن و عشقي .
جواب رحيم را نداد. خر خاكستري كه متعلق به تداركات بود و براي منفجر كردن و خنثي ساختن مين هاي جنگي اين جا منتقل شده بود ، توسط رحيم براي يك شب. مردهاي شب ، مردهاي تنها ، مردهاي اهل جنگ پارچه‌هاي سفيد را سوراخ مي كردند و مثل يهودی‌هاي قديمي آن را روي كپل خر مي انداختند و پشت سنگر شلوارشان را تا زانو پايين مي كشيدند و به عكس يكي از هنرپيشه‌هاي زن نگاه مي كردند و آخرين دقايق اين دنيا را مي آزمودند و مي چشيدند. كيوان جواب رحيم را نداد . هر كسي خر خاكستري را با اسمی که دوست داشت صدا می کرد و با او حرف مي زد .

رحيم : مهين ، مهين .. به ستاره ها نگاه كن. با من حرف بزن ! من عاشق این بوی توام مهین. این بوی کاه و کندر. با من حرف بزن مهین. نه مهین نمی تونم بگم. لطفا مهین.

بهروز : پوران جان آی من قربان این برکت بروم . چرا مرا نگاه نمي كني ؟ بخند . آه نکش. بخند . آره پوران بهروز کشته ی خندهاته.

هومن : نازي خوشت مي آد ؟ دیدی آرزوت همین بود عزیزم. زیر گرمای کازابلانکا. روی خاک گرم و داغ. نوش جونت نازی جون. آره نازی جون. هر چی تو بخوای.

كيوان انديشيد با چه اسمي خر را مي تواند صدا كند . ماه ؟ مولود ؟ شيرين ؟ شبتاب ؟ داليا ؟ يا عشوه ؟ به ستاره ها نگاه كرد . ياد زنش افتاد ؛ ليلا !
ـ لیل حالا چیکار می کنی ؟ خواب مي بيني ؟ ليلاي بي كيوان كجايي عزیزم ؟ ليلاي بي كيوان بعد از دو سال حتما گرفته‌اي و در تختخواب با پنجره‌هاي باز اتاق خوابيده‌اي .هوم ... تخت خواب هديه ی مادرت بود . فرش ناصري را فروخت و آن تخت را از نعمان بروخيم براي مان خريد . شايد نشسته‌اي و در تاريكي ستاره‌ها را نگاه مي كني و با من حرف مي زني . شايد پسرمان را مي بوسي و مي گويي اين مدال پدرت كيوان است . از باكو برايت آورده بود . ليلا با توام ... صدامو می شنوی ؟
كيوان برخاست و قدم زد . صداي نفس نفس تند بهروز كه پشت خر ايستاده بود و كارش را مي كرد ذهن كيوان را اذيت كرد .هر چه کرد نتوانست از دل شب دريچه اي طرف اتاق ليلا باز كند . خر خاكستري كه به كيوان نگاه مي كرد آرام انديشديد :
ـ كاشكي اين كيوان يك جوري بتواند از اين جا كنار ليلا برود و دنج بيفتد و بخوابد .
كيوان برگشت و به چشم هاي سياه و شب خر زل زد. چه نگاهِ مایوسی ! سيگاري روشن كرد ! خر هم كيوان را نگاه كرد. چه نگاه درمانده ای !كيوان به ساعتش نگريست
ـ دو ساعت ديگه عملیات شروع می شه . چه جنگ احمقانه ای .
بي اختيار خودش را مقابل چشم‌هاي خر خاكستري پيدا كرد . حس كرد خر به او فكر مي كند . خواست حیوان بیچاره را از ميان دست‌هاي قوي بهروز برهاند. اما يك آن چشمش به واهيك افتاد. وایهک بیچاره. كنارش رفت .
ـ چكار مي كني برادر ؟
واهيك افسرده و مايوس بود
ـ‌ انجيل مي خوانم كيوان . تو به خدا ايمان داری ؟
ـ راستش نمی دونم‌! ولی ... حس خوبی به من می ده .. تو چی ؟ برام کمی ازش حرف بزن!

كيوان نشست و به انجيل گوش سپرد !

