خانه ی نویسنده

خانه ي نويسنده - مجموعه ي داستان - ياشار احد صارمي ـ نشر ريرا- چاپ لوس آنجلس 2001

Tuesday, July 15, 2003


دوباره سازي هاي اتابك

براي جواد صارمي و اميلي

باد سرد مي وزد در ذهن من .پيرمردي آن طرف خيابان راه مي رود و عصا دارد در دست. مي لنگد پيرمرد ، مي ايستد و بر مي گردد . ما را نگاه مي كند . ما هم سري تكان مي دهيم و لبخندي مي زنيم و دستي بلند مي كنيم و سلام مي دهيم .امروز كه براي تو جزو گذشته ها حساب مي شود اين جا ( لوس آنجلس ) كنار يك كتاب فروشي ايراني در خيابان وست وود ايستاده ايم و چشم به آن پيرمرد دوخته ايم . آقاي رضواني سيگار مي كشد و به پير مردي كه من نشانش داده ام نگاه مي كند ( من و آقاي رضواني هر دو در نشر كتاب سهراب كار مي كنيم ) امروز بعد از ظهر پنجم جولاي مي باشد . پنجم جولاي همين سال 1998 . خيابان وست وود و من جواني 26 ساله . فكر مي كنم آقاي رضواني هم با اينكه همه ي موهايش سفيد شده است 47 سال داشته باشد .
پيرمرد از نگاه من دور مي شود و يك دفعه با شكل و اندازه واقعي اش در ذهن من پا مي گذارد . نگاهش كنيد : قد ؛ كمي خميده و 170 سانتي متر . چشم ها عسلي و مايل به سبز . رنگ پوست زيتوني و موهاي سر ريخته و تك و توك چند تار موي سفيد . نگاهش پير و خيس .
سيگار را مي اندازم و داخل كتابفروشي مي روم . پوست تنم مي خارد . با عجله چند كاغذ آگهي يي كه مي توان از پشت سفيدشان براي نوشتن همين حرف ها استفاده كرد بر مي دارم و به آقاي رضواني مي گويم كه لطف كند و براي جواب مشتري ها را بدهد و پشت ميز مي نشينم و برايتان اين داستان را كه هنوز نمي دانم موضوع و داستان آن چه مي تواند باشد مي نويسم . مثل برق مي گذرد چيزي از ذهنم ؛
ـ نكند اين خود من باشم كه در اين بعد از ظهر لوس آنجلس 1998 در خيابان وست وود نوشته مي شوم !
و اگر من باشم ، كاش آن روز كه دوباره در آن جا ( كلكته ، ژنو ، پراگ ، تنسي ، شانگهاي ، قاهره . يا هر جاي ديگر .. ) به دنيا خواهم آمد طوري بشود كه اين داستان به دستم بيفتد و اين روزها را بتوانم به ياد بياورم .اگر آن روز بيايد من به شما خواهم گفت كه در 1998 زندگي مي كردم و از طريق اين داستان روي كاغذي نوشته شدم . شايد هم حالا يكي از شما ، يكي از دوستان شما كه اين حرف ها را ، داستان را مي خواند و مي خندد و قدش 170 است و پوستش زيتوني است و چشم هايش عسلي است خود من هستم . نمي دانم در زمان شما آيا اين نوشته وجود خواهد داشت يا نه ؟ آن يك نفري كه آن طرفتر از شما نشسته و تنها در انديشه اي عميق فرو رفته و مي خواهد داستان پيرمرد را بداند مي خندد و سلامي مي گويد و پيرمردي كه من اسمش را اتابك گذاشته ام به نوار ذهن من مي چسبد و تصوير مي شود
**

باد سردي مي وزيد به صورت پيرمرد . پيرمرد در فكر و انديشه اي عميق بود . دل خسته اش اتاق مكالمه ي
تنهايي اين پيرمرد بود . يكدفعه اما ايستاد . فكر كرد صدايي مي شنود . صدايي آشنا ، گرم و انساني . لبخند محوي در صورت اين پيرمرد اتفاق افتاد . برگشت و طرف صدا را نگاه كرد . هيچكس نبود . هيچكس .هيچكسي در خيابان نبود . روز يكشنبه ي لوس آنجلس خاموش و سرد و ساكت بود . اين صداي خوب اما از آن كه بود ؟ـ صداي اشنا ، تو از كدام چهره ي دوست داشتني مي آيي ؟ـ اتابك ؟ اتابك ؟!اتابك پير كسي را نديد . صدا برايش اما آشنا و غير مترقبه بود . ايستاد. پشت سرش را نگاه كرد . چند عدد موهوم و خيالي را در ذهنش تكرار كرد . صداي جاري اطراف ساكت شد . پير مرد قدم زد . قبرستاني وسيع پشت سايه هاي چند درخت خشكيده به چشم مي خورد . پيرمرد كنار سنگ بزرگي ايستاد و اسم زنش را به زبان آورد . صدا از آن زنش سپيده بود . صداي سپيده در يكشنبه ي تنها ي شهر طنين يافته بود .
ـ هان سپيده چه مي خواستي برايم بگويي ؟
ـ بنشين اينجا
ـ چرا صدايم كردي ؟
ـ من اينجا دلم براي تو تنگ است . اين جا همه خاموشي گزيده اند و به بازمانده ها چشم دوخته اند . اين جا سرد است . اتابك مي گويم تصميم نداري دوباره با هم باشيم . شمع روي ميز بگذاريم و شراب ..
ـ سپيده مرا فراموش كن !
اتابك به حلقه ي طلايي انگشترش نگاه كرد و با گوشه ي تيز سنگي روي سنگ قبر سپيده اسم خودش را حك كرد . چشمانش پر شد و دلش گرفت از اين حال و هواي تاريك و خمود و غمگين و غروب زرد رنگ آن قبرستان . او دوباره به دل خسته اش ، اتاق مكالمه اش ، تاريخ شفاهي اش ، سينماي خاطره هايش برگشت و به طرف خانه راه افتاد .
**
آقاي رضواني دست به شانه ام مي گذارد و تكانم مي دهد . نگاهش مي كنم ...
- پيرمرد را ديدي ؟ سنگ سپيده را ديدي ؟ زندگي و مرگ را ديدي ؟
آقاي رضواني سيگاري روشن مي كند .
- آن پيرمرد كه بود ؟ طوري او را مي نگريستي كه انگار پدرت بود !
- نه آقاي رضواني او پدرم نبود . او فقط يك پيرمرد بود كه در خيابان وست وود يكشنبه ي تنهايش را عصا زنان دور مي كرد و ورق مي زد .
آقاي رضواني ساعتش را نشان مي دهد
- ياشار درست سه ساعت مي شود كه آن طرف خيابان را نگاه مي كني و با خودت حرف مي زني .
با خودم حرف مي زنم ؟ چرا من با خودم حرف مي زنم ؟ ساعت هشت شده است و بايد برخيزم و كتابفروشي را تعطيل كنم و براه بيفتم .
- خداحافظ آقاي رضواني
- خداحافظ ياشار
بايد زود به خانه بروم تا پيرمرد را دوباره پيدا كنم . از اتوبوس پياده مي شوم و تا خانه ي شماره 9 در آيوا مي دوم و از پله ها بالا مي روم و در را باز مي كنم و زير چاي را روشن مي كنم و پنجره را باز مي كنم و سيگاري مي گيرانم و مي نشينم و كاغذي روي ميز مي گذارم و اتابك اتابك مي گويم و كم كم پيرمرد را را پيدا مي كنم . آنجاست . آنجا خوابيده است و صورتش زير نور ماه پريده رنگ به نظر مي رسد . برمي خيزم و چاي مي ريزم و صداي پيانو در دستگاه چهارگاه به گوش مي رسد
**
ـ اتابك اين هم هديه ي من ، از باكو برايت آورده ام . تو ديگر مرد شده اي . تولدت مبارك !
پيرمرد از خواب پريد . نور شمع نارنجي رنگ ، اتاق را براي چشم هاي خواب آلودش تصوير كرد : اتابك ، دست هاي اتابك ، عصاي آويزان ، پتوي پشمي و سبز رنگ ، كتاب هاي قطور و خطي . فرش ماهي تبريز . صفحه هاي رحمانينوف و خاچاطوريان و اميرف كه هديه ي عمو كريم در روز تولدش بود . آينه ، قوطي نقره اي سيگار و ليوان آبخوري و عكس سپيده و عكس هاي پدرش جواد خان و مادرش اميلي خانم . اتابك آن پيرمرد خواب آلود نشست و عرق گردنش را با گوشه ي پتو پاك كرد و با صداي لرزان و خش دارش گفت :
ـ عمو كريم ؟
گريه اش گرفت . چشم به شمع دوخت . روزگاري در مهمانخانه ي آقا بزرگ شمع نارنجي رنگي را فوت كرده بود و عمو كريم گفته بود :
بيا اتابك ، اين هم هديه ي من . از باكو برايت آورده ام. تو ديگر مرد شده اي . تولدت مبارك ...
و بعد او به هديه اي كه از عمو كريم گرفته بود نگريسته بود . در جعبه را باز كرده بود و گفته بود گرامافون و خنديده بود و گونه ي عمو را بوسيده بود و عمو كريم يك جعبه ي ديگر از صفحه هاي رحمانينوف و اميرف و خاچاطوريان را به اتابك داده بود ..سر برگرداند و آن قبرستان را در آن طرف نگاهش ديد . سنگ سياه عمو كريم زير نور ماه مي درخشيد . اسم عمو كريم روي سنگ حكاكي شده بود . دست به سنگ قبر ساييد . سرد بود . عكس خودش را در سنگ ديد . سرد و پير . به چهره ي پر چين و چروكش نگاه كرد :
ـ شصت سال پيش مي دانستي كه امروز تولد من است و به خوابم آمدي . حالا 77 سال دارم و تو ديگر نيستي كه به من از باكو سوقات و هديه و كاغذ بياوري !
صداي گريه اش اتاق را پر كرد . از ته دل گريه مي كرد .برخاست و عصايش را برداشت و نگاهش به عكس يكي از نويسنده ها كه گونه ي سپيده را مي بوسيد و روزي دوست و يار و غار اتابك بود ، افتاد . قبر او را هنوز پيدا نكرده بود. نمي دانست كه نويسنده كجا دفن شده بود . سرش را از پنجره بيرون آورد و بلند بلند گريه كرد . **چشمش به گوشي سياه تلفن افتاد . قلبش لرزيد . دفتر تلفن اش را از لاي كتاب ها پيدا كرد . در پي اسم مخصوصي بود . ورق زد دفتر را . يك اسم . حتما يك اسم هنوز زنده بود و نفس مي كشيد و عرق مي كرد و مي خنديد و در وان آب گرم مي نشست و ياس مي كاشت و پنجره ها را باز مي كرد . ايرج ؟ آقاي رضواني ؟ وحيد ؟ بهنام ؟ كيوان ؟ ديلمقاني ؟ سودابه ؟ هومن ؟ هومان ؟ پيرايه ؟ سعيد ؟ هاتف ؟ احمد ؟ اميلي ؟ سيف الله ؟ احد ؟ صمد ؟ دليله ؟ فرش فروش ارمني اقاي آواناسيان ؟ دزيره ؟ خانبابا ؟ همه ي شماره ها مرده بودند . با نفرت به دفتر تلفن نگاه كرد
ـ يك شماره ي زنده . حتي خيالي !!
دفتر تلفن از دستان لرزان و نحيف اتابك به زمين افتاد . او اما يكدفعه برگشت و به گرامافون خيره شد . صداي بنان به گوش مي رسيد : « آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا !!.. » هاله ي كم رنگي در اتاق اتفاق افتاد و انگار عقربه ايستاد و آن هاله تصوير شد
ـ اتابك مي خواهي برايت لخت شوم و مرا خواب ببيني و تا ابد به خاطر بسپاري ؟
اتابك محو تماشا شد . مهناز ( اسم هاله اي كه در اتاق اتابك اتفاق افتاده بود ) پيراهن سبز ابريشمي اش را در آورد و بعد زيپ دامنش را از پشت باز كرد. تن مهناز زير نور خورشيد مي درخشيد. اتابك مهناز را در حال و هواي تابستان كنار دريا نگاه مي كرد و ماهي گيران با كلاه هاي رنگين شان در قايق نشسته بودند و آواز مي خواندند . صداي در امواج ، عاشقانه و خنك بود
ـ آه مهناز چه زيبايي ! چه متعالي !! شاه اثر استاد استادان !!
مهناز روي شن نشست و به اتابك نگاه كرد . اتابك جواني شد 19 ساله و كاغذي را از ساكش در آورد و ترانه را براي مهناز نوشت :
كمكم كن ،
كمكم كن نذار اينجا بمونم تا بپوسم
كمكم كن ، كمكم كن
نذار اينجا لب مرگو ببوسم
کمكم كن ،كمكم كن
عشق نفريني بي پروايي مي خواد
ماهي چشمه ي كهنه ، هواي تازه ي دريايي مي خواد
دل من درياييه
چشمه زندونه برام ..

