خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 01, 2003

A Dream of Soul








خواب روح

در تعطيلات تاريخي در گذران روزگارم
هاشم مقصودي




كتاب را پرت کرد آن گوشه. باور نمی کرد خودش آن کتاب را نوشته است. ژوکو کی به او گفته بود که می خواهد خودش را بکشد؟ خیال های پرت. ژوکو همیشه پر از زندگی بود. مثل دریا. مثل دریایی که این طوری دستش را بلند کند و ماه را بگیرد و قرمز شود. مثل لبهای گوشت آلود خودش. ژوکوی روسپی ! هر کسی با نقش و قیافت خودش می پرد به این صحنه. اگر ژوکو نبود این خدای کوچک کجا می توانست برود و آرام بگیرد؟
_ ها؟ دروغگویِ حرامزاده ی چیپ! تو خوب بلدی همه چیز را جیه کنی!
نوك مداد را تراشيد و آورد جلو چشمانش. تیز و طناز. دوست داشت این نوک تیز را همیشه. مثل نوک های تیز و ناز ژوکو. با مداد روی آرنجش فشار داد . از درد چشم هایش را بست و نوک شکست. بدرک! بشکند! ژوکو فقط می خواست شیپ و شمایلش را حفظ کند. اصلا خون دماغ هم به آن صورت می امد. صورت رنگ پریده ی فرشته ای با خون دماغ! و خب ابروهای نازک و ظریف!
_ ژوکو بیا منو آروم کن !
رفت جلو آینه و و خط سفیدی روی میز درست کرد. مثل یک مار سفید. ژوکو وقتی که منحنی سفید را می دید از ترس می لرزید. کجاست این زن؟ مارش دارد روی میز این پا و آن پا می کند دِ بیا! از کشو خودنویس را کشید بیرون. ستاره ی سر خود نویس را بویید. مثل دو ستاره ی ژوکو . ستاره های داود که می خنداند چشم ها را . خندید.
_ چه بوی قرمزی !
روی آرنجش آرام نوشت : "احمق ، همه اين ها يك بازي ست . همه چيز . مي فهمي ؟" خط ژوکو را بیشتر دوست داشت. خط ژوکو با مرکب قرمز آرنجش را تبدیل می کرد به آرنج کی؟ خدا؟ نه شاید هم پسر خدا! در آینه کسی غیر از خودش نبود. صورت برافروخته . گوش هایی تیز و وحشی. بینی شیپوری. دگمه های پیراهنش باز و موهای سیاه و انبوه سینه اش بیرون. از بیرون صدای سکسفون. صدای همیشه در آن توها. آن زیرها. در شیارِ شیار. همیشه! تلفنش زنگ زد. شماره ی آن مرتیکه. دکترِ هندی. برای فردا! سرش را در آینه بلند کرد و عینک سیاهش را برداشت.
_ فیلم بازی نکن آ ! تو که ژوکو نیستی!
کف دستش را گذاشت روی میز و دوباره با ولع وحشیانه ای شروع کرد به نوشتن با صدای بلند. با صدای بلند نویسنده ای مشهور و نامی و خوش تیپ. با صدایِ بلند برای عروسک های چوبی روی میز، آن گوشه آویزان از میخ و صدای هی قرمزِ سکسفون از بیرون . از کنار کلیسای سنت برنادت، طوری بلند که آن پایین دیا بشنود صدایش را :
" ما ، همه ی ما اين جا داريم شكلك در مي آوريم دوستان. بازي مي كنيم . می فهمید دوستان؟ " دوست داشت دل دیا را بشکند. برنجاند. چرا؟ مهم نبود. دلش می خواست.
_ می فهمید! دوستان خیلی مسخره س که می فهمیم و همین طوری خوش خوشان ... وای چقدر این صدا در من هی . بس کن دیا!
سیگاری را آتش زد. چند پک عمیق. چقدر بد مزه؟ همیشه سیگارهای لوس و گران قیمت بد مزه اند. دوباره در دلش گفت. خم شد و به خرام آرام مار سفید نگاه کرد. دلش نیامد تنهایی مار را بکشد تو. از نسل این سفید شاید دو یا سه نخ باقی مانده بود. برایش از کازابلانکا آورده بودند. دکتر هندی کلی پول گرفته بود بابتش. خندید. اگر دیا می دانست چه مار خوش جنسی روی میز حالا دراز کشیده شاید روزه ی گه سکوتش را می شکست و با او حرف می زد. بدرک! حرف نزند. هی با آن صدای سکسش ماه بیچاره را آن بالا زخمی کند. و خون چکه چکه از گوش ها و بینی ماه هر شب. چه شب سنگینی! بیمار و کج رفت طرف . انگار صدا مار را می شنید که ژوکویش را می خواست. چه تقلای بد شگونی. برگشت سمت پنجره. بالا کشید و سرش را آورد بیرون.. شهر آن پایین. به زن ها که در دود سیگار و خیسی پیاده رو و نئون های صورتی و زرد رنگ همیشه؟ چه خوب است که زن ها. مثل زنبق ها. بعضی وقتها تنها نیستم ژوکو . زن های هر شب این سمت شهر. یکی از آنها را، نه . من هیچکدامشان را دوست ندارم. نه. چندشم می شود از دیدن شان. نه . مرد برای آنها فقط همین پول است . نه دوستی نه کینه. من عاشق نگاه پر از کینه ی توام. آن دو سوراخ پر از زهر آبی رنگ. آن دو چشم ضعیف و کشیده. فقط تو بلدی حقیقی باشی. تو که. ژوکو . لاغر و با موهایی سیاه و بلند. پوستی پریده رنگ و . بیشتر در نگاه و کمتر در حرف. نگاه پر از چرا و پس من! یکبار آرام در گوشش گفت ژوکو من عاشق توام می فهمی؟ بار دوم . کجا بود. خانه ی دیا. دیا خوابیده بود. دست های ژوکو هلش داد عقب. اشتباه کرده بود. در آن کلیسا نمی شد این جمله را به زبان آورد. آورده بود. سر و کله ی مار سفید از آن شب به بعد سراغشان آمد. دکتر هندی گفته بود که ژوکو دوست دارد انحنای سرد و بی هوش خرامش را. این کله ی احمق من. چقدر آدم خرد و حقیر است. برایم بگیر . دکتر خندیده بود. مثل اینکه خودش هم مار باشد . ولی سیاه و عرق کرده. خندیده بود. چشمهای ژوکو آسمانی پر از رعد و برق. باران را دوست داری ژو؟ جواب نداده بود. هیچوقت جواب نمی داد. سکوت و بیا ! تنها زمانی هم که حرف می زد ... کی حرف می زد. فقط می گفت برویم قهوه برایم بگیر. برویم برایم این سوت ین را. همین . حالا آن گوشه در تاریکی. منتظر و . نکند ژوکو دختر همین دیا باشد. از یک مادر کجایی و همین دیای سیاه پوست. نکند. نمی پرسم. به من چه!

_ ژو .. کو .. می فهمي چی مي خوام بگم ؟ نه ؟ خیلی تلخه اگه بفهمي ! چی ؟ آره .. بیا!
برگشت و در را باز کرد. هوای تازه و دریایی شهر. از پله ها بالا آمد و خزید تو. ژوکو عادت او را می دانست. رفت و جلو آینه نشست و ماتیکش را در آورد. ماتیک و بوی ماتیک! ژوکو خندید و دل داد به به مار سفید روی میز. او آرام روی آینه با ماتیک قرمز به روسی نوشت : روسپی قشنگ من، فهمیدن خیلی غم داره. می دونی مثل چیه ؟ مثل همه ی چیزایی که هستن. ولی نیستن. اینجا. می کُشدت. مثل چی؟در دلش گفت مثل مار.
پیراهن ژوکو مثل همیشه سفید و ابریشمی و خوشبو. کی این پیراهن را برایش گرفته بود؟ دار و ندار ژوکو هدیه های این و آن . این و آن هم نه هر مردی. نکند ژوکو دختر دیا باشد . صدای سکسفون دیگر نمی آمد و . خم شد و در گوشش گفت : مثل لوبلو.

اگر مرد دیگری بود ژوکو طبق معمول می خندید و پلک می زد.مثل عروسک های باربی . نه . ولی آ! دوست داشت اسم آ را در گوشش نجوا کند. دوست داشت ولی. آهی کشید. اگر مردی دیگر بود همان طور دراز می کشید تا کار تمام شود ولی . ولی او فرق داشت. چشم های او چشم های آن مردها نبود. نه. یک جذبه و غریبی . نه. دوستشان دارم. سلامشان شکل و تلفظ عمیقی دارد . نی نی های مهربان. بیشتر مردها چشم های یک شکلی دارند. عین هم . مو نمی زند این با آن. مثل چشم های موسیوی دندان پزشک هندی یا . ولی این یکی نه. سرش را پایین انداخت و به صدایش گوش داد. صدایش مثل صدای شیطان. مثل حرفهای خیلی آرام و پر خش خش دیا.
_ ژوکو مثل لوبلو . ژوکوی با هوش من! درست فكر كن . تنها راه فرار از اين بازي كهنه و مشنگِ مرگ ، دواي بد بوي مرگ موش است! همین. مگر نه ؟
پشت دستش خطی دیگر درست کرد و طرف بینی ژوکو برد . همیشه . از شکل بینی این زن خوشش می آمد. از شکل بینی خیلی کوچک و ... ژوکو همیشه با او دو یا سه برابر حساب می کرد. این بار هم ده انگشتان بلندش را جلو چشمان آ گرفت. آ چیزی نگفت. عادت این زن را می دانست. لای کتابی که آن گوشه افتاده بود گذاشت و داد دستش. ژوکو ماتیکش را از جلو آینه برداشت و سرش را انداخت پایین و از پله ها رفت پایین. دوباره صدای تاریک سکسفون از کوچه ها .
_ شیطان جاه طلب من!
جلو آينه ايستاد . با صداي بلند خنديد . رنگ چشم هایش ... تنها چیزی که همیشه او را . خم شد و شير آب را باز و سر ش را زير آن ، آب سرد بود . تنش مي لرزيد . ساعت! انديشيد . يك ساعت بعد بايد در مراسم افتتاح كتابخانه ي بزرگ شهر سخنراني كند . لب هايش را جويد. صورتش را پشت دستانش پنهان. سرخ و دیوانه لبخند زد :
- حضار محترم ، خانم ها ، آقايان تنها راه فرار از این بازی ...
ریش تراش را بدون اینکه روشن کند به صورتش کشید. خنده اش گرفته بود. ریش تراش او را یاد صدای ژوکو انداخته بود.صدایی که در حین . چرا هیچوقت با من حرف نمی زند. فقط آ و بیا . همین. شاید بلد نیست جمله بسازد. با همان صورت اصلاح نشده اش ، كتش را پوشيد و در حالي كه سوسك ها را زير پايش له مي كرد از خانه خارج شد . ژوکو آنجا نبود. حوصله نداشت از زن ها سراغش را بگیرد. یعنی می توانست حدس بزند ژوکو حالا کجا می تواند باشد. به من چه! موسیو ی دندانپزشک بوی مرغ و برنج کاری می داد. خیلی وقت بود لب به غذای هندی نزده بود. می دانست این موسیو هم یکی از عروسک های ژوکو. هیچوقت دوست نداشت نه در باره خودش و گذشته اش به ژوکو بگوید و نه از ژوکو. به من چه ؟ همین! ...