***

كاش مي شد نعش تو را سوزاند و خاكسترت را به كوهستان‌هاي سرسبز پاشيد‌. اما از من ديگر توقع نداشته باش. من محكوم اين جنگ شده‌ام . آدم ها بايد براي من خاطره درست كنند. جنگ رحم ندارد خانم عزيز. جنك همه‌ بطری‌هاي شراب را مفت خورده است و مست و كور دارد رنگ هایش را می پاشد. پشتم درد مي كند خانم . در اين لحظه خر بودن من با آدم بودنِ آدم‌ها هيچ فرقي ندارد‌. اين ها بايد كشته شوند و من هم بايد به سوي تو پرتاب شوم خانم. جنگ همه چيز را در همان لحظه‌ي اول با صداي بلند مي گويد‌. ای خانم تكه پاره شده اگر روح سرگردان تو اين طرف هاست به كنارم بيا . من مي خواهم گريه كنم . اي روح آسيب ديده ي خر خاكستري به كنارم بيا تا آرام و بي پروا به چشم‌هاي تو كه مثل خود حقيقت سياه و درشت است بنگرم و گريه كنم . آه خانم زيبای بهشتی نازنين من ! آه ای شهيد من ! به من بگو که خدا سر قولش ايستاده است و آن مرغزار سبز را به تو داده است ! به من با صدای بلند بگو که ...

***

صداي عرعر خر خاكستري براي كيوان خيلي شوم بود . خر يا از لذت آدم‌هايي كه در پشت او بودند عرعر مي كرد يا از درد كپل پير و لاغرش .
ـ چه آوازِ بد يمني !
كيوان به جنازه‌هايي كه از شب پيش در آنجا مانده بود نگاه كرد . جنازه‌های باد كرده . چشم ها و دست‌هاي بهنام ، پاهاي جمشيد ، آلت تناسلي يوسف‌، پلاك سعيد و سر افتاده‌ي خر نر كه انگار چشم‌هاي بي سويش به كيوان مي خنديد و كيوان را مي ترساند‌. چشم هاي مرده‌ي خر شبيه چشم‌هاي مست دلقكي شده بود كه داشت سياهي مي رفت . كيوان به اسلحه اش نگاه كرد . به خشاب تفنگ دست ساييد . آهي كشيد و کنار واهيک ايستاد
ـ انگشتای من كه زماني بوي رنگ مي داد حالا برا كشتن چند تا آدم اين گلوله ها رو شليك خواهد كرد !
واهيك برخاست و دست كيوان را گرفت
ـ من يا مي ميرم يا فرار مي كنم .
ـ خوش به حالت که می‌تونی !
كيوان نمي توانست فرار كند‌. مجبور به شليك كردن و كشتن بود . امشب فرماندهي گردان به گردن كيوان و رحيم بود . واهيك به طرف بي سيم سعيد رفت و آن را روشن كرد و پيچش را گرداند و با صداي بلند گفت :
ـ واقعا جنگ حماقت و پستي آدماس !
کيوان انجيل واهيک را از زمين برداشت و طرفش رفت
ـ‌ اگر مي خواي مي توني همين الان فرار كني .
واهيك جواب كيوان را نداد و انجليل را از دستش گرفت و صليب كشيد و در شب گم شد . ستاره ها ديگر ديده نمي شدند . از بي سيم كلمه هاي تقدير ، كلمه‌هاي شوم ، كلمه‌هاي وحشتناك در تكرار . كيوان طرف رحيم كه عرق كرده بود برگشت
ـ‌ در بي سيم عرعرها خوانده شد برادر . ديگه بايد بريم !

***

من حرفي براي گفتن ندارم . ديگر هيچ تلاشي فايده ندارد . چيز وحشتناكي كه اتفاق خواهد افتاد اين است كه ديگر حتي من مهين يا عشوه يا ناز يا ماه نخواهم بود . فقط دلم . اين جاي دلم براي ليلاي كيوان مي سوزد . كاش همانطور كه نياكانم گمنام آمدند و گمنام رفتند من هم چنين سرنوشتي داشتم . اما هر كجا كه پاي انسان در آنجا باشد خاطره درست مي شود و خاطره هميشه يك شكست را ابدي مي كند . سينه به سينه مي گرداندش . اگر دست خودم بود هرگز نمي خواستم كه برايم خاطره‌اي درست شود . چون خاطره‌ يك خر خاكستري تا ابد با شما و با زبان شما خواهد بود . شما آنقدر بدبختيد كه اين چيزها را مي نويسيد و مي خوانيد و تا ابدالاباد سينه به سينه اين ننگ را با خود حمل مي كنيد‌ من هرگز شما را نخواهم بخشيد . نفرين من براي شما و نسل شما با د !