صداي مهناز به گوش مي رسيد . اتابك خنديد . آينه اش را در آورد و نگاه كرد :
ـ آره ، شايد او هنوز زتده است !
اتابك برخاست و همه ي پنجره ها را باز كرد و اسم مهناز را صدا كرد :
ـ مهناز عشق من ، عشق درياها ، ترانه هاي من ، سونات بهشتي ، من هنوز نمرده ام .
جوابي شنيده نشد . شك كرد و عصا از دستش افتاد . نفس اش گرفت . نشست و نفسي بلند كشيد و عصايش را برداشت و به قبرستان رفت . همه ي سنگ ها را چشم دوخت ؛ سنگ مادر ، سنگ پدر ، سنگ شليمو ، سنگ عمو كريم ، سنگ زنش سپيده ؟ سنگ مازيار ، سنگ آقاي رضواني ، سنگ پسر عمويش وحيد ، سنگ كوكو ، سنگ رحمانينوف و ديگر موسيقي دان ها ، سنگ نويسنده ها و شاعرها ، سنگ ژانت و سنگ رييس جمهور و جلادها ، سنگ يدالله و رييس ارتش ، سنگ‌هاي معشوقه هاي سفرها و شعرها و جواني ، سنگ دليله ، از مهناز سنگي و نشانه اي نبود .
ـ پس هنوز زنده اي اي شيرين شاد؟
ـ او زنده است !
پنجره را بست و عصايش را برداشت و در تاريكي شب به طرف نا معلومي به راه افتاد .

**
گوشي تلفن را بر مي دارم . صداي آقاي رضواني پشت خط تلفن شنيده مي شود :
- ياشار همين حالا از خواب پريدم .
ـ خب ..
ـ مي داني حالا مي فهمم آن پيرمرد كه بود ؟ـ
آن پيرمرد ؟ كدام پيرمرد ؟ كه بود ؟
ـ خواب ديدم اتابك و دختري به نام مهناز در يكي از خيابان هاي لوس آنجلس راه مي روند و به صدا ها گوش مي سپرند ..
ـ عجب !
ـ ولي آن مهناز ..
صداي آقاي رضواني قطع شد و كسي مرا صدا كرد . برگشتم . به طرف صدا نگاه كردم . پنجره باز بود و هيچكسي نبود !

* ترانه اي از ايرج جنتي عطايي كه با صداي گوگوش اجرا شده است .






ديوژن و ساعت شني

براي پيرايه و هومان پورمهدي




صدايي شاد !
صداي چنگ از آن طرف شهر به گوش مي رسيد . گوزني آواره و تنها در خاطره ي خيابان گشت مي زد . خيابان تاريك ، خيابان غريب ! گوزن آرام و سنگين قدم مي زد .
صداي شاد چنگ در سياهي شب گوزن را به زماني دور مي برد . دور و دير !
گوزن ايستاد . صداي چنگ قطع شد . گوزن بو كشيد و گوش هايش را تكان داد و تيز كرد . خيابان طويل و خنك بود . دوباره قدم كه برداشت آن صداي عميق و گوشنواز شنيده شد . شبحي در تاريكي جاري بود . شبحي سفيد گونه . با لباسي سفيد كه در يونان باستان مي پوشيدند ! شبحي قديمي و عتيق ! گوزن ايستاد . شبح متصور شد و پاهايش را بر زمين گذاشت . گوزن خوابيد و در تاريكي شهر فرو رفت .
...
مردي كه لباسي شبيه لباس يونانيان باستان بر تن داشت ، چراغ در دست در آن سمت خيابان كه صداي چنگ به گوش مي رسيد ، قدم زد . جسمي متفكر و متواضع ! يكي از خانه ها كه متوجه مرد بيگانه شده بود ، آرام با صداي زنانه اش گفت :
ـ خوش آمدي رهگذر ‌، كجا مي روي ؟ يك امشبي خالي ام . بيا و در تاريكي من بياساي و دوردست ها را بينديش !
مرد گفت : مي تواني زني پيدا كني ؟ مي تواني ميزي و شرابي و چراغي با محبوبي برايم پيدا و مهيا كني ؟ بگو . مي تواني ؟
خانه خميازه اي كشيد و آرام گفت :
ـ ديروز پيش از آنكه شب شود كوچه ها را او آب مي پاشيد و آواز مي خواند !!!
مرد ايستاد و انديشيد . كاغذي شبيه كاغذ كاهي از چنته اش در آورد و در آن چيزهايي نوشت و آرام در گوش خانه گفت : كت و شلوار داري ؟
خانه لبخند زد .
مرد در كمد چوبي را باز كرد و كت و شلوار سياه رنگ ۴ دگمه اي را پوشيد و مقابل آينه ايستاد . آينه مادرانه ي متجلي ، با صداي زير و نازكي كه داشت گفت : موهايت را هم شانه كن !
مي خواست از خانه خارج شود كه كتابخانه ي خانه با صداي پير و گرفته اش گفت : زبانت را جا گذاشته اي !
كتابي را بداشت و همه ي صفحه هايش را خواند خنده كنان گفت : با اين زبان ، با اين الف و قاف و شين به آن زن چه بگويم ؟
تختخواب از اتاق ديگر با خنده اي لطيف و صداي پر كرشمه اش جواب داد : شب ترا مي آموزد !
...
صداي چنگ از دوردست ها و هنوز شب بود . او از جيبش چراغ را در آورد و روشن كرد و طرف هاي قبرستان شهر ايستاد و بر سنگي نشست . كلماتي را زمزمه كرد . در تاريك روشناي گورستان نگاه و انديشه جاري بود . اشاره اي و چشم هايش درخشيد . زير پايش چيزي حركت كرد . خم شد . نگاه كرد . چشمي زيبا و سبز رنگ . چشم را از خاك برداشت و نگاهش كرد .
با خود انديشيد كه “ همه ي زن ها چشماني بسان هم دارند . زيبايي ناگزير و فاني .. پيش از آنكه شب بيايد كوچه ها را آب مي پاشند و آواز مي خوانند و مي روند ! “
چشم زيبا پر از اشك شد و غمگنانه به زمين افتاد . چنان چون چشم هايي كه بر زمين افتادند و پوسيدند و خاك شدند . چنان چون خود شكل اثيري زيبايي كه لحظه اي درنگ نكرد و نماند !
در آن سراغ تاريكي ، پيرمردي كه ريشش سفيد و بلند بود . خاك را مشت مي كرد و به هوا مي پاشيد و هجا مي خواند . او نزديك پيرمرد رفت و پرسيد : اين طرف ها زني پيدا مي شود ؟
پيرمرد آن شيشه را از جيبش در آورد و نوشيد و سرفه ي عميق كرد و ايستاد و دوباره سرفه اي و اطرافش را بو كشيد و جند قدم به طرف راست و چند به چپ و به دورترها خيره شد و سرفه اي كرد و آمد و نشست و دست بر شانه ي او گذاشت و گفت :
ـ ديشب دختركي را به خاك سپردند . خاك ش را نگاه كن . هنوز تازه ست . آواز خوان هفت آسمان آوازش را پيش از غروب خوانده بود . خاكش را نگاه كن . هنوز تازه ست !
پيرمرد كه اين حرف را زد ناگاه تخيل فضا را آوازي غمگين پر كرد
..

كوچه لره سو سپ ميشم
يار كلنده توز اولماسين
ايله گلسين
ايله گيتسين
آراميزدا
سؤز اولماسين ! *

آواز تو در توي توهم او تكثير مي شد . او هنوز لحن وهم را در نيافته بود . برگشت به طرف پيرمرد . به صورتش خوب دقت كرد . چه بوي غليظ شراب مي آمد از او ؟ چانه اش كج بود و چشم هايش سياه . برخاست تا برود كه پيرمرد گفت :
ـ رسيده اي ، كجا مي روي ؟ زمين گرد است مي داني ! دنيا گرد است . مي داني . تو رسيده اي ..
بي آنكه جواب پير مرد را بدهد دوباره سراغ صداي چنگ را گرفت و راهي شد
...
ماه روشن و بدر بود . خوب دقت كرد . كساني آنجا ديده مي شدند . زني پرچمي را در خاك ماه مي كاشت . دفترش را باز كرد و شكل آن پرچم را در دفتر كشيد و با صدايي بلند زن را صدا كرددددد . زن چيزي از حرف هاي او نفهميد . او انديشيد و اين بار زن را با همه ي زبان ها صدا كرد . زن خنديد و گفت :
ـ نمي توانم برگردم . بايد به خورشيد بروم . هنوز خيلي پرچم دارم !
...
صبح شده بود و زمان به پاهايش كه رويين نبود مي نگريست . او سرش را به ديوار خانه تكيه داد و به دورترها خيره شد . خورشيد با قدم هايي محكم و مطمئن روي چمن راه مي رفت . جاي پاهايش سبز بود . او خودش را زير درختي پيدا كرد و سيبي از شاخه افتاد . او از دالان تنگ خواب به حيات رفت . حيات بزرگ و آبي و حياط بود . بچه ها آنجا بازي مي كردند . يكي از بچه ها كه موهاي سرش طلايي بود از كاغذ هواپيما مي ساخت . هواپيما ! قديمي ترين فكر و نگراني يك دوپا ! هواپيماي كاغذي ، مدرن تر از هواپيماي لئونارد داوينچي بود . هواپيما به هنگام پرواز در هوا سنگ به بچه ها مي پراند . بعضي از آن بچه ها مي ترسيدند و فرار مي كردند . او خودش را ديد آن سوتر كه بر چرخ معلولين نشسته است و يكي از پاهايش را بريده اند و آن پسري مو طلايي كه هواپيما را ساخته و پرانيده بود خندان خندان مي گفت :
ـ اين بازي سوم ماست . بازي بزرگ و واپسين !
او از پسر پرسيد : تو آن دختر را نديدي ؟
پسر انديشيد و گفت : آواز خوان تو را دست هاي شب گرفت و برد . در همان بازي مقدس نخستين !
صداي چنگ امواج آبي خواب را از او گرفت . چشم هايش را باز كرد . تاريك و ساكن بود همه جا . از پشت كسي او را صدا مي كرد . چشم هاي عسلي آهويي در تاريكي مي درخشيد . آهو را به دست گرفت و بغل كرد . بوسيد آهو را . آهو اندوهگنانه گفت :
ـ مرا هم مي بري ؟
او متفكر و عميق قدم زد !
آهو گفت : مرا همه ديروز رفتند . هجوم بادهاي بيگانه و خشمگين حاشيه سبز آواز را از ياد كوچه ها زدود . مرا همه رفتند .
او ايستاد و فرياد زد : به كجا شدي ؟
...
صداي چنگ قطع شد . اثري از پيرمرد قبرستان ديشب نبود . چند رشته موي سفيد در خاك ديده مي شد . شيشه را برداشت و بر رشته هاي سفيد ريخت و به خانه شد . آهو به روي رختخواب پريد و خوابيد . او سراغ كتابخانه رفت و كلمه هايي را كه از كتاب برداشته بود ، دوباره سر جايش گذاشت . لباس هايش را در آورد و با خود حرف هاي آن پيرمرد را زمزمه كرد
“ رسيده اي ، كجا مي شوي ؟ زمين گرد است مي داني ، دنيا گرد است ، مي داني . تو رسيده اي ! “


.. سرش گيج مي رفت . شبح گوزن پاهايش را بر زمين گذاشته بود . او خوابيد و در تاريكي اثيري شهر فرو رفت و كم رنگتر شد .
گوزن كه از خانه خارج مي شد ، دختري زيبا را خوابيده در تختخواب ديد !...
...


* آهنگ تركي
كوچه ها را آب پاشيده ام
تا به هنگام گذر يار غباري نشود .
چنان بيايد و چنان برود كه حرفمان نشود !

Abstract






آبستره


براي دليله ي كهن

مرگش. مرگش در . باور نمی کنم . یعنی مگر مرگش را من می توانم به همین راحتی در روی این تخت که حتی فنرهایش عرق کرده اند باور کنم. دوباره در تویش. مرگش مرا هم مگس می کند با این آرنج هایم کو آن رنگ نارنجی ؟ سبز خاصی که انگار با آبی قاطی شده در زیر نور زرد چراغ. نه! مرگش و مگس هایش. نه. دوباره.
_ بیدار شو!
هنوز گرم است. بیدار خواهد شد. می گفت داستان نویس است. می گفت همیشه دوست دارد داستان را از همان سطر اولش بگوید و بعد شرحش که اشتیاق دارد برای گوش ها. گوش ها را نباید گول زد. حیف است. مثل موسیقی که هی عزیزم نگاه کن زمان تیک، زمان تاک. می گفت بعضی وقت ها این هم شکستن قانون هیجان است.
_ چشم هایت را باز کن.
چشم هایت را باز کن. ببین ده دقیقه شد بیست دقیقه. مگر این را نمی خواستی؟ مگر نمی گفتی که تو هم عین اِورستی؟بالا بلند و نفس گیر. بیا! دارم بالا می روم با این تخت، با این فنرهای عرق کرده . با این اتاق. با این چراغ زرد رنگ که از تکان این تخت دو نفره تکان می خورد.همین هفته پیش آمده بودی کتاب فروشی. هفته ی پیش که انگار همین یک آنی که گذشت بود. نبود؟ عمر چه زود می گذرد تو را خدا چشم هایت باز کن. نمی کنی؟ کو آن چشم هایی که می ریخت چکه چکه به هر کجا که نظر می انداختی ؟ همین هفته پیش.

n


_
سهراب بگذار من با او حرف بزنم.
_ مست است بیرونش بینداز.
_ بفرمایید.
_ من شمسی ام. کتاب احضار ارواح کاردوک را می خواهم.
نگاهت کردم. یا هیچوقت بلد نبودی ماتیک بزنی یا خواسته بودی خودت را شبیه دلقک های یهودی خیابان سوم بکنی. آلن کاردوک. فکرم کار نمی کرد. بوی الکل از تو می آمد ولی من یکدفعه انگار مست و سنگین. چرا یکدفعه شده بودم؟
_ این کوزه چو من عاشق یاری بوده است.
_ قشنگه.
_ چی؟
_ همینه که گفتی.
_ اوه.
_ چرا حالا احضار ارواح؟
ماندی. سیاه پوشیده بودی. دامن گشاد و توری. و رنگ مسخره ی قرمز آغشته به لبهایت. سهراب منتظر بود عذرت را آرام و بی درد سر بخواهم ولی درست مقابل چشمهای سیاه و ریزش دستت را گرفتم.
_ با من بیایید.
یک جلد کتاب احضار. دستت دادم. خندیدی. اگر این سیاه و قرمز را نداشتی ... با این ها هم خوشگل بودی. دستت را جلو چشم سهراب گذاشتی روی شانه ام. برای تو سهراب وجود نداشت. انگار سهراب بود که بایستی همانجا آنجا را ترک می کرد. برگشتی و به چشم های سهراب نگاه کردی. سهراب سرش را انداخت پایین. این عادت را سهراب تازه پیدا کرده بود. رادیوی کوچکش را می بست دور گردنش و به فوتبال گوش می داد.
_ اسمت چیه؟ نه نگو. چه فرقی می کند. ولی چقدر شبیه ...
_ شبیه کی؟
_ چه فرقی می کند؟
_ حالت خوبه.
_ آره.
_ روز آفت کی هس؟
_ یکشنبه.
_ با کی زندگی می کنی.
_ خودم تنها.
_ عالیه.
یکشنبه . همین صبح زود اینجا رسیدیم. سانفراسیسکو. با ماشین خودت. دو بار هم به خاطر سرعت بیش از حد جریمه شدیم. می خواندی. هتل رنسانس. اتاق 669. تخت دو نفره. گارسون روی میز یک بچه خوک و یک بطری شامپاین آورد. نتوانستم بگویم من خوک نمی خورم. نشستیم. تو با چاقو بردیدی را در بشقاب گذاشتی .خوردیم. باورم نمی شد. بعد از یک هفته حالا در هتل. هر دو می دانستیم برای چه؟ برای گم شدن یا ؟ انگار همه ی عمرم تو را می شناختم. با همه ی استخوان ها و موهای تنم. با خونم. با همه ی مردی که در من داشت آرام آرام جان می گرفت.
_ روزی که من کتابفروشی آمدم دوست پسرم مرده بود. یعنی تصادف کرده بود. یعنی از موتورش افتاده بود زمین و ماشین از روی سرش. می تونی تصورش رو بکنی که لاستیک ماشین اینجای سر آدم این زوری بچرخه و ... کسارا کسارا! خوک منچستر خیلی خوشمزه س نه. سیب زمینی و پیاز و سر صورتی. مثل شیطان. نه؟ می خوای سرشو تو بخوری ؟ ها؟ بیشتر وحشی می شی. چقدر ضعیفی. دهانتو وا کن. تو باید جون بگیری عزیزم.
_ متاسفم!
_ نه! متاسف نباش عزیزم.
شامپاین را از دستم گرفتی و نچ نچ کردی! نه! تو این را می خواهی! روی یخ، ویسکی ریختی. خودت لیوان را جلو آوردی و تا آخرش ریختی دهنم. یکی دیگر. ویسکی تمام شد و سیگار روشن کردی و دستم دادی و رفتی زیر آب. چیزی می خواندی. ترانه ی لیلی مارلن. صدایت قشنگ بود. چرا مرا این همه مست کردی؟ بیرون ماه قشنگ لم داده بود به ابری نرم و گنده . نشستم و در خیالم نگاه کردم به مردی که سرش در خیابان مل رز رفته بود زیر لاستیک ماشین. اوه! نمی توانستم دردش را تصور بکنم؟ آیا جخ مرده بود یا؟ نمی توانستم. چه پایان سیاه و سفیدی. یعنی اول از لاسینه گا موتور سوار انجا. نیمه شب. آرام می رفت پایین. ماه تمام و زرد. شاید هم کمی سرخ. داشت می آمد خانه ی تو . در مل روز. در جیبش حلقه ی نامزدی که می خواست این طوری زیر چنار به دستت بدهد و بگوید شمسی زنم می شی؟ خیلی ایرانی و جدی. بایستی وقتی که چراغ زرد بود می ایستاد. نه! دور بزنم. دور زده بود و یک دفعه ... اوه شمسی! همین ! حالا مسعود خطاط با آن دست خپلش اسم و تاریخ تولد و مرگش را به نستعلیق می نوشت تا سنگش. چه مرگ سیاه و سفیدی. آمدی بیرون.
_ مردن چیه ؟ یعنی تو فارسی از مرگ برام حرف بزن عزیزم. از یک مرگ قشنگ و رنگی . لطفا عزیزم. بگو. به فارسی بگو؟
مردن؟ مرگ؟ می خواستی از مرگ بدانی . چرا در فارسی؟ راست می گفتی. مرگ در فارسی خوشگل بود. یعنی بعضی وقت ها. در ادبیات بیشتر.
_ کجای مرگ موتور سوار می تواند در فارسی قشنگ باشد.حتی رنگی؟!
_ مرگ موتور سوار را نمی گویم عزیزم. از خود مرگ حرف بزن!
از خود مرگ. نفسی کشیدم. من حرفی نداشتم. صبر کردم ویسکی برود اتاق های تاریک تخیلم را باز کند. آنجا سطرهای جادوگری بودند که ... جلو آینه نشسته بودی. آرایش می کردی. درست و استادانه. گفتم تا سطرهای درست را پیدا کنم کمی از تو عکس بگیرم. یکی از هابیام این بود که از زن های جلو آینه عکس بگیرم. ثبت زن در آینه و رنگ های جادویی . کی این را اولین بار از من خواسته بود؟ کجا؟ یادم نمی آمد. بیشتر از رنگ های سیاه و سبز استفاده می کردی. چرا؟
_ از مرگ بگو عزیزم.
ـ مرگ صداي پاي آب بود . صداي رنگارنگ . مثل بوي شير مادرم .
_ مثل صدای تو !
_ شبیه صدای خودت شمسی. مخمور و در خرام!
_ آه!
_ مرگ ساده ی آبی رنگ!
_ مثل صداي من . اسم مرگ من شمسیه می دونستی عزیزم.

برگشتی به دور بین نگاه کردی. دست تکان دادی . به کی ؟ به مرگ ؟ لبخند زدی؟ به کی ؟ مثل این ستاره های سیاه و سفید سینما لبخندی زدی. چقدر دندان هایت می درخشید. اسم مرگت شمسیه. با خودم گفتم. به شمسي لبخند زدي . دوباره شروع کردی به لیلی مارلن لیلی مارلن خواندن. رز قرمز را از کوزه اش برداشتی و گذاشتی لای موهایت و شروع کردی با . با کی ؟ رقصیدی . چقدر ساده . چقدر خوشگل. دوربین را از دستم گرفتی و با من شروع کردی به رقصیدن . چشم هایم را بستم. مرگی که تو ازش حرف می زدی ساق پاهای تراشیده ای داشت. پستان های برجسته و خیلی گرم. ساده . پیچیده نبود.
_ بشین من برات بگم. گوش کن. مرگ من یکی از عاشقامه عزیزم. از لای پاهای خودم اومده بیرون. از اینجا. خودم بدنیا آوردمش. با این پستونا بزرگش کردم. دست بزن ببین چه . نترس!
بزرگ و سفت . دلم شور می زد. با هوش بودند. هی برایم شامپاین می ریخت. من می گفتم و او می گفت. انگار داشتیم از یک معشوق مشترک حرف می زدیم. از شمسی. من شمسی را با دو پستان بزرگ و موهای اخرایی می دیدم و او شمسی را که از پشت با. با نقاب می پرید روی اسب و می زد به کوه و دشت.
_ از خون وجود من دنیا اومده این مرگ! هفده سالم بود عزیزم. آنجا در باغ گردو. پدربزرگم زیر سایه با سگش نشسته بود. آنجا. نگاه کن. می خندید. تو هم بخند. کی بود؟ اوه! خودش. آرام از روی دیوار آمد پایین . پدربزرگم خوابیده بود. رفتیم کمی آن طرفتر. با چشم هایش سگ را گول می زد. مثل چشم های تو . فریاد که کشیدم دیدم پدربزرگم می اید نزدیک ما. با برنوی نقره ایش. نمی توانستم ادامه ندهم. گفتم ادامه بده. شمسی خودش آنجا بود. مرگ را می گویم . گفتم خودش کاری می کند خب. ما که تمام کردیم پدر بزرگم هم افتاد آنجا. دهانش باز و کبود و زشت. رفتیم کنارش. دست پدر بزرگم را که گرفتم دیدم رفته. خیلی دور. هنوز هم که حرفش را می زنم این انگشتام . نگاه کن. اینجا. می خارند.
صدایش افتاده بود درونم. کی بود این زن؟ نکند خود مرگ ؟ خود مرگ هندی من؟ نه هندی نه! عرب و وحشی. داشت آرام دگمه های پیراهنم را باز می کرد. خیلی آرام . من خیره شده بودم به پنجره. به پل آن ور پنجره که می درخشید. پدرم دوباره می مرد. کجا بود؟ ها! همان جا در مسجد. تنها کسی که آن وقت شب رفته بود نماز بخواند. زیر برف. چرا؟ هیچکس ندانست. به مادر نگاه کردم. وقتی که من و برادرم پارو می زدیم از برادرم خواسته بود بخواند. من و برادرم می خواندیم. غروب که زیر آب رفته بود دیدیم مادر هم دارد دور می شود. خانم یانس. معلم اول ابتدایی . تنها زنی که در مدرسه موهای بلند طلایی داشت و قد و قیافه چاق و ... آنجا جلو موزه ، روز اعتصاب معلم های تبریز بود. چند شليك گلوله و خانوم یانس هم سو لانگ .انگار زیاد رفته بودم به دنیای مرگ. داشتم به مرگ داستان نویس جوان نگاه می کردم. خودم. يادت مي آيد بعد از مرگ محبوبت رفته بودي كتاب فروشي خيابان آبي و از داستان نويس جوان و مو بلند خواسته بودي برايت كتاب احضار ارواح بدهد و بعد با همان داستان نويس رفته بودي سانفرانسيسكو و در طبقه ي ششم هتل رنسانس در اتاق 669 معاشقه كرده بودي ....
_ به چشمام نگاه کن. باهام حرف بزن!
خیره شدم به چشمهای تو . حرفهایت را نمی فهمیدم. با اینکه در تو بودم حرفهایت برایم بی معنی می آمد. مرگ و معاشقه نمی توانستند در یک اتاق باشند؟ ولی چشمهایت .. داخل چشمهایت همه ی ارواح احضار شده بود. داشته مرا تماشا می کرد. عضلات و عرق مرا. مردن چه بود؟ مرگ آنها چه معنايي در برداشت ؟ دهان آنها چرا باز و مگس ها ، صداي مگس ها از كجا به آن زودي پيدا شده بودند ؟ موتور سوار داشت می رفت خانه ی تو . از سفر برگشته بودی ؟ از کجا؟ از یک دوری . صورت موتور سوار داشت هی نزدیک می شد که! خم شدم تا پستان هایت را بگیرم .
_ نه! تمام نکن. مرگ دارد می آید عزیزم. بوش کن. ببین. مثل عطر یاسمن.
چشمهایت را بستی و گوش دادی . شيهه هاي اسب وحشي مرگ از دور به گوش مي رسد. تنت داشت همه چیز مرا از دستم می گرفت. موهای بلند و سرخت. پاهایت که دور کمرم قفل شده بودند. پاهای بلند و نارنجی رنگت. این مرگی که تو حرفش رای می زدی مرا می خنداند. چه بوی زیبایی دارد این مرگ تو . مثل بوی سیگار پدربزرگ خودم.
_ می دونی عزیزم مرگ هر کسی عطر و رنگ خودشو داره.
_ نه . تعریف کن.
_ ببین. مرگ مادر من گل فروش بود. بوی نرگس کوه ها رو می داد. مرگ خود تو بوی مرکب و انار می ده. لطفا تمام نکن. ادامه بده.
_ این مرگ دارد پدرم را در می آورد شمسی.
جوابم را ندادی . اشک از گوشه چشمانت زده بود بیرون. مرگت را می دیدم با ابرها و سوت هایش. سوتهای ورشویی و زنگ زده.
بوی قشنگ و خنکی هم از کت پاره پوره اش. بوی سیگار بی فیلتر! وسط معاشقه دلم خواست سیگار روشن کنم.
ـ چی می خوای؟
ـ سیگار!
نداشتیم. هلم دادی عقب و پوشیدیم و رفتیم بیرون. عین سهراب بود. جلو مغازه ایستاده بود و چکار می کرد؟ گدا نبود. چی؟ شبیه سهراب. مغازه بسته بود. خیط . دماغم داشت می سوخت. مرد هم دشات سیگار می کشید. حرف زدی و مرد هم خندید و پاکت وینستون را داد دستت . خواستی پولش را بدهی قبول نکرد. چه مرد دوستی. بوی مرکب و انار می داد. همه فکر و ‌ذکرمان شده بود مرگ قدم زدیم. باران زده بود آبی و لاجوردی. هر جا که چاله ی آبی می دیدی می پریدی و قطره های آب می پاشید به سر و صوت من. هر کسی زیر باران راه نمی رود عزیزم. هر کسی هم که می رفت یا تازه عاشق شده بود یا تازه عشقش را از دست داده. عشق یک دری دارد طرف آسمان پر ستاره و خنک و یک دری طرف ... من از کدام در می رفتم تو؟ مرگ من هم آن زیر باران داشت قدم می زد. تنها. بوی سیگار بی فیلتر که در کوهستان پر از برف .
_ بوی گیلاس کال .
همیشه با خودم می گفتم کاش مثلا این لحظه این می شد یا آن می شد. نمی شد. ولی اینبار شد ! یک شاخه گیلاس کال در دست من .
_ بیا بگیر!
_ عاشق من نشو. من فقط می خواهم این چند لحظه اینجا ، زیر باران، روی زمین تنها نباشم.
_ سخت است شمسی.
_ نه . خودت را گول نزن. نگذار یک فاک دلت را گول بزند.
_ گوش بده!
_ صدای پای آب.
_ شمسی بهش بگو نمی خوای بری. بگو خودش تنهایی برگرده.
_ نگاش کن.. همزاد منه. پیراهنش زرد و ... .وای حتی شلوارش کتانی و سفید. داره می ره اتاق مون . بیا. بدو بریم
انگار همه چیز در ذهنم اتفاق می افتاد. نکند تو دیوانه بودی. با خود نه فکر نمی کردم. بودی. رفتیم بالا. در اتاق را آرام باز کردی
_ هیس!
پلک آرام می زدی و نگاهت می سوخت. همزاد تو نشسته بود جلو آینه. پیراهن زرد و شلوار سفید. چشم ها چشمهای تو. شمسی!
_ اسمش شمسیه. خوشگله نه؟
اسم مرگ تو شمسی بود. موهای همرنگ. سرخ و حنایی . افشان. دراز کشیدی روی تخت. کی لخت شدی؟ چشمهایت رنگارنگ بود. انگار هفتاد سنگ شفاف و رنگ به رنگ . کنارت نشستم. دستم را گرفتی و روی پستانت گذاشتی. مرگت سایه وار پا شد نگاهی به ما کرد. من صدایش را نشنیدم .دیدم لبهایش تکان می خورد. لب های قرمزش.
_ پیانو بزن برام.
پیانو ! انگشتهای بلند روی کلیدها. دستم از پستان ها آرام آمد طرف ... من کجا بودم. از پنجره می خزیدم بیرون . از بیرون . آزادی.. آیا من خواب می دیدم؟ آیا شمسی وجود خارجی داشت؟ می لغزیدم از روی این دانه باران به روی آن دانه ی باران. این تن شمسی بود یا تن مرگ شمسی که من وای چقدر زندگی شیرین است در این گلو که صدای من می ریزد در گوشش آرام
_ شمسی شمسی شمسی شمسی
_ ما حالا داریم از زیر طاق می رویم داخل باغ. این شال گردن تو چقدر ارغوانیه پسر!
_ عزیزم داری با این حرفهایت مرا می کشانی بیرون
_ نه! این جا . اینجا کجاست؟
مرگت آمد کنارت ایستاد . لخت. پستان ها مثل چی خدایا؟ پر از خدا! خندید. چه چشمهای غلیظی! در چشمهایش ... وای جمله ها. سیاه و زعفرانی . روی پوستش انگار با دست نامریی نوشته می شد خیلی خوش خط.
_ بخوان
_ چی
_ مرا!
_ شمسی
_ هزارو یک شب را بخوان تا ...
می خواندم. شهرازاد هی می گفت هی می ایستاد و هی می خوابید و هی شروع می کرد و داشتم کمرنگ تر می شدم. مرگت می خندید و می وزید. از اتاق بوی بهار می امد. انگار خود تو مرگ من بودی و اینجا. کجا بود ؟ آسمان می ریخت از کوزه ها بیرون آن جا روی میز .
_ چقدر تو این شبیه همین.
_ این مرگ منه پسر!
_ شوخی می کنی.
_ پیانو
رفت و دوباره نشست پشتش. اتاق دیگر همان اتاق نبود. شبیه چی ؟ آسمان حالتی از لاجوردی از پشت پنجره های مشبک مراکشی. من کی بودم؟ من !!! پدر من کیم؟ من چرا اینجام؟ چرا تو اینجا باید بمیری پدر؟ پدر من نمی خوام شمسی بمیره. چرا باید بمیره؟ پدر این تار عنکبوت چرا دهان تو را دارد پر می کند؟ پدر چرا آن ستاره امروز این همه سرخ است؟ پدر تو کی تصمیم داری با من حرف بزنی؟ نکند زبان مرا از یاد برده ای؟ مگر تو مادر نداری پدر؟ پدر برایت سیگار روشن کنم؟ پدر یعنی چه که حالا من در این زن در ها در هو ؟ پدر تو کی هستی ؟ پدرررررر... این دنیای پشت پنجره چرا این طور که دیده می شود نیست؟ پدر من می خواهم بیایم.

_ عزیزم دستم را بگیر.

_ من دارم با پدرم حرف می زنم شمسی .
_ پدرها هیچ وقت جواب نمی دهند عزیزم
_ کمی صبر کنی من هم پدر می شوم شمسی.
_ من وجود ندارم عزیزم.
_ مثل من.
_ مثل موتور سوار

دیگر یادم نمی آید چه ها با هم گفتیم. لیوان ها داشتند سیگار می کشیدند بیرون پنجره زیر باران. صندلی ها داشتند از خواب بیدار می شدند و می رفتند پشت کامپیوترهایشان تا خبرهای دنیا را بخوانند. درخت ها بی کار و بی پول آواز می خواندند. قاشق ها با لباس های سفیدشان آرام می رفتند اتاق بیمارها و سیم را می کشیدند . از پنجره به آدم ها نگاه کردم. به چنگال ها. به حوله ها ، به صابون ها، به ریش تراش های زنگ زده. به کاندوم های لزج و بی حال. سگ پدربزرگت آنجا نشسته بود.. هیچ وقت هم واقعی نبود. دلم داشت آرام و سنگین می شکست و می ریخت روی ملافه روی برگها روی جای خط های لاستیک ماشین. چرخ موتور می چرخید و قطره های قرمز.
_ بیا!
_ چرا می خندی ؟
_ بوی قطار . هو هو هو چی چی چی . بوی مارکو پولو
_ من اسب مرده نیستم شمسی . اسم من
_ اسم تو گوش ماهی سفیده . صدای بارونه
_ چی داری می گی؟
_ گوش بده
از دور دهان ها اسم تو را صدا می کردند. مرگت کنارم آمد. از پیشانی ام بوسید و دگمه های پیراهنش را بست. نوک پستان های زبر بود و دیده می شد. خندید و خم شد و مرا از لب هایم بوسید.
_ زندگی کن. خوشحال باش.
_ من نمی خوام بری .

چند رشته از موهایم را کند و گذاشت داخل کتاب. تو داشتی سفیدتر می شدی. کمی با مایه های نارنجی و کمی هم سبز. چشمهایت را آرام داشتی می بستی . مرگت جوراب و کفشت را پایت کرد. کی بود این مرگ تو .

_ من معلم ادبيات هم هستم . هم مرگم و هم در بمبئي سيتار مي زنم و مي رقصم !
_ مرا هم می بری ؟
_ نه
مرگ خود من با ریش بلندش آمد و دست هایم را از محکم گرفت. چقدر دست هایش شبیه پدرم بود. هر چه تلاش و تقلا، ولم نکرد.
_ چاو!!


به خودم که آمدم دیدم اینجا تنهام. روی تخت. نمی توانستم حرف بزنم. صداي موتورهاي هواپيمايي از دور به گوش مي رسيد . رفته بودی. تمام. نه! چرا؟ مگس ها از کجا یکدفعه این همه؟ رفتم جلو پنجره. دست تکان دادم. یکی را بسوزانی کنارت خواهم آمد شمسی.

جولاي 96



Labels:





كلاغ نامه



ما شما هستيم
كنجكاو و امروزي و خبلي حساس ! ما به دنبال آدم ها مي رويم و آنها را در هر كجا كه باشد پيدا مي كنيم . در كنيسا ، در كوه هاي پرو ، در بمبئي ، در متون قديم و كلمه ها و اشارت ها ! حالا ببينيم كه به كجا رفته ايم :
چراغ‏ها روشن مى‏شوند. دريا از پشت ديوارِ شيشه‏اى تماشايى است. ما مى‏نشينيم. نور چراغ‏ها آبى مى‏شوند. همه آمده‏اند. امروز ما آمده‏ايم براى شناختن مردى مثل همه مردها كه براى خودش حيات و زندگى دارد. از همه جاى اين دنيا براى شناختن يك انسان امروزى و اينجايى. فليسوف‏ها و روانشناس‏ها و داستان‏نويس‏ها و مردم‏شناس‏ها و جامعه‏شناس‏ها و شاعرها. ما هر ماه براى شناختن كسى به اينجا مى‏آييم. اينجا دايره نوشتن يك داستان است. ما هر ماه براى داستان‏مان يك قهرمان پيدا مى‏كنيم و به اينجا مى‏آوريم. حالا او كه در نيم‏دايره روشن سالن ايستاده است و هارمونيكا مى‏نوازد مهمان اين ماه است. همه ما از صداى هارمونيكا، كه هر از گاه با صداى دريا قطع مى‏شود، دچار شعف و هيجان و اندوه مى‏شويم! من در رديف اول سالن مى‏نشينم. دو نفر ديگر از ته سالن مى‏آيند در طرفين نيم‏دايره مى‏نشينند. يكى از آنها آقاى خورشيد است و آن ديگرى خانم ماه! من دفتر نوشتن را از كيفم درمى‏آورم و روى سينه صندلى مى‏گذارم. خودكار سياهم آماده ثبت گزارش است.
آقاى خورشيد رو به مردِ هارمونيكانواز مى‏گويد: او در يك روز بسيار سرد و پر از برف در شهر تنسى به دنيا آمد. روز يك شنبه ساعت هفت بعداز ظهر!
خانم ماه مى‏گويد: در يك روز سرد، خيلى سرد، مادرش «آهوچشم»، او را زاييد. پدرش وقتى كه او را ديد خواست برايش اسم بگذارد - در آن سرزمين اسم‏گذارى مراسم ويژه‏اى دارد. آنها به اولين چيزى كه برخورد مى‏كنند اسم آن چيز را مى‏گيرند و به فرزندشان مى‏دهند. پدر در را باز كرد و به برف‏زار بيرون نگريست. چشمش به شاعر ديوانه افتاد كه Kimiz، مشروب شير اسب، خورده بود و مست شده بود.
شاعر مست روى برف نشسته بود و آواز مى‏خواند:
كلاغ سياه، كلاغ سياه
امروز بيا و روى شانه من بنشين
من مى‏خواهم به مهمانى شب بروم
من مى‏خواهم به مهمانى خواب آن پيرمرد بروم
كليد آن در بزرگ را بياور
حرف‏هاى آن شعر قشنگ را بياور
رنگ‏هاى آن سفره را بياور
و مرا ببر به مهمانى آن خواب
كلاغ سياه، كلاغ سياه!
پدرش خنديد و گفت: كلاغ شاعر! شاعر، شاعر!
آقاى خورشيد گفت: اسم پسر بچه را »كلاغ شاعر« گذاشتند!
براى كلاغ شاعر از پوست اسب و خرس لباس دوختند. شاعر كم‏كم چهار دست و پا به حركت افتاد تا دنيا را بشناسد.
خانم ماه گفت: شاعر به يك سالگى كه رسيد زبانش باز شد ولى حرف نزد بلكه آواز خواند. كلاغ شاعر همه چيز را آهنگين ادا مى‏كرد و مى‏گفت و جواب مى‏داد!
آقاى خورشيد به طرف من آمد و گفت: كلاغ شاعر لطفاً يكى از آوازهايى كه در بچگى مى‏خواندى براى آقاى نويسنده و ديگر حضار بخوان!
كلاغ شاعر لبخندى زد . چراغ ها تاريك شدند . ابرها خاطره ي آن روز فضا را پر كرد و صداي آند روز كلاغ شروع به خواندن كرد:
...
آدم برفى سفيد من ديشب به من گفت كه:
پسرعموى من است!
از او پرسيدم كه پدرش كيست
او گفت زمستان است!
گفتم پسرعمو، اسم من كلاغ شاعر است
او گفت از چشم‏هايت معلوم است!
در چشم‏هاى تو
جاى پاى آهو و اسب و خرس بر برف ديده مى‏شود!
جاى پاها مى‏روند به طرف شب،
به طرف خوابى جادويى!
خانم ماه گفت: او براى همه چيز آواز درست كرده بود. براى برف، براى ستاره، براى پرنده‏ها، براى شكار، براى مادرش! مادرِ كلاغِ شاعر از اين عادت غريب پسرش خيلى نگران بود. از اين رو«گرگ سياه» پدر شاعر پيش جادوگر قبيله رفت و يك چپق استخوانى به رسم آن قبيله به او هديه كرد و گفت: ريش سفيد! پسرم به جاى اينكه حرف بزند آواز مى‏خواند. به نظر شما چه بايد بكنم؟
پير قبيله اول خنديد و بعد به انديشه‏اى عميق فرو رفت.
كلاغ شاعر حالا هارمونيكايش را مى‏نوازد و به دريا نگاه مى‏كند.
آقاى خورشيد گفت: ريش سفيد پيرمرد قبيله آتشى روشن كرد و بعد كمى توتون و علف خشكيده به چپق ريخت و گيراند و چند پك زد و گفت:
خوشا به حال او و قلب او
خوشا به چشم‏هاى او نفس‏هاى او
خوشا به خواب‏هاى او و انديشه‏هاى او
نگران نباش گرگ سياه كلاغ شاعر عادت بسيار زيبايى دارد!
يكى از حاضران سالن برخاست و گفت: ببخشيد من نمى‏فهمم كه چرا ريش سفيد قبيله عادت اين كلاغ شاعر را زيبا يافته است؟
خانم ماه لبخندى زد و گفت: ما هم متحير بوديم ولى ريش سفيد همراه گرگ سياه به ديدن كلاغ شاعر رفت و به او خوب نگاه كرد. همين كلاغ شاعر كه اينجا در برابر چشمان شما ايستاده است، رفت و يك مشت برف آورد و دستهاى ريش سفيد را شست.
آقاى خورشيد گفت: آهو چشم و گرگ سياه از اين كار پسرشان خيلى تعجب كردند ولى ريش سفيد رو به كلاغ كرد و گفت به من نويدى بده!
كلاغ براى ريش سفيد چنين خواند:
آهوى زيبا نگران بچه خويش است
گرگ سياه روى قله‏هاى كوه مى‏گردد و از فردا مى‏ترسد
از دور صداى پرنده‏اى‏سفيد به گوش مى‏رسد
ولى درختان پستان زمين را مى‏مكند
تا براى پوشيدن بهار حاضر شوند
قلب من مست است از صداى دوردست يك پرنده
خوابم مى‏آيد، خوابم مى‏آيد
به نظر ريش سفيد، نويدِ كلاغِ شاعر شاد و مژده‏اى خوب بود. ريش سفيد از روغن ماهى طلايى كمى برداشت و به پيشانى كلاغ كشيد و او را تقديس كرد.
آقاى خورشيد گفت: اين كلاغ شاعر ما اسب‏سوارى و شكار و نيزه‏پرانى را ياد گرفت ولى باز آدم عجيب و غريبى بود. مثلاً در روز شكار به جاى اينكه خرس را با تير بزند نزديك خرس مى‏رفت و آواز مى‏خواند و آن وقت خرس با پاى خودش پيش او مى‏آمد.
خانم ماه گفت: بله، خرس با پا و ميل خودش براى قربانى شدن پيش كلاغ مى‏آمد.
يكى از خانم‏هايى كه آنجا نشسته بود برخاست و پرسيد: مگر مى‏شود؟ چگونه ممكن است يك خرس براى كشته شدن پيش او برود؟
آقاى خورشيد گفت: خانم، او در آوازش به خرس مى‏گفت كه خرس در عوض رسيدن به يك مقام و مرتبه ديگر درد كشته شدن را خواهد كشيد. او به خرس مى‏گفت هم تو به جا و مرحله بالاترى خواهى رفت و هم قبيله كلاغ از گوشت او احتياجاتشان را برطرف خواهند كرد. يك همكارى طبيعى!
خانم ماه گفت: كم‏كم براى شنيدن آوازهاى او ماهى‏ها و كلاغ‏ها و عقاب‏ها هم مى‏آمدند. حتى يك روز عقابى سينه سفيد براى او يك چپق استخوانى آورده بود كه او با كشيدن توتون آن چپق پرنده مى‏شد و پرواز مى‏كرد.
همان خانم به خانم ماه گفت: به نظر مى‏رسد كه شما افسانه‏ها را با واقعيت قاطى مى‏كنيد. اين مرد سرخ‏پوست هم مثل ما سفيدها دو دست دارد و دو پا! مگر مى‏شود پرنده شد و پرواز كرد؟
آقاى خورشيد به كلاغ نگاه كرد و گفت: كلاغ مى‏خواهى بروى و لحظه‏اى بعد دوباره بيايى!
باورنكردنى است. كلاغ شاعر چرخيد و صداى كلاغ همه جاى سالن را پر كرد. كلاغ ناپديد شد.
خانم ماه گفت: كلاغ شاعر وقتى هفده سالش شد رفت كنار بركه يخچالى و توى يخ شنا كرد!
آقاى خورشيد گفت: كلاغ شاعر از آن روز به بعد ديگر آواز نخواند. شروع كرد به نواختن هارمونيكايى كه در خواب‏هايش پيدا كرده بود. آهنگ‏هايش خيلى غريب بودند. با آهنگ‏هايش كسانى را كه بيمار بودند درمان مى‏كرد. مردم را به خواب مى‏برد يا از خواب بيدار مى‏كرد. مى‏خنداند يا گريه مى‏انداخت.
يكى از حاضران كه سفيد پوشيده بود، گفت: من اين را باور مى‏كنم. اصليت من ايرانى است. ما هم فيلسوفى داشتيم به اسم فارابى كه چنين كارهايى مى‏كرد.
بعد همه ساكت شديم. كلاغ شاعر پيدا شد و هارمونيكايش را به صدا درآورد. چشم هايمان سنگين شد . خوابيديم . خواب ديديم كه همه ي آدم ها دنيا به دور درختي درخشان گرد آمده اند و مستند و مي رقصند و مي درخشند . چرخيديم و خنديديم و بيدار شديم . واى چه صداى محزونى دارد اين هارمونيكا! باور نمى‏كنيد همه ما شروع كرديم به حرف زدن با خودمان. همه از خاطره‏ها و بخش‏هاى دست‏نيافتنى ذهن و ضميرشان حرف زدند. يكى از حاضران جلو سالن آمد گفت مرا مى‏شناسى كلاغ؟ من همان خرس بودم؟ ديگرى آمد و گفت من همان دود چپقى بودم كه ريش سفيد قبيله آن را گيرانده بود! و من حس كردم همان شاعر ديوانه‏اى بودم كه گرگ سياه اسم اين كلاغ شاعر را از من الهام گرفته بود.
آقاى خورشيد گفت: مى‏بينيد؟ چه چيزهاى عجيبى در اين دنيا هست!
من پرسيدم: حالا كلاغ شاعر چند سال دارد؟
خانم ماه گفت: هيچ كس جواب اين سؤال را نمى‏داند.
يكى از حاضران پرسيد: آيا او ازدواج كرده است؟
آقاى خورشيد گفت: نمى‏دانيم ولى ريش سفيد گفته بود كه زن او دخترى به اسم دريا خواهد بود.
كلاغ شاعر سكوت كرد. قارقارى شنيده شد. او برگشت و به درياى پشت شيشه نگريست. ما هم برگشتيم و به دريا، نگريستيم.
خانم ماه گفت: كلاغ تا به حال دريا را نديده است. شايد به نظرش اين منظره كمى ترسناك و عجيب بيايد!
آقاى خورشيد گفت: لطفاً چراغ‏ها را خاموش كنيم و او را برگردانيم.
من گفتم: نه. چه مانعى دارد. بگذار ببينيم او با دريا چه خواهد كرد؟
پيرمردى از ته سالن برخاست و گفت: كلاغ شاعر در دريا چه مى‏بينى؟ چرا براي ما تعريف نمي كني ؟ چرا رنگ چشمهايت سياه وسرمه مي شود ؟ تو هنوز هم براي ما كمي مبهم و پيچيده اي . حرف بزن . از حس هايت بگو . ما اين همه راه را براي شناختن تو آمده ايم .
كلاغ هارمونيكايش را روى صندلى من گذاشت و موهايش را از پشت باز كرد و لبخند زد . لبخندش مثل يك كاسه ي شير بود . سفيد زلال .. شروع به آواز خواندن كرد:
كسى مى‏خواستم از جنس خودم
كه او را قبله سازم
و رو بدو آرم كه از خود ملول شده بودم
تا تو، چه فهم كنى از اين سخن كه مى‏گويم كه:
»از خود، ملول شده بودم!«
اكنون، چون قبله ساختم،
آنچه من مى‏گويم، فهم كند،
دريابد!
آقاى خورشيد گفت: اين يك معجزه است. او دوباره آواز خواند.
كلاغ شاعر به طرف من آمد و به چشم‏هاى من نگاه كرد. چشم‏هايش شاد بود و پر از اشك. بعد به طرف پنجره مشرف به دريا رفت و ايستاد.
خانم ماه گفت: دريا او را ديوانه كرده است!
كلاغ شاعر برگشت و به همه ما نگاه كرد و خنديد. ما هم خنديديم. كلاغ شاعر در برابر ديدگان ما آبىْ زلال و جارى شد و از شيشه پنجره به طرف دريا رفت. آقاى خورشيد و خانم ماه به طرف حاضران برگشتند. من به هارمونيكا نگاه كردم و بعد آن را برداشتم و به طرف دريا رفتم. همه ديدند كه من هارمونيكا را به دريا انداختم ولى دريا آن را دوباره به طرف من برگرداند. حس مى‏كنم ديگر نبايد حرف بزنم يا بنويسم. حالى ملول پيدا كرده‏ام. بايد بروم. ولى اگر شما سؤالى درباره كلاغ شاعر داريد مى‏توانيد از خانم ماه و آقاى خورشيد بپرسيد تا آنها جواب بدهند. آنها همه چيز را مى‏دانند!
بهار 99. لوس آنجلس
. از شمس تبريزى






بهيموت نامه

to JUANO REACTOR




دوستان عزيز
اين جا يكي از شب هاي مهماني ست با رنگ هاي ملايم سرخ و زرد . همان طور كه مي دانيد ما كسي را به اين جا دعوت نمي كنيم . هر كسي كه تمايل به آشنايي با ما را داشته باشد و يا بخواهد عضو گروه و مهماني بشود بايد با پاي خود به اين جا بيايد و امتحان بدهد و الخ ... يكي از شرايط عضويت اين است كه فرد مزبور بايد به خدا و اخلاقيات ايمان داشته باشد . براي ما هيچ فرقي نمي كند كه شما متعلق به كدام دين و مذهب مي باشيد . فقط در نظر داشته باشيد كه شخصي كه به خدا و آن كارگردان بزرگ ايمان نداشته باشد حق عضويت و آمدن به اين مهماني را ندارد .
اميدواريم كه اين مهماني و نمايشي كه برايتان در نظر گرفته شده است بتواند شما را شاد و خرسند سازد و قبل از اينكه پرده ها باز شود خواهش مي كنيم سكوت را رعايت كنيد و لطفا در حين تماشاي اين نمايش از اول اين مهماني تا پايان به صداي شاشيدن يك نفر كه كمي دورتر از شما ايستاده است گوش بدهيد

**
خانم ناتاشا گفت : ببخشيد آقا شما كبريت داريد ؟
آقاي بهيموت دستش را از جيب كت سفيدش در آورد تا سيگار او را روشن كند . ولي چشم ها ي خانم ناتاشا يكدفعه گرد شد و سيگار از دستش افتاد . ( لطفا يكي از شما سيگار را از زمين بردارد و به خانم بدهد ) او با تعجب به دست هاي بهيموت نگاه كرد ، دست هاي مرد به اندازه ي يك سيني بود كه در دستكش سياه و چرمي خزيده بود .
خانم ناتاشا گفت : معذرت مي خواهم اين دستان شما واقعي هستند ؟
او لبخندي زد و گفت بله خانم مادر زادي ست !
خانم ناتاشا پرسيد : مي توانم آنها را بدون پوشش و زنده ببينم ؟
او نفسي كشيد و گفت : نمي توانم . فكر نمي كنم اين جا براي اين كار مكان مناسبي باشد .
خانم ناتاشا يكدفعه ايستاد . سئوال ديگري را كه مي خواست بپرسد از يادش رفت . به طرف شما برگشت و به همين زمان حال آمد و گفت : لطفا خيلي مرا ببخشيد اين صداي شاش باعث شد پرسش مورد نظر از يادم برود !
( يكي از شما بي زحمت اين پرسش را به دست ناتا بدهد . منظورم ناتاشا !)
خانم ناتاشا كاغذ را از دست يكي از آنها گرفت و سئوال مورد نظر را چند بار خواند و بررسي كرد و بعد از نفسي عميق رو به آقاي بهيموت كرد و پرسيد : پس به نظر شما جاي مناسب كجا مي تواند باشد ؟
او دستي به موهاي مركبي و براقش كشيد و گفت : اگر بخواهيد مي توانيم به دستشويي برويم تا اين ها را لخت و زنده ببينيد !
خانم ناتاشا قهقهه اي زد و گفت : دستشويي ؟ حتما ، حتما برويم
او گفت: شما ؟
خانم ناتاشا دست بزرگ او را گرفت و گفت : من ناتاشا هستم . يك اشكنازي روسي الاصل . جراح زنان زايمان . اين موهاي سرخ را از پدربزرگ روسي ام به ارث برده ام . جراح زنان زايمان .
او گفت : من بهيموت هستم . از گل سرخ هاي مادريدي . مادرم اهل پراگ بود . با مردي كه او را فقط يكبار در مادريد ديده بود خوابيده بود . من هم جراح هستم .
آقاي بهيموت چراغ سرخ رنگ دستشويي را روشن كرد و در چشم هاي خانم ناتاشا نگاه كرد و گفت : خانم دكتر مطمئنيد كه مي خواهيد دست مرا ببينيد ؟
او گفت : حتما .
اقاي بهيموت دستكش سياهش را در آورد و دست ش را به خانم ناتاشا نشان داد .
( حالا شما هم چراغ دستشويي را روشن و به دست هاي او نگاه كنيد . )
خانم ناتاشا گفت : انگشتانتان مرا ياد مارهاي چند سر مي اندازد .
او گفت : مارهاي چند سر ؟ بعضي ها به اين مسئله قبلا اشاره كرده اند ولي خود شما مارهاي چند سر را ديده ايد ؟
خانم ناتاشا گفت : ديده ام ؟ نه ! ولي . حتما ديده ام . در جايي مارهاي چند سر را ديده ام .
او بي اختيار انگشت وسطي بهيموت در دهان گرفت و مكيد و گفت : يك ميل قلبي براي شما پيدا كرده ام . انگشتانتان مرا به ياد آتش و گل سرخ مي اندازد .
او گفت : مي دانم همه ي خانم ها با من اين طوري رفتار مي كنند .
خانم ناتاشا پرسيد : شما در چه رشته اي جراحي مي كنيد ؟
آقاي بهيموت دست به ريش سرخش كشيد و زبان دو شاخه اش را از دهانش بيرون آورد و مگسي را كه در هوا مي پريد گرفت و دستي به شانه ي او زد و گفت : من هم مثل شما جراح زنان زايمان هستم خانم . منتها براي خانم هايي كه مي خواهند سقط جنين كنند .
خانم ناتاشا زبان دو شاخه اش را در آورد و مگسي را كه در برابر چشمان آقاي بهيموت در پرواز بود گرفت و بلعيد و خنديد و گفت : تو مرا تحريك مي كني بهيموت !
آقاي بهيموت گفت : اين افتخار من است . اميدوارم برايتان خوش بگذرد .
خانم ناتاشا دوباره انگشت وسطي او را در دهان گرفت و مكيد . انگشتان او داغ و پر از انرژي بود . تن خانم ناتاشا از عطر وحشي بهيموت پر از آتش و خواهش شده بود .
خانم ناتاشا پرسيد : شما ازدواج كرده ايد ؟
آقاي بهيموت مگسي ديگر گرفت و اين بار آن را در دهان خانم گذاشت و گفت : من امروز مجرد هستم و تا بخواهيد در اختيار شما هستم .
خانم ناتاشا گفت :چيزي برايتان بگويم و گوش كنيد . مرا تا به حال هيچ مردي راضي نكرده است . مردها خيلي خودخواهند . شما در اين باره چه فكر مي كنيد ؟
آقاي بهيموت خم شد و در گوش خانم گفت : پس اين افتخار من است كه امشب شما را تا مرز گل سرخ و مرگ و جنون راضي كنم .
( يكي از شما لطفا چراغ دستشويي را خاموش كند ! )
...
دوستان عزيز صبر كنيد . نمايش هنوز تمام نشده است .. دوستان عزيز .. دوس .. تان .. عزيز .. خانم ناتاشا چشمكي مي زند و لباسش را در مي آِورد . تماشا گران براي بهيموت مگس مي گيرند و انگشت هايش را مي مكند ...
من كنار مردي كه از اول داستان مي شاشيد مي روم و در گوشش مي گويم : داستان تمام شد برويم پول ها را جمع كنيم و برويم !






سولاريس

to JUANO REACTOR



حالا كه پيراهن سرخ و شلوار سفيد پوشيده ، مي خواهم به خانه شمس الدين پير و دختر نازش شهرزاد بروم . مقصد سفري ست در هفت خوان داستاني شگفت و داستان در زبان پرندگان اتفاق می افتد.
درِ گردويي رنگ خانه شمس الدين را ياس ها قاب كرده اند . در را شهرزاد باز مي كند . پدرش زير درخت انگور درحال مراقبه . شهرزاد شراب و شولاي سفيد مي آورد برايم . از ذكر و خلسه كه بيرون مي آيم ، او را آنجا مي بينم . شمس الدين بر شاخه تاك نشسته است .
شمس الدين آن آب را پيدا كرده بود و پرنده اي سياه و ابدي شده بود .
شهرزاد پدرش را صدا كرد . صدايي از شمس الدين ( پرنده مركبي