_ در باره ي چه چيزي مي خواهم حرف بزنم موسیو ؟
دکتر گوش نمی داد. داشت دندان های او را تمیز می کرد. ژوکو از چه چیز این موسیو خوشش می آمد. از انگشتان کوتاهش ؟ از این بند قرمز رنگ دور مچش ؟ از این صدایش که هی بالا که هی پایین. مثل چی ؟ مثل صدایی که از لای منقار طوطی. شیرین و کوتاه و گرد . از خال قرمز وسط ابروهایش؟ شاید. در باره ی چه چیزی می خواهم حرف بزنم ؟ ادبيات ؟ اقتصاد . لابد در باره محیط زیست و سهام هاي خصوصی و ايدز و اخلاق . یا هم از ژوکو و بالش های ابریشمی و قرمز چینی ؟ شاید هم از این موسیو؟
_ موسیو تو چی دوس داری ؟
به نظر این دکتر هندی همه چیز یک توهم رنگارنگ است و در ورودیِ سیاه این توهم . کجا؟ وسط پاهای زن! چرا نمی گوید ژوکو. مردها چرا در باره ی معشوقه هایشان با هم حرف نمی زنند. حتی روسپی هاشان. روسپی مشترک من و موسیو. من مثلا می توانستم از خال زیر کتفش حرف بزنم. به قول فارس ها از آن خال بیمار شوم و این طوری زرد و مجنون زیر آسمان تاتاری. این موسیو از کجاش می توانست حرف بزند. از دو یا سه موی ریز روی پستانش ؟ از در جادویی ؟ یعنی می توانستی از آن در بروی داخل . این داخل کجاست خدای همه ی بره ها؟ بازار چین یا مراکش. بازار هزارپاها در ابریشم. در دریا. در عقل کبود! دکتر آرام با خودش می خواند." یا گردشی می هو آسمانی کاتاره هو ..." او هم انگار رفته است آن تو. وسط سطرها در آن چادر قرمز. از رنگ های ژوک خوشم می اید. هر بار رنگی. این دفعه سیاهِ طوری و با خط نازک ارغوانی. انگار نشسته ای در کلیسای سنت برنادت برای اعتراف. من دیشب .... دکتر مثل همیشه دو برابر حساب می کند و تعظیم مایلی و می خندد. باز هم بیایید صاحب! شاید به خاطر خود ژوکو اینجا می آیم. این هم شاید از بیماری های روانی روحی باشد که آدم دلش بخواهد فاسق روسپی اش را ببیند. مادر دکتر پشت میز نشسته است و غذا می پزد. نخود و و هزار عطر و بوی ادویه جات. بوی ژوکو هم از حول و حوش. خانوم در باره زمان که چه طلاست و زنهار از دست نده اين طلا را ؟یا در باره ی همین سه خال روی گونه ی تو. صدای دکتر هنوز به گوش می رسد آواره ه هو ... وقتی که خارج شد حس کرد بوی ژوکو را ... سرش را بلند کرد و به پنجره ی باز طبقه ی بالای مطب و .
_ لوبلوی شیطان من آن بالاس!
آن بالا و از شریط ها تونیکه های رنگارنگ. مثل پرچم دیوانه ها. لاجوردی نارنجی سفید . ژوکا بلند بلند خندید وقتی که آ افتاد پای بساط سکسفون دیا . بلند که شد هر چه پول در جیب داشت در آورد و ریخت توی کاسه ی مرد سیاه پوست. صدای سکسفون او را می برد به روزهای خیلی دور. دیا و لبخند طلایی اش زیر عینک دودی . این مرد را از کودکی می شناخت. آن زمان ها این مرد .. یادش بخیر از مغازه ی ایرانی ها ماهی قرمز می خرید و این مرد سیاه پوست قورتش می داد و در عوض دو برابر پولش را به او بر می گرداند.
_ شاید هم بخواهم در باره ی تو حرف بزنم دیا! از زن های سیاه و بنفش تو . تو هم هیچوقت از زنهات برام نگفتی. از درهای باغ و حجره های شب هایت. از اين حرف ها و چند سطر از ييتس و بوريس ؟ واه که سخنراني چه كار مسخره اي ...
دیا هیچوقت با او حرف نزده بود. فقط سکوت گنده و سیاه صورتش. دستی به شانه ی دیا کشید و سوار تاکسی شد. هیچوقت حرف نمی زند. مثل خدا. فقط وجود دارد. ولی کو کجا؟ صدایش کو ؟ چشم هایش چی؟ همیشه هم دور و بر دیا زنها. از دور ، از نزدیک. مثل فرشته ها. سیاه و بنفش و بعضی وقتها سفید و چاق . آنها فرشته های کلیسای دیا هستند. صنم های گرم و مهربان. چشم هایش را بست و به صدای ژوکو در تخت قرمز رنگ آن روزها گوش داد.
_ بیا آ !