***

توپ‌ها غريدند. پوكه ها خالي شدند . تفنگ ها بد صداترين اپراي جنگ را اجرا كردند . خمپاره ها و كاتيوشاها .. آرپي جي هفت و نارنجك ها .. نفربرها و تانك ها .. پاها جلوتر رفتند . قلب ها تندتر طپيدند . بعضي از تن ها افتادند و بعضي از سرها متلاشي شدند . قلبي سوراخ شد . دهاني در شكل فريادي وحشتناك جامد شد و باز ماند . پاها جلوتر رفتند . پرچم ها رقصيدند .
واهيك افتاد
ـ كمك ! آه كمك ! يا عسیي بن مريم !
رحيم فرياد زد :
_ خداحافظ مهين !
بيژن هوا پريد و خاكستر شد‌. خر خاكستري آواره به دور خود مي چرخيد . گلوله‌ها . گلوله‌ها ، گلوله ها .. آرپي جي ها نفربرها را ستاره باران كردند . بهروز تا مي خواست پوران بگويد يك مشت خون شد و در هوا .... روح يحيي به روح رفته‌ي خر خاكستري و ديگران پيوست . خر خاكستري مي چرخيد و مي شاشيد .
ـ خانوم ..... خانوم ... خانوم م م م
كيوان به پشت سرش نگاه كرد و نشست :
ـ ليلا كجايي ؟ كجاي اين دنيا ، پشت كدام پنجره بايد از خواب و كابوس هايت بپري ؟ ليلا رحيم رفت . ليلا يحيي رفت !
خانوم خانوم پر گريه ي خر خاکستری كيوان را به خود آورد . پرچم افتاد . يكي ديگر آن را برداشت . پرچم همواره در اهتزاز بود اما آدم ها همواره عوض مي شدند . بوي خون و خاك و صداي خر خاكستري . صداي هومن كه مي گفت :
ـ ديدار به قيامت كيوان .. ديدار به قيامت !

***

بوي نفس گرم خر خاكستري كيوان را بيدار كرد . نتوانست پاي راستش را بلند كند . با پاي چپش به سختي ايستاد و به خر تكيه داد . پاي راستش كجا افتاده بود ؟ رحيم كجا بود ؟ با هزار تقلا و با درد و خونريزي كه داشت سوار خر خاكستري شد. نمي دانست به كجا بايد برود . خر اما بو مي كشيد و او را به دورترهاي چشم هاي كيوان مي برد . سياه و سفيدها در ميان دود آتش از نگاه كيوان مي گذشت . . آه ! چشم يحيي كنار دست رحيم افتاده بود . ساعت رحيم كنار سر منفجر شده‌ي واهيك ديده . انجيل واهيك افتاده بود كنار تن هومن و سوخته بود . مگس هاي طلايي و يشمي و سياه به ضيافت آمده بودند و آواز مي خواندند . حس كرد خر خاكستري ديوانه شده است . ياد يكي از نقاشی‌هايش افتاد كه خري مست شده بود و روي دو پايش ايستاده بود و مي خنديد . گوش راست خر خاكستري كنده شده بود . صداي رحيم هنوز به گوش مي رسيد :
ـ بيا يك امروز اهل بزم باش . عشقي كن !

***

عصا بدست در شهر مي گشت كيوان ! خانه‌اش را پيدا نمي كرد كيوان . از هر كه سراغ مي پرسيد جواب هاي عجيبي مي شنيد كيوان . ليلا پرواز كرده بود و حتي خانه اش را هم با خود برده بود . موشك خشمگين چند بار شهر را به هوا اندخته بود . كيوان عرعر مي كرد و درد مي كشيد

Labels: