
دوباره سازي هاي اتابك
براي جواد صارمي و اميلي
باد سرد مي وزد در ذهن من .پيرمردي آن طرف خيابان راه مي رود و عصا دارد در دست. مي لنگد پيرمرد ، مي ايستد و بر مي گردد . ما را نگاه مي كند . ما هم سري تكان مي دهيم و لبخندي مي زنيم و دستي بلند مي كنيم و سلام مي دهيم .امروز كه براي تو جزو گذشته ها حساب مي شود اين جا ( لوس آنجلس ) كنار يك كتاب فروشي ايراني در خيابان وست وود ايستاده ايم و چشم به آن پيرمرد دوخته ايم . آقاي رضواني سيگار مي كشد و به پير مردي كه من نشانش داده ام نگاه مي كند ( من و آقاي رضواني هر دو در نشر كتاب سهراب كار مي كنيم ) امروز بعد از ظهر پنجم جولاي مي باشد . پنجم جولاي همين سال 1998 . خيابان وست وود و من جواني 26 ساله . فكر مي كنم آقاي رضواني هم با اينكه همه ي موهايش سفيد شده است 47 سال داشته باشد .
پيرمرد از نگاه من دور مي شود و يك دفعه با شكل و اندازه واقعي اش در ذهن من پا مي گذارد . نگاهش كنيد : قد ؛ كمي خميده و 170 سانتي متر . چشم ها عسلي و مايل به سبز . رنگ پوست زيتوني و موهاي سر ريخته و تك و توك چند تار موي سفيد . نگاهش پير و خيس .
سيگار را مي اندازم و داخل كتابفروشي مي روم . پوست تنم مي خارد . با عجله چند كاغذ آگهي يي كه مي توان از پشت سفيدشان براي نوشتن همين حرف ها استفاده كرد بر مي دارم و به آقاي رضواني مي گويم كه لطف كند و براي جواب مشتري ها را بدهد و پشت ميز مي نشينم و برايتان اين داستان را كه هنوز نمي دانم موضوع و داستان آن چه مي تواند باشد مي نويسم . مثل برق مي گذرد چيزي از ذهنم ؛
ـ نكند اين خود من باشم كه در اين بعد از ظهر لوس آنجلس 1998 در خيابان وست وود نوشته مي شوم !
و اگر من باشم ، كاش آن روز كه دوباره در آن جا ( كلكته ، ژنو ، پراگ ، تنسي ، شانگهاي ، قاهره . يا هر جاي ديگر .. ) به دنيا خواهم آمد طوري بشود كه اين داستان به دستم بيفتد و اين روزها را بتوانم به ياد بياورم .اگر آن روز بيايد من به شما خواهم گفت كه در 1998 زندگي مي كردم و از طريق اين داستان روي كاغذي نوشته شدم . شايد هم حالا يكي از شما ، يكي از دوستان شما كه اين حرف ها را ، داستان را مي خواند و مي خندد و قدش 170 است و پوستش زيتوني است و چشم هايش عسلي است خود من هستم . نمي دانم در زمان شما آيا اين نوشته وجود خواهد داشت يا نه ؟ آن يك نفري كه آن طرفتر از شما نشسته و تنها در انديشه اي عميق فرو رفته و مي خواهد داستان پيرمرد را بداند مي خندد و سلامي مي گويد و پيرمردي كه من اسمش را اتابك گذاشته ام به نوار ذهن من مي چسبد و تصوير مي شود
**
باد سردي مي وزيد به صورت پيرمرد . پيرمرد در فكر و انديشه اي عميق بود . دل خسته اش اتاق مكالمه ي
تنهايي اين پيرمرد بود . يكدفعه اما ايستاد . فكر كرد صدايي مي شنود . صدايي آشنا ، گرم و انساني . لبخند محوي در صورت اين پيرمرد اتفاق افتاد . برگشت و طرف صدا را نگاه كرد . هيچكس نبود . هيچكس .هيچكسي در خيابان نبود . روز يكشنبه ي لوس آنجلس خاموش و سرد و ساكت بود . اين صداي خوب اما از آن كه بود ؟ـ صداي اشنا ، تو از كدام چهره ي دوست داشتني مي آيي ؟ـ اتابك ؟ اتابك ؟!اتابك پير كسي را نديد . صدا برايش اما آشنا و غير مترقبه بود . ايستاد. پشت سرش را نگاه كرد . چند عدد موهوم و خيالي را در ذهنش تكرار كرد . صداي جاري اطراف ساكت شد . پير مرد قدم زد . قبرستاني وسيع پشت سايه هاي چند درخت خشكيده به چشم مي خورد . پيرمرد كنار سنگ بزرگي ايستاد و اسم زنش را به زبان آورد . صدا از آن زنش سپيده بود . صداي سپيده در يكشنبه ي تنها ي شهر طنين يافته بود .
ـ هان سپيده چه مي خواستي برايم بگويي ؟
ـ بنشين اينجا
ـ چرا صدايم كردي ؟
ـ من اينجا دلم براي تو تنگ است . اين جا همه خاموشي گزيده اند و به بازمانده ها چشم دوخته اند . اين جا سرد است . اتابك مي گويم تصميم نداري دوباره با هم باشيم . شمع روي ميز بگذاريم و شراب ..
ـ سپيده مرا فراموش كن !
اتابك به حلقه ي طلايي انگشترش نگاه كرد و با گوشه ي تيز سنگي روي سنگ قبر سپيده اسم خودش را حك كرد . چشمانش پر شد و دلش گرفت از اين حال و هواي تاريك و خمود و غمگين و غروب زرد رنگ آن قبرستان . او دوباره به دل خسته اش ، اتاق مكالمه اش ، تاريخ شفاهي اش ، سينماي خاطره هايش برگشت و به طرف خانه راه افتاد .
**
آقاي رضواني دست به شانه ام مي گذارد و تكانم مي دهد . نگاهش مي كنم ...
- پيرمرد را ديدي ؟ سنگ سپيده را ديدي ؟ زندگي و مرگ را ديدي ؟
آقاي رضواني سيگاري روشن مي كند .
- آن پيرمرد كه بود ؟ طوري او را مي نگريستي كه انگار پدرت بود !
- نه آقاي رضواني او پدرم نبود . او فقط يك پيرمرد بود كه در خيابان وست وود يكشنبه ي تنهايش را عصا زنان دور مي كرد و ورق مي زد .
آقاي رضواني ساعتش را نشان مي دهد
- ياشار درست سه ساعت مي شود كه آن طرف خيابان را نگاه مي كني و با خودت حرف مي زني .
با خودم حرف مي زنم ؟ چرا من با خودم حرف مي زنم ؟ ساعت هشت شده است و بايد برخيزم و كتابفروشي را تعطيل كنم و براه بيفتم .
- خداحافظ آقاي رضواني
- خداحافظ ياشار
بايد زود به خانه بروم تا پيرمرد را دوباره پيدا كنم . از اتوبوس پياده مي شوم و تا خانه ي شماره 9 در آيوا مي دوم و از پله ها بالا مي روم و در را باز مي كنم و زير چاي را روشن مي كنم و پنجره را باز مي كنم و سيگاري مي گيرانم و مي نشينم و كاغذي روي ميز مي گذارم و اتابك اتابك مي گويم و كم كم پيرمرد را را پيدا مي كنم . آنجاست . آنجا خوابيده است و صورتش زير نور ماه پريده رنگ به نظر مي رسد . برمي خيزم و چاي مي ريزم و صداي پيانو در دستگاه چهارگاه به گوش مي رسد
**
ـ اتابك اين هم هديه ي من ، از باكو برايت آورده ام . تو ديگر مرد شده اي . تولدت مبارك !
پيرمرد از خواب پريد . نور شمع نارنجي رنگ ، اتاق را براي چشم هاي خواب آلودش تصوير كرد : اتابك ، دست هاي اتابك ، عصاي آويزان ، پتوي پشمي و سبز رنگ ، كتاب هاي قطور و خطي . فرش ماهي تبريز . صفحه هاي رحمانينوف و خاچاطوريان و اميرف كه هديه ي عمو كريم در روز تولدش بود . آينه ، قوطي نقره اي سيگار و ليوان آبخوري و عكس سپيده و عكس هاي پدرش جواد خان و مادرش اميلي خانم . اتابك آن پيرمرد خواب آلود نشست و عرق گردنش را با گوشه ي پتو پاك كرد و با صداي لرزان و خش دارش گفت :
ـ عمو كريم ؟
گريه اش گرفت . چشم به شمع دوخت . روزگاري در مهمانخانه ي آقا بزرگ شمع نارنجي رنگي را فوت كرده بود و عمو كريم گفته بود :
بيا اتابك ، اين هم هديه ي من . از باكو برايت آورده ام. تو ديگر مرد شده اي . تولدت مبارك ...
و بعد او به هديه اي كه از عمو كريم گرفته بود نگريسته بود . در جعبه را باز كرده بود و گفته بود گرامافون و خنديده بود و گونه ي عمو را بوسيده بود و عمو كريم يك جعبه ي ديگر از صفحه هاي رحمانينوف و اميرف و خاچاطوريان را به اتابك داده بود ..سر برگرداند و آن قبرستان را در آن طرف نگاهش ديد . سنگ سياه عمو كريم زير نور ماه مي درخشيد . اسم عمو كريم روي سنگ حكاكي شده بود . دست به سنگ قبر ساييد . سرد بود . عكس خودش را در سنگ ديد . سرد و پير . به چهره ي پر چين و چروكش نگاه كرد :
ـ شصت سال پيش مي دانستي كه امروز تولد من است و به خوابم آمدي . حالا 77 سال دارم و تو ديگر نيستي كه به من از باكو سوقات و هديه و كاغذ بياوري !
صداي گريه اش اتاق را پر كرد . از ته دل گريه مي كرد .برخاست و عصايش را برداشت و نگاهش به عكس يكي از نويسنده ها كه گونه ي سپيده را مي بوسيد و روزي دوست و يار و غار اتابك بود ، افتاد . قبر او را هنوز پيدا نكرده بود. نمي دانست كه نويسنده كجا دفن شده بود . سرش را از پنجره بيرون آورد و بلند بلند گريه كرد . **چشمش به گوشي سياه تلفن افتاد . قلبش لرزيد . دفتر تلفن اش را از لاي كتاب ها پيدا كرد . در پي اسم مخصوصي بود . ورق زد دفتر را . يك اسم . حتما يك اسم هنوز زنده بود و نفس مي كشيد و عرق مي كرد و مي خنديد و در وان آب گرم مي نشست و ياس مي كاشت و پنجره ها را باز مي كرد . ايرج ؟ آقاي رضواني ؟ وحيد ؟ بهنام ؟ كيوان ؟ ديلمقاني ؟ سودابه ؟ هومن ؟ هومان ؟ پيرايه ؟ سعيد ؟ هاتف ؟ احمد ؟ اميلي ؟ سيف الله ؟ احد ؟ صمد ؟ دليله ؟ فرش فروش ارمني اقاي آواناسيان ؟ دزيره ؟ خانبابا ؟ همه ي شماره ها مرده بودند . با نفرت به دفتر تلفن نگاه كرد
ـ يك شماره ي زنده . حتي خيالي !!
دفتر تلفن از دستان لرزان و نحيف اتابك به زمين افتاد . او اما يكدفعه برگشت و به گرامافون خيره شد . صداي بنان به گوش مي رسيد : « آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا !!.. » هاله ي كم رنگي در اتاق اتفاق افتاد و انگار عقربه ايستاد و آن هاله تصوير شد
ـ اتابك مي خواهي برايت لخت شوم و مرا خواب ببيني و تا ابد به خاطر بسپاري ؟
اتابك محو تماشا شد . مهناز ( اسم هاله اي كه در اتاق اتابك اتفاق افتاده بود ) پيراهن سبز ابريشمي اش را در آورد و بعد زيپ دامنش را از پشت باز كرد. تن مهناز زير نور خورشيد مي درخشيد. اتابك مهناز را در حال و هواي تابستان كنار دريا نگاه مي كرد و ماهي گيران با كلاه هاي رنگين شان در قايق نشسته بودند و آواز مي خواندند . صداي در امواج ، عاشقانه و خنك بود
ـ آه مهناز چه زيبايي ! چه متعالي !! شاه اثر استاد استادان !!
مهناز روي شن نشست و به اتابك نگاه كرد . اتابك جواني شد 19 ساله و كاغذي را از ساكش در آورد و ترانه را براي مهناز نوشت :
كمكم كن ،
كمكم كن نذار اينجا بمونم تا بپوسم
كمكم كن ، كمكم كن
نذار اينجا لب مرگو ببوسم
کمكم كن ،كمكم كن
عشق نفريني بي پروايي مي خواد
ماهي چشمه ي كهنه ، هواي تازه ي دريايي مي خواد
دل من درياييه
چشمه زندونه برام ..
صداي مهناز به گوش مي رسيد . اتابك خنديد . آينه اش را در آورد و نگاه كرد :
ـ آره ، شايد او هنوز زتده است !
اتابك برخاست و همه ي پنجره ها را باز كرد و اسم مهناز را صدا كرد :
ـ مهناز عشق من ، عشق درياها ، ترانه هاي من ، سونات بهشتي ، من هنوز نمرده ام .
جوابي شنيده نشد . شك كرد و عصا از دستش افتاد . نفس اش گرفت . نشست و نفسي بلند كشيد و عصايش را برداشت و به قبرستان رفت . همه ي سنگ ها را چشم دوخت ؛ سنگ مادر ، سنگ پدر ، سنگ شليمو ، سنگ عمو كريم ، سنگ زنش سپيده ؟ سنگ مازيار ، سنگ آقاي رضواني ، سنگ پسر عمويش وحيد ، سنگ كوكو ، سنگ رحمانينوف و ديگر موسيقي دان ها ، سنگ نويسنده ها و شاعرها ، سنگ ژانت و سنگ رييس جمهور و جلادها ، سنگ يدالله و رييس ارتش ، سنگهاي معشوقه هاي سفرها و شعرها و جواني ، سنگ دليله ، از مهناز سنگي و نشانه اي نبود .
ـ پس هنوز زنده اي اي شيرين شاد؟
ـ او زنده است !
پنجره را بست و عصايش را برداشت و در تاريكي شب به طرف نا معلومي به راه افتاد .
**
گوشي تلفن را بر مي دارم . صداي آقاي رضواني پشت خط تلفن شنيده مي شود :
- ياشار همين حالا از خواب پريدم .
ـ خب ..
ـ مي داني حالا مي فهمم آن پيرمرد كه بود ؟ـ
آن پيرمرد ؟ كدام پيرمرد ؟ كه بود ؟
ـ خواب ديدم اتابك و دختري به نام مهناز در يكي از خيابان هاي لوس آنجلس راه مي روند و به صدا ها گوش مي سپرند ..
ـ عجب !
ـ ولي آن مهناز ..
صداي آقاي رضواني قطع شد و كسي مرا صدا كرد . برگشتم . به طرف صدا نگاه كردم . پنجره باز بود و هيچكسي نبود !
* ترانه اي از ايرج جنتي عطايي كه با صداي گوگوش اجرا شده است .