مردم آواره و ول او را نگاه مي كردند . او بايستي افتتاح را با سخنراني اش شروع مي كرد . فكر كرد كه بگويد :
كتاب سمبل تمدن دوپاهاي رنگارنگ .. !
با صداي بلند خنديد . مردم با تعجب او را نگاه مي كردند . صورتش را پشت دست هايش پنهان و آرام از لاي انگشتانش به دوپاهاي رنگارنگ نگريست . ژوکو و موسیو هندی و دیا هم اینبار بدون عینک و با چشم های . کو چشمهایت دیا؟ چه نگاهی! شلوارش را خيس كرد.. آنها هم مثل او مي خنديدند و شلوار شان را ... از خنديدن كه خسته شد صدايش را نرم تر كرد :
ـ اگر نخنديم زمان نمي گذرد! مگر نه لوبلوی هرجایی من! مگر نه ژوکویِ نجات دهنده !
دیا هنوز می خندید بلند بلند. حس كرد بوی شاش همه جا را گرفته و كم كم مگس ها از دور پيدا. آواره هو! . سرش را خاراند و تعظيمي كرد. طرف دستشويي از سالن خارج شد . آنها هنوز مي خنديدند و مي شاشيدند و عكس ها او را به يكديگر نشان مي دادند .
...
گوينده يكي از كانال هاي روي كيبل تلويزيون شهر از پشت در دستشويي با صداي بلند حال او را پرسيد . او خنديد و كمي زور زد و گفت :
ـ در اين لحظه حس هايم شبيه مارسل پروسته .
گوينده كه زن جواني بود پرسيد : دستشويي كتابخانه را مي پسنديد ؟
فصيح و شمرده گفت : حتما .. دستشويي كتابخانه سمبل تمدن دوپاهاي رنگارنگ است !
دیا كه مي لنگيد قيچي افتتاح را به دست حنایی مادر موسیو داد . پیرزن لبخندي زد و آرام نوار سفيد رنگ را بريد و همه براي او دست زدند و صدای سکسفون گوش ها را شاد کرد.. او با دقت به كتاب ها نگریست . شكسپير ، هنري ميلر ، نجيب محفوظ ، ميلان كوندرا و خيلي هاي ديگر .. آنها هم به كتاب هايي كه او نگاه كرده بود نگريستند و مثل او خندیدند . در دلش گفت : چه بهتر بود این مراسم را با بنزين و كبريت شروع و اين بازي را در برابر كارگردان ناشناس اش، کی ، شاید هم دیا! اين طوري تمام مي كرديم . واي كه من چقدر دلم تو را می خواهد ژوکو . دلم تو را می خواهد که . خواست آرام برود و در عکسی که گرفته می شد وسط موسیوی هندی و ژوکو بایستد که کسي او را صدا كرد : مثل اينكه شما را مي خواهند آقاي آ !
گوشي تلفن را برداشت :
_ الو !
ـ ما از طرف موزه ي جنگ هاي صليبي مي خواهيم اين افتخار را داشته باشيم كه ماه آينده در مراسم افتتاح شاهد سخنراني شما باشيم .
از جمله ي پشت خط خوشش نيامد . با صورتي دراز گفت : در چه موردي خانم عزيز ؟
ـ هر چه خودتان دوست داشته باشيد !
چشم هايش برق زد .
...
صدای سکسفون می آمد و ژوکو اینبار لخت دراز کشیده بود آنجا روی تخت. کمی کبود. کمی رنگ پریده. مارها در سرزمین خودشان چنبر زده بودند. پرده ها را كشيد و شمعی روشن کرد. شمع کبود رنگ. صدای سکسفون. آرام کنار ژوکو دراز کشید. تاريكي خنك و آرام .
_ ژوکو انگار خیلی دورترها رفته ای اینبار. تا تو برگردی من ...
نمی خندید. صورتش خنده نداشت . دوباره دراز کشید و لب هایش را چسباند به شانه ی ژوکو :
_ من خیلی عاشقتم !
و خوابيد . یکی از راه ها خیلی دور بود. دور ولی می توانست برود ژوکو را برگرداند بیاورد به. خواست برود برگرداند ژوکو را ولی صدای سکسفون قطع شد یکدفعه. ترسید و برگشت.
_ خودت بر می گردی نه؟
زود برگرد ژوکو. خواست برود و کمی سر به سر موسیو بگذارد که مادر دکتر .. خانوم اگر ژوکویِ مرا دیدید بگویید من ... اشتباه می کرد. مادر دکتر نبود. دیا بود . نشسته بود کنار درِ . کجا؟ در را باز كرد و ها؟
"من كارل گوستاو يونگ هستم در حال مراقبه . خوش آمدید."
نوشته ای بالای سر این پیرمرد.
_ چرا چینی ؟
عجب. پاي سروی نشسته بود. خیره ی دوردست ها . كنارش رفت و نشست . يونگ ساكت بود .
_ سلام استاد .
كارل گوستاو نگاهي به آسمان كرد و صداي سيتاري و انگار آه سرد ژوکو . از کجا؟
_ ژوکو اینجا نیست آ.
ـ نه . من می خواهم بدانم هيچ راه گريزي از اين بازي مرگ وجود دارد ؟ یعنی نمی خواهم بمیرم. یعنی چرا بمیرم. می فهمید ؟ یعنی ...
نتوانست دنبال حرف هايش را بگيرد . خنده اش گرفته بود با صدای بلند قاه قاه. دلش شد که یونگ هم با ژوکو .
_ هر کسی که با ژوکو در ارتباط باشد با من در ارتباط است. یعنی منم همه ی آنها. من یونگم .
يونگ هم مثل او مي خنديد . هر دو شاش شان گرفته ايستادند و زيپ شلوار باز كردند و در هواي اكسيري آنجا شاشيدند و صدای سکسفون قطع شد و دوباره یاد ژوکو افتاد. نکند دیگر نتواند برگردد. نکند خیلی برود توی جنگل. آن دورتر ها. آن قعر. نکند مرگ هم لب و لوچه چرب کند برای ژوکو. حیفِ ژوکو! صدای موسیو هندی می آمد از اینجا . از آنجا. از میان درختهای قطور. که مثل خرس که مثل ببرهای سیاه که مثل وای... ژوکو! دکتر داشت شعر می گفت
ـ صداي پاي اسب . ترق و تروق ترق و تروق ...
همه ي شعر صداي پاي اسب بود . مرد نقاشی كه نوك سبيل هايش را به دور گوش هايش پیچانده بود كنارشان آمد و نزديك یونگ نشست . در چشم هاي يونگ خيره شد. يونگ از جيبش سيب زميني بزرگي را در آورد و رويش يك دستمال ابريشمي گذاشت . بوی خنک ژوکو. نقاش خنديد و دستمال و سیب زمینی را از دست یونگ گرفت. ژوکو کجا بود حالا؟ در کجای جنگل های زمان؟ يونگ چشم هايش را بست .انگشت شستش را در دهان گذاشت و خوابيد. آ همراه نقاش از آنجا دور شد . نقاش هم؟ عجب. نه او چیزی گفت نه این چیزی پرسید. نقاش فقط با چشمهایش اشاره کرد به.
از دور دلقكي او را صدا مي كرد . خواست به طرفش برود كه صداي تلفن او را از خواب بيدار كرد .
ـ امروز براي افتتاح موزه تشريف مي آوريد
_ امروز ؟ ها. لابد.


چقدر چشم چقدر گوش در انتظار شنیدن. ژوکو کجا بود؟ موسیوی هندی کجا؟ دیا ؟ هیچکدامشان نبودند. پس چی؟ چشم هایش را بست و سعی کرد با لهجه ی هندی اینبار بگوید:
ـ موزه خاطرات مجسم و با شكوه دوپاهاي رنگارنگ. دوپاهای این جا آنجا .
دست چپش لرزيد و دردي زهرآلود از ناحيه چپ قلبش به پاهايش حركت كرد . بغضش تركيد و چشم ها و گوش ها مثل او در گریه. ژوکو کجا رفته بود؟ هر دهانی که باز می شد در شهر می گفت ژوکو؟ صدای سکسفون برای همیشه ساکت شده بود و آ به جای خالی نگاه می کرد در کلیسای سنت ژو کو یا بنا به قولی دیگر ...

فوریه ی 1994
آنکارا. ترکیه



Labels: