خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Thursday, July 03, 2003





فيلم نامه اي براي جيم پاسترناك



پيراهني سفيد و كراوات ورساچي با شير هاي طلايي در آبي ابريشمي . كت و شلواري ارغواني . انگشتري طلايي كه نشان مثلث و پرگار و حرف فراماسونري ها در انگشتش و ادكل ياسمني مايكل جردن . چشم هاي بزرگ و قهوه ايش خيره در چشم هاي سهره ، خواهر من . پوست سياهش ابريشمي و جذاب در زير چهل شمع آويزان از سقف . سرش تراشيده و درخشان .
بي آنكه كسي صدايم را بشنود در گوشش گفتم :
ـ برگزاري شاياني براي دامادي ، برادر ريموند .
خنديد و گفت : به خاطر اينكه دوست ها و برادرانم آمده اند اين انگشتر را ...
پرسيدم : با كت و شلوار ارغواني ؟
دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت : چطور ؟ مگر ايرادي در رنگ ارغواني مي بيني ؟
آرام و مهربان گفتم : فردا از همسرتان مي پرسيد .
گفت : بگو ديگر . مگر بد لباس پوشيده ام ؟
شرابي از سيني برداشتم و گفتم : مي داني برادر ريموند ، ايراني ها در جشن عروسي شان ياسياه مي پوشند يا سرمه اي .
ريموند خنديد و صدايش را بلندتر كرد و گفت : اين كه ايران نيست .
گفتم : ولي عروس و خانواده ي من ايراني هستند برادر
گفت : اگر يكبار ديگر مرا برادر صدا كني گردنت را شكنم برادر زن عزيز .
دستش را گرفتم و كمي جلوتر رفتيم و آرام گفتم : آن پيرمردي كه آنجا نشسته است و مدال برادران را به گردن دارد چه كسي است ؟
ريموند سكوت كرد و نفسي كشيد و گفت : آن پيرمردي كه موهاي بلند سفيد دارد عتقه فروش و كتابدار لژ مي باشند .
گفتم : چقدر شبيه مرلين جادوگر است ؟
ريموند گفت : حالا نمي توانم در اينجا با تو از اين حرف ها بزنم . بايد به مهمان ها برسم .
سهره ، خواهرم شاد و خوشحال بود . با كسي كه از چند سال پيش عاشق اش بود ازدواج مي كرد . ريموند واتسون متولد شهر كارسون در جنوب كاليفرنيا بود و استاد ادبيات خاور دور در دانشگاه لوس آنجلس ( يو سي ال اي ) پدر و مادر او كه از اتيوپي به آمريكا مهاجرت كرده بود به خاطر اصل و نصب و مسلمان بودن ما از اين ازدواج و پيوند ناراضي بودند . آنها را من و پدرم مهراب به زور به اين جا آورده بوديم . حالا مهراب پدرم كنار پدر ريموند نشسته اس و در باره ي تجارت فرش ايران برايشان حرف مي زند . كنار مادر ش ماري مي روم و دست اش را مي گيرم و مي بوسم و مي گويم : براي پسرت خوشحالي ماري ؟
كلاه سفيدش را جابجا مي كند و مي گويد :
ـ من هميشه خوبي و خوشبختي پسرم را مي خواهم . خودش انتخاب كرده است .
مي گويم : دعايشان مي كني ؟
مي خندد و مي گويد : اميدوارم خوشبخت شوند .
دستم را به طرفش مي برم و مي گويم : حالا كه با هم فاميل شديم مي تواني مجاني به كف دست من نگاه كني ؟
بر مي گردد و به شوهرش چشم مي دوزد و مي گويد : من ديگر پيش گويي نمي كنم .
دست ش را از دست شوهرش بيرون مي كشم و مي گويم : حالا اين يكبار براي من پيشگويي كن .
سكوت مي كند . انگار زل زده است در چشم هاي كبود آن پيرمرد . كتابدار لژ . مي گويد : كارت هايم را نياورده ام .
پيرمرد دارد مرا نگاه مي كند . واقعا شبيه جادوگران است . مي گويم : همين طوري بي كارت هم مي شود نا سلامتي من دوست ريموند و برادر عروس شما هستم .
دستم را به اكراه مي گيرد و در آن مي نگرد و نوك بيني اش را مي خارد و مي گويد : ئر جايي از پشتت خالي بزرگ داري ؟
مي گويم : بله . زير كتف راستم .
مي گويد : مي تواني نشانش بدهي ؟
مي گويم : اينجا ؟
سرش را تكان مي دهد و من هم كت و پيراهنم را در مي آورم و پشتم را به او نشان مي دهم . كاترين و ريموند با دو چشم باز و متحير مرا نگاه مي كنند . چشمك مي زنم و مي گويم : اين هم نشان من است برادر . آرامش داشته باش .
ماريا مي گويد : اين روزها با كه هستي ؟
كاترين را با افسوس نگاه مي كنم و مي گويم : با هيچكس ماري . با هيچكس .
مي ايستد و در گوشم مي گويد : سعي كن جلو خودت را بگيري و با كسي كه مي خواهد تو در آن خودت را رها كني نخوابي . مي فهمي ؟
مي خواهم منظورش را بفهمم و بپرسم كه سهره مانع مي شود و مي گويد : بهنام ، ريموند امروز خيلي شيك كرده است نه ؟
مي گويم : اوه يقينا . ارغواني در حضور مرلين جادوگر.
پيراهنم را به دستم مي دهد و خيلي جدي مي گويد : خواهش مي كنم سربه سرش نگذار .
كاترين تنها ايستاده است و به سرابش نگاه مي كند . كنارش مي روم و دست به گونه اش مي كشم . لباس صورتي رنگي پوشيده است و زيباتر از زمان دارد لبخند مي زند .
مي گويم : كاترين تو هم كلاس جيم را برداشته اي ؟
دستم را از شانه اش مي گيرد و رها مي كند و مي گويد : آقاي پاسترناك يكي از فيلم نا مه نويس هاي خوب و نابغه ي اين شهر است . تعريفش را از دنيرو و خانم سراندون شنيده ام . تو اين روزها چكار مي كني ؟
شرابش را از ستش مي گيرم و كمي مي نوشم و مي گويم : من كتابم را تمام كرده ام و به دست يك ناشر كانادايي سپرده ام .
مي گويد : اوه . پس بايد بهت تبريك بگويم .
شرابش را پس مي دهم و مي گويم : ممنون از لطفت . يادش بخير روزهايي كه من و تو مي رفيتم كافه ي كافكا و در باره ي ادبيات خاورميانه حرف مي زديم .
مي گويد : بهنام . دوست دختر براي خود ت پيدا كردي يا نه ؟
نگاهش مي كنم به درون چشم هايش و دستش را به دست مي گيرم و مي گويم : از خيلي وقت پيش او را پيدا كرده ام . ولي او هنوز دلش را به من نداده است .
كاترين خم مي شود و آرام مي گويد : بهنام من بايد بروم . فردار در نيويورك قرار مهمي با كسي دارم . ولي خواهش مي كنم مرا فراموش كن . تو دوست مني و من فكرش را نمي توانم بكنم كه با تو در يك تخت لخت و عريان باشم .
مي خواهم دستش را دوباره بگيرم كه پدرم يكدفعه دستم را مي گيرد و مي رويم كنار ديوار آينه اي . بند كراواتم را محكم مي كند و مي گويد :
ـ مهرابين كونلو آناني ايستير . آنانين يري بوردا پك بوشدور . ها ؟
برايش شراب مي ريزم و مي گويم : جاي مادرم همه جا براي من خالي است پدر جان .
شراب را مي گيرد و به دست سهره كه دارد رد مي شود مي دهد و مي گويد : نه آرزولاري ، اومودلاري واريدي ها . هپ اويناماق ايستردي سيزلرله . هوم م م م .. يالان دونيا . ها ؟ بو آداملار كيمديرلر ؟ بو قدر آدامي هاردان تاپيپ گتيردينيز ؟
دوباره برايش شراب مي ريزم و مي گويم : بيشترشان دوستان ريموند هستند .
تنگار كه حيرت كرده باشد آرام مي گويد : ريموندون فراماسون اولدوغونو هيچ بيلميرديم .
مي گويم : راستش من هم نمي دانستم . ولي از قرار معلوم بيشترشان آدم هاي شريف و سر شناسي هستند .
صورتش را مي خارد و مي گويد : او قوجا آق ساق قالي كيشنيي گؤرور سن ؟ بوتون آداملار اونا سلام وريرلر ها .. لاسينه گادا انتيق دوكاني وار . چوق درين ، زنگين وارلي و نفوذلو بير آدام دير او . او ايران الهه سينه ميترايا پك ياقين علاقه سي وار . ايلقينج دير ها ؟
مي گويم : ميترا ؟
مي نشينيم و مي گويد : ميترا ايرانين ياغيش ، آنا ، اكين ، و ايشيق تانري سي دير .
مي گو.يم : جالب است .
مي گويد : هله د گؤروم ندن كوينگي ني چيقاردين ؟ دلي مي اولموشدون ؟
مي گويم : نه پدر جان ولي ..
صداي پدرم را را مي شنوم : ندن سوسدون ؟ هارا گديرسن ؟
چشم به آن دو چشم زيتوني رنگ افتاده است . دختري زيبا كنار ريموند و پاتريك هانسن ايستاده است و مرا مثل دو مار در تاريكي مي نگرد . انرژي نگاهش گرم و داغ است . گونه هايم از آن نگاه ها سرخ شده اند . چيزي درونم فرو مي ريزد دستي به پدرم تكان مي دهم و دست سهره را مي گيرم و كنارشان مي روم . ريموند مي گويد :
ـ داليا ، بهنام ارداوير بردر زن من مي باشد .
مي گويم از ديدار شما بسيار خوشوقتم خانم .
چهره اش تند و جدي و با هوش . لبخندي ندارد صورتش . كت و شلوار سرخ پوشيده با پيراهن ليمويي . دستم را مي فشارد و مي گويد : آقاي ارداوير شما در چه ماهي به دنيا آمده ايد ؟
جا مي خورم . حالا چه وقت اين پرسش هاست . نگاهم به سهره مي افتد . سهره داليا را خريدارانه برانداز مي كند و مي گويد : بهنام در ماه دي به دنيا آمده است . 33 سال دارد .
داليا دوباره دستم را مي فشارد و مي گويد :
از آشنايي با شما خوشوقتم آقا !
زير زبانش ته لهجه اي دارد . همقد كاترين است . يك و هشتاد . لاغر اندام . نوك پستان هايش از زير پيراهن تنگ ليمويي اش ديده مي شود . انگشت هايش بلند و چشم هاي زيتوني اش مورب و پر از آتش و خواهش . پيرمرد عتيقه فروش هم حالا آمدئه است و شرا مي خورد و كنارش ايستاده . موهاي سفيدش از زير كلاهش بيرون زده است . فكر مي كنم اين پيرمرد بايد پدر داليا باشد .
مي پرسم : اهل كجاييد شما ؟
كراوات پدرش را بررسي مي كند و مي گويد ك براي شما چه فرقي مي كند ؟
مي گويم : نمي دانم . ولي آدم هايي مثل شما بايد از جايي بيايند كه ... كلمه ي درستش را پيدا نمي كنم . برايتان رك بگويم شما كمي عجيب و مرموز به نظر مي رسيد .
پيرمرد مي خندد و مي گويد : همه ملكه هاي مصري مرموزند پسر جان .
پاتريك هانسن مي گويد : داليا از طرف پدرش ايراني ست و از طرف مادرش مصري .
مي گويم : يك نفرنفر دو رگه .
پيرمرد مي گويد : ايشان دختر من هستند . او اين جا بدنيا امده است . شما پسر مهراب ارداوير هستيد ؟
مي گويم : بله آقاي .. ببخشيد اسمتان را نمي دانم .
كارتش را به دستم مي دهد و مي گويد : مرا سيمون صدا كنيد .
داليا به فارسي مي گويد : اميدوارم كه از نزديك با يكديگر آشنا شويم .
تعظيمي ملايم كرده و مي گويم : باعث افتخار است خانم . اجازه مي دهيد برايتان شراب بريزم .
لبخند مي زند اينبار . گيلاس خالي اش را به دست پدر ش مي دهد و مي گويد : من مواقع خيلي خاصي شراب مي نوشم بهنام خان . شراب براي ما خيلي ارزش دارد .
سيمون پير مي گويد : شراب خون و راز و اكسير خدايان است .
من سري تكان مي دهم و داليا مي گويد : ما وقتي خواب و رويا مي بينيم هوس شراب و هم آغوشي مي كنيم . مي فهميد ؟
مي گويم : نه
سيمون مي گويد ك هنوز براي بهنام خيلي زود است كه حرف هاي تو را بفهمد دخترم .
چه نگاه و لحن سنگيني دارند اين پدر و دختر . انگار خود نفر نفر مي باشد كه اين جا جلو چشم من مرا به طرف مرگ مي كشاند . خيلي كتابي و سنگين حرف مي زند . چيزي نمي گويم و بر مي گردم تا كاترين را ببينم . انگار رفته است . نمي توانم بايستم . تلفن دستي ام را از جيبم در مي آورم و طرف ايوان مي روم . هواي تازه شش هايم را پر مي كند .

جيم پاسترناك ..
از اين دبير يهودي كمي متعصب . با هوش خوشم مي ِيد . كلاس اش گران و خب و پربار است . جيم پاسترناك ، با موهاي گندمي و لهجه ي نيويوركي اش در باره ي پنج نكته ي مهم يك فيلم نامه ي خوب و تندرست حرف مي زند :
Actions. Obstacles , Adjustments , Activities ,Events .
بايد صحنه اي از فيلم نامه ي مشهور ‹ باني و كلايد › را در اين كلاس بررسي و كالبد شكافي كنيم . روز اول كلاس كارگرداني . پيجرم يكدفعه زنگ مي زند . يادم رفته بود كه پيش از آمدن به كلاس آن را خاموش كنم . نگاه سنگين جيم روي صورتم سنگين است . لبخند مي زنم و معذرت خواهي مي كنم . آرام به شماره چشم مي دوزم . 3904046 و بعد از شماره ي تلفن 777 ديده مي شود . شماره ي پدرم . جيم پاسترناك مي گويد : براي جسه ي آينده لطفا فيلم نامه ي خودتان را براي تحليل و بررسي بياوريد . كلاس كه تمام مي شود چشمم به كاترين مي افتد . نگاهش مرا دنبال مي كند . پيش مي روم و حالش را مي پرسم :
انگشترش را نشانم مي دهد و مي گويد : با يك مرد هندي عروسي كرده ام بهنام .
همه ي تنم يخ مي زند و سردم مي شود . مي مانم . چه بگويم . نفسم مي گيرد . به سختي جلو خودم را مي گيرم و مي گويم : مبارك باشد ؟ چرا به من خبر ندادي ؟
نگاهش را از من مي دزد و مي گويد : اين جا نبود . در نيويورك اتفاق افتاد . قيافه اش عين توست . مو نمي زند . همين طوري اتفاق افتاد ..
هر دو دستش را مي گيرم و مي پرسم : همين طوري ؟
رو به آسمان مي نگرد و مي گويد : همديگر را در يك معبد بودايي شناختيم و ازدواج كرديم .
مي گويم : خوشبخت باشي با اي شبيه من .
دست به گونه ام مي كشد و مي گويد : چرا صدايت مي لرزد ؟
مي گويم : سرما خورده ام .
مي گويد : با تو نمي توانستم بهنام . تو دوست بسيار نزديك من هستي . من به اين دوستي تو احتياج دارم . باور كن خيلي فكر كردم . نمي توانستم حتي خيالش را بكنم كه با دوستم با تو در يك تخت بتوانم بخوابم . درك مي كني بهنام ؟
مي گويم : درك مي كنم دوست من درك مي كنم كاترين .
صورت كاترين را با دلي شكسته مي بوسم و سوار ماشين مي شوم و براه مي افتم . او را از روزهاي كوچكي مي شناسم . با هم در همان كوچه ي برينگتون سانتا مونيكا به دنيا آمديم و در همان كوچه بزرگ شديم و ...
ياد شماره ي پدرم مي افتم . دلم عجيب شور مي زند . شماره را مي گيرم . پدرم جواب مي دهد و به تركي حالم را مي پرسد . خيلي وقت بود كه با من به تركي حرف نزده بود . در خانه يا فارسي حرف مي زديم يا نگليسي . مي خواهم به تركي جوابش رابدهم كه نمي توانم . به انگليسي مي گويم : خوب هستم . مي پرسد : ايندي هارداسان ؟
مي گويم : تازه از كلاس بيرون آمده ام . در اتوبان 405 به طرف استوديو مي روم .
ـ بورا بير گل . سنين له دانيشمام وار .
ـ چرا ؟ مگر طوري شده ؟
ـ گلر سين دانيشاريق .
از لاسينه گا خارج مي شوم . به طرف مغازه ي پدرم مي روم . پدرم تا مرا مي بيند گونه ام را مي بوسد . نگاهش مي كنم . لبخند كوتاهي مي زند و كليد ماشين اش را به دستم مي دهد .
ـ مني آنانين مزارينا گؤتور اوغلوم !
ـ سر قبر مادرم ؟ حالا ؟ طوري شده ؟
ـ كؤنلوم اونونلا دانيشماق ايستير . اونو گؤرمك ايستيرم .
پدر كنار سنگ مادرم مي نشيند و آرام انگار گريه مي كند . به اسم فارسي مادرم در سنگ نگاه مي كنم و در دلم با او حرف مي زنم :
ـ گوهر ارداوير . سلام . خيلي وقت است كه به ديدارت نيامده بودم . تو هم خيلي وقت است كه ديگر به خواب من نمي آيي . دخترت هم شوهر كرد . پوهرش را مي شناسي . ريموند سياه . يادت هست برايش توپ بسكتبال خريده بودي ؟ دارم فيلم نامه ام را تمام مي كنم . موضوعش را تنها براي تو مي گويم . درباره ي كودكي خود توست كه با پرندها حرف مي زدي . .. اسم داستان را گذاشته ام گوهر و پرنده هاي بهشت . حال من هم خوب است . كاترين با يك مرد هندي ازدواج كرده است . دلم شكسته است اين كاترين . حال پدر هم انگار خوب نيست . سهره اسم دخترش را كه در شكم دارد گوهر خواهد گذاشت . مي داني كاترين ..
ـ گئچ گداق بهنام !
ـ سوار مي شويم و پدرم مي گويد : بهنام او قيز ، سهره نين تويوندا گلن او قيز يادينا گلير ؟ سني سوروشوردو .
ـ كدام دختر ؟
ـ داليا ، لاسينه گادا انتيق دوكاني اولان سيمونون قيزي .
ـ چرا سراغ مرا مي گرفت ؟
ـ اونو آرتيق بيلميرم . آما گؤزه ل قيزا بنزير . دوكتور اولدوغونو ايشيد ميشديم . دولته ايشله ديغني سانيرام . بو دا تيلفون نوماراسي . سنه ورمه مي ايسته ميشدي .
ـ پدر كاترين عروسي كرد .
پدرم صورتم را مي بوسد و آهي مي كشد و مي گويد :
ـ آلين يازي سيني سن ياز مير سان اوغلوم . يازاري بير باشقا سي دير ..
از پدرم خداحافظي مي كنم. شماره ي داليا را مي گيرم . سيمون جواب مي دهد .
مي گويم : سلام من بهنام ارداوير هستم . پسر مهراب . مي خواهم با خوانم داليا حرف بزنم .
مي گويد : يك لحظه لطفا ..
صداي خود دالياست . بي آنكه سلامي بگويد يا حالم را بپرسد مي گويد : آقاي ارداوير در كجا به دنيا آمديد ؟
بي اختيار مي خندم و مي گويم : در قلب شما خانم .
مي خندد و مي گويد : من مثل مرگ با شما جدي هستم آقاي ارداوير
حرصم مي گيرد . صدايم را بلندتر كرده و مي گويم : چرا هي مي گوييد آقاي ارداوير آقاي ارداوير ؟ اين شوخي ها براي چيست . مگر داريد فيلم بازي مي كنيد ؟ در ضمن براي شما چه فرقي مي كند كه من در كجا يا كي به دنيا آمده ام ؟ چرا كالبد شكافي مي كنيد ؟
مي گويد : خيلي عصباني هستيد . شماره ي تلفن مرا داريد . هر وقت خواستيد جدي و آرام باشيد به من زنگ بزنيد .
از اتوبان كه بيرون مي آيم راهم را عوض مي كنم و به خانه ي سهره مي روم . ريموند نشسته است و دارد آبجو مي خورد و مسابقه ي بسكتبال را تماشا مي كند . سهره در خانه نيست .
ريموند مي گويد : عروسي كاترين را شنيدم .
مي گويم : ريموند يادت هست روز عروسي تو و سهره ، دختري را با من اشنا كردي ؟
ـ نه يادم نمي آيد . اگر اين شكيل جزو بازيكنان نبود ، بسكتبال لوس آنجلس مزه اي نداشت ، تو چه فكر مي كني بهنام ؟
ـ ريموند ، دختري به اسم داليا يادت مي ايد ؟
ـ نه . نگاه كن شكيل مثل زيگفريد پر از شور و قدرت و جلال است . برايت آبجو باز كنم ؟
صدايم را بلند تر مي كنم : لطفا آن كله ي احمقت را به كار بينداز . دختري به اسم داليا را مي گويم .
جوابم را نمي دهد . تلويزيون را خامو ش مي كند . كمي از آبجويش را مي نوشد و بر مي خيزد و كنار من مي آيد و شانه ام را محكم مي گيرد و مي گويد : مواظب حرف زدنت باش .
دستش را از شانه ام بر مي دارم و با نوك كليد ماشين به ميز مي كوبم و مي گويم : لصفا سعي كن به ياد بياوري .
ـ حالا چرا اين قدر اين دختر برايت مهم شده است ؟
ـ مي خواهي در باره اش كمي اصلاعات جمع كنم .
فكر مي كند و مي پرسد : آن دختر عجيبي كه ماه تولد تو را پرسيده بود ؟
ـ بينگو
ـ سرش را مي خاراند و آبجواش را برداشته و مي نشيند و مي گويد : من زياد او را نمي شناسم . دورادور . آن روز هم با پتاريك هانسن آمده بود . تنها چيزي كه از او مي دانم اين است كه مرده ها را كالبد شكافي مي كند و در كارش خبره است . فكر نمي كنم به درد تو بخورد و پدرش هم كه كتابدار لژ مي باشد و تنها كسي از ميان جمع ماست كه موفق به اخذ درجه ي 32 شده است .
مي گويم : كار و مقام پدرش ربطي به معلومات و تحقيق من ندارد . پاتريك هانسن ها ؟ مستند ساز سي بي اس ؟
ـ ها .
آبجو را برداشتم و نشستم . پاتريك را از خيلي وقت ها پيش مي شناختم . با او در ساختن مستند ديويد كورش همكاري كرده بودم . راست مي گفت ريموند . روز عروسي سهره او هم آمده بود . پاتريك هميشه در باره ي موضوع هاي عجيب تحقيق مي كرد و مستند مي ساخت . در باره ي پرواز مردان كنيايي ، كلاغ شدن زن ها در ماچي پيچو . ناپديد شدن مردها در آلاسكا . . رابطه ي پاتريك با داليا خيلي منطقي مي آمد . دست ريموند را فشردم و تلويزيون را باز كردم و گفتم : معذرت مي خواهم كه نتوانستي بسكتبال و شكيل را با خيال راحت تماشا كني . سهره آمد از طرف من ماچش كن . من بايد ديگر بروم .
زنگ زدم به سي بي اس . سراغ پاتريك را گرفتم . صداي مست و گرفته ي او بعد از چند دقيقه شنيده شد :
- من پاتريك هستم شما ؟
ـ بهنام ارداوير !
ـ كدام بن نام ؟
ـ حالا مرا نمي شناسي مادر .. ؟
خنديد و گفت : اوه بهنام . دوست وودي آلن و ريموند و بابي دنيرو و يكي از ياران ديويد كوروش .
ـ بله .
ـ چه خبر ؟
ـ مي خواستم از تو در باره ي كسي معلومات بگيرم .
سرفه اي كرد و گفت : زياد وقتم را نگير بهنام . دارم روي ژاپني ها كار مي كنم .
ـ مي خواهم كمي در باره ي داليا به من بگويي .
خنديد . : داليا ؟ او را از كجا مي شناسي ؟
گفتم : تو او را به عروسي سهره آورده بودي ؟
گفت : ها . يك لحضه لطفا . بله عزيزم آنجاست . نه حال معاشقه با تو را ندارم . بدرك كه مي خواهي وزن كم كني . نه هنوز گي نشده ام . خب در باره ي دكتر داليا خيلي چيزها مي شود گفت . ستاره شناس است . تخصص اصلي اش در پيدا كردن علل مرگ و مير آدم هاست . انگشت هاي بلندش آدم را مي ترساند نه ؟ براي يكي از آژانسهاي دولتي كار مي كند . حالا چرا مي خواهي در باره ي او تحقيق كني ؟
ـ همين طوري .
پاتريك در حين حرف زدن به نفس نفس افتاده بود . حرف زدن با او خسته ام مي كرد . آدم با هوشي ست ولي از صبح تا شب يا مي كشد يا مي خورد و ... مي گويد : اين باربي را از ژاپن آورده ام . مثل گنجشك است ولي سيري ناپذير . مثل يم داستان بلند لا مصب خيال تمام شدن ندارد .
گفتم : از داليا بگو .
گفت : راستش را بخواهي خيلي خواستم روي او هم كار كنم . نشد . دوست پسر سابق اش تامس هرناندز بود . مي گفت داليا بعضي وقت ها با كمك پدرش روح ها را احضار مي كند و از آنها اصلاعات مي گيرد .
گفتم : شوخي مي كني . تامس اواز خوان راك ؟
بله . آن وحشي را مي گويم كه بي چاره ..
ـ تو اين ها را از كجا مي داني ؟
گفت : سوژه ي جالبي ست . پدرش هم آدم عجيبي ست . خط شناس است . تاريخ مي داند . همه ي رمز و رموزهايي را كه از دل خاك در مي آورند پيش او مي برند . انگار كتاب كليد هاي سليمان را خوانده لا مصب . همه چيز را مي داند . مي خواهي در باره ي آنها مستند بسازيم ؟
ـ من از مستند سازي ديگر نفرت مي كنم .
ـ تو گه مي خوري با آن قيافه ي ايراني ات كه از مستند سازي نفرين مي كني . صبر كن سوجيا . مگر كوري . دارم با يكي حرف مي زنم . جواسم را پرت مي كني عزيزم . دوست ايراني من مي گويد از مستند سازي نفرت دارد . ژاپني ها مستند سازي را دوست دارند . سوجيا شلاق و چرم ها را حاضر كن .
ـ انگار حالت خوب نيست پاتريك .
سكوت كرد . مي فهم كه دارد با آن سوجيا ور مي رود . سرفه اي كردم . بعد از چند لحظه گفت : اين داليا تا به حال با چهار مرد بوده است و هر چهارشان به طرز بجيعي مرده اند . . سوجيا شلاق را بياور .. صبر كن ..
صداي پاتريك قطع شد . ياد تامس افتادم . دوست بسيار نزديك من و كاترين بود در زمان دبيرستان . راك را دوست داشت و براي خودش در آن هنر اسم درست كرده بود . چرا هيچ وقت در باره ي داليا به ما چيزي نگفته بود ؟ چه مرگ فجيعي داشت بيچاره ؟ مست و سنگين كه سوار هارلي اش بود در مل رز با كاميوني تصادف كرده بود و سرش زير چرخ كاميون له شده بود . تصادف او چه ربطي به داليا دارد ؟ پاتريك گفت ك هر چهر مرد به طرز فجيعي مرده بودند . اين داليا چه سئوال هاي عجيبي از آدم مي كند .
چشمم به چشم هاي خودم در آينه مي افتد
ـ آقاي بهنام ارداوير . پسر مهراب راستش را بگو . حالا كه داري در چشم هاي خودت نگاه مي كني اعتراف كن و كه كشته مرده ي اين داليايي . داليا را بيشتر از كاترين دوستش داري . نه ؟ كاترين كمي چاق است . ولي داليا تنش مثل يك ماهي صاف و جذاب و بلوري ست . چشم هايش را مي خواهي ارداوير . مي خواهي سوار سفينه اش بشوي و بروي به كهكشانش . بگو ديگر . مي خواهي با او بخوابي و مهر ورزي با او بكني . مزه ي باغش را بچشي . تصاحبش كني . كام دل از او بگيري . بگو ديگر ..
تلفن يكدفعه زنگ زد و قلبم فرو ريخت . كاترين بود داشت گريه مي كرد .
ـ بهنام اتفاق بدي افتاده است .
نگران پرسيدم : چه اتفاقي دوست من ؟
صدايش به سختي شنيده مي شد .
ـ شوهرم كشته شده .
ـ كي ؟
ـ به من خيانت كرده ..
ـ با كي ؟ كجا ؟ تعريف كن .
ـ ديشب .
ـ كجا ؟
..
‹ رستوران ميلان . ميزهاي گردويي و بوچللي دعا خوان را مي خواند . كاترين و شوهرش كه مست است نشسته اند . كاترين گارسون را صدا مي كند . گارسون مي آيد و مي گويد : براي شما پينه نو آ و كبك ديابلوسي سفارش داده شده است .
شوهر كاترين مي پرسد : از طرف چه كسي ؟
گارسن مي گويد : از طرف همين خانمي كه سمت چپ شما نشسته است .
كاترين بر مي گردد تا صورت زن را ببيند و تشكر كند . زني جوان با موهايي سياه . پيراهني بنفش و تنگ با شلواري سفيد و كتاني و مدالي بر گردن كه در سنگ سياهش يك چشم سبز ديده مي شود . كاترين مي گويد : ببخشيد من شما را مي شناسم؟
او لبخند مي زند و به شوهر كاترين رو مي كند و مي گويد : نگفتيد كجا به دنيا آمديد ؟
شوهر كاترين كه كمي مست و منگ است مي گويد : در قلب شما خانم .
زن دوباره مي پرسد : من جدي هستم . در كجا به دنيا آمده ايد ؟كاترين پينه نو آ را كه مي بويد دست شوهرش را نواز ش مي كند و مي گويد : همسر من در كلكته به دنيا آمده است خانم .
آن زن لبخندي مي زند و مي گويد : پس ايراني نيسيتيد !
شوهر كاترين مي گويد : مادرم از ايران مي باشد . ولي من او را هرگز نديده ام .
زن همه ي شراب گيلسش را مي نوشد و مي گويد : ديشب خواب عجيبي در باره ي شما ديدم .
ـ چه خوابي ؟
زن مي گو.يد : شوهر خوش تيپي داريد خانم .
كاترين با تعجب به دستهاي زن نگاه كرد . دست ها با حنا نقاشي شده بود . روي شانه ي راست زن مارمولك كوچكي ديده مي شد . كاترين خواست به مارمولك اشاره كند كه زن از صندلي اش برخاست و به طرف شوهر كاترين آمد و گفت : اين كارت من ، بعد از شامتان اگر خواستيد به خانه ي من بياييد مي توانم خوابم را براي شما تعريف كنم .
زن از رستواران رفت و سوار ماشين اش شد و آنها در سكوتي سنگين به كبك ديابلوسي را خوردند و شرابشان را نوشيدند . كاترين پرسيد : او را مي شناسي ؟
شوهر كاترين كه ران كبك را مي خواست بردارد گفت : نه . ولي زن جالب و جذابي به نظر مي رسد .
كاترين گفت : من نمي دانستم كه مادرت ايراني ست .
شوهر كاترين گفت : داستانش دراز است . ولي مادر حقيقي من مرا در كلكته گم كرد و من كه همه اش 5 سال داشتم توسط خانواده اي اعيان در كلكته به فرزندي گرفته شدم . پدر اصلي ام را هم نمي شناسم .
كاترين گفت : بعدا در اين باره حرف مي زنيم . ولي اين را براي من بگو كه سراغ آن زن نخواهي رفت .
ـ شايد ..
كاترين گفت : من دلم شور مي زند . مگر مارمولك سبز شانه اش را نديدي ؟ آخر ما كه او را نمي شناسيم . او به چه مناسبتي براي ما شام سفارش داد ؟ از كجا مي دانست كه تو هم پينه نو آ دوست داري هم كبك ديابلوسي . نبايد پي اش بروي .
شوهر كاترين خنديد : چرا حسوديت مي شود ؟ فكر مي كني بروم و به زن نازنين ام خيانت كنم ؟
...›
ـ بهنام بعد از اينكه شام تمام شد او مرا به خانه رساند و رفت سراغ آن زن . اسم آن زن را هم نمي دانم .
گفتم } از كجا فهميدي كه به تو خيانت كرده ؟
گريه كرد . نمي توانست حرف بزند . صبر كردم . گفت : وسط شب تلفن زنگ زد . پليس بود . مرا بردند براي شناسايي . شوهرم دراز كشيده بود و سرش ..
ـ بگو !
صداي كاترين خفه و سرد بود :
ـ سرش از گردن جدا شده بود . انگار كسي سرش را بريده بود .تامس يادت مي آيد . تن اش را كه نگاه كردم جاي دندان هاي آن زن را ديدم . از تن پوهرم بوي سيب سبز كه عطر لباس آن زن بود مي آمد .
گفتم : حالا تو كجايي كاترين ؟
گفت : سردخانه ي وست وود .
گفتم : تا يك ساعت خودم را آنجا مي رسانم .
...

داليا مرا با شوهر كاترين اشتباهي گرفته بود . كاترين پيشترها به من گفته بود كه شوهرش شبيه من است . شماره ي داليا را گرفتم . سيمون تافن را برداشت .
گفتم : من بهنام ارداوير هستم . با خانم داليا مي خواهم حرف بزنم ...
صداي خودش بود
ـالو
ـ داليا ؟
تعجب كرد و گفت : ممكن نيست . اين يك شوخي احمقانه است . مگر تو نمردي ؟
با صداي خيلي آرام و كتابي گفتم : اين صداي روح من است كه با تو حرف مي زند . خوابي را كه ديده بودي براي من تعريف نكردي .
گفت : مرا ترساندي . خواب من براي تو اتفاق افتاد .
گفتم : لطفا برايم تعريف كن .
ترس آلود گفت : خواب ديده بودم كه مرا تصاحب كردي و بعد ايستادي و من هم ايستادم و گلويت را آرام جويدم و بعد سرت از گردنت كمي فاصله گرفت و لرزيدي .
با صداي بلند و عصبي گفتم : من هم خوابي ديده ام .
حرفم را قطع كرد و گفت : روح عزيز و ديوانه من هيچوقت به خواب ديگران گوش نمي دهم . حالا كار دارم . به يكي از دوستانت فكر مي كنم . به من پيشنهاد جالبي داده است . مي خواهد در باره ي من فيلم مستند بسازد .
گفتم : داليا مي تواني بگويي كه تامس چرا مرد ؟
گفت : خوابش را ديده بودم . اگر روحش ديديش سلام مرا برسان .
چند لحظه در سكوت گذشت . پرسيدم : حالا واقعا او را دوستش داشتي ؟
انگار گريه مي كرد . گفت : ديوار وار . شيفته اش بودم . همان گونه كه تو را ديوانه وار دوستت داشتم .
پرسيدم : آخر چرا كساني را كه ديوانه وار دوستشان مي داري اين گونه به طرز فجيع آنها را از دست مي دهي ؟
گفت ك نمي دانم . هر كسي به سوداي من گرفتار مي شود مي ميرد . عشق من عاشقانم را مي كشد . تو از طرف سرنوشت خودت نذر و قرباني برايم بودي . بعضي وقت ها پدرم سيمون مي گويد كه در رگ هاي من خون خدايان در جريان است . انگار من همان آي ريس هستم كه ..
گفتم : از مردن من متاسفي ؟
ديوانه وار و عصبي قهقهه مي زند .
ـ نه ديگر . عادت كرده ام . ولي ترجيح مي دادم كه نمي مرديد . معاشقه و مهرورزي با شما حرف ندارد . استاد اين بازي هستيد .
ـ واقعا از مهر ورزي لزت مي بري داليا ؟
مي خندد . صدايش اينبار زنانه تر و نرمتر شده اشت .
ـ هي انگار فراموش كرده اي كه من يك زن هستم .
گفتم: حالا مي توانم از تو يك سئوال بپرسم ؟
گفت : زود بپرس . زياد وقت ندارم .
ـ اگر يك روز خوابي را كه ديده اي درست تعبير نشود چه رخ مي دهد ؟
سكوت كرد ..
گفت : مرا ياد حرف مادر ريموند انداختي . روز عروسي خواهر تو ريموند كف دستم را كه نگاه كرد به من گفت تو وقتي خواهي مرد كه خوابت درست تعبير نشود .
پرسيدم : نام خانوادگي ات چه بود ؟
ـ داليا قديمي .
گفتم : خانم قديمي . بنا به تصادف و قدر مردي كه ديشب با شما بود من نبودم و شبيه من بود .
صداي سيمون يكدفعه شنيده شد : چه شد دخترم ؟ چرا رنگت زرد شد ؟ چرا افتادي ؟
تلفن قطع شد و چشمم به عكس مادرم افتاد .
بايد خيلي زود خودم را به كاترين و مادر ريموند برسانم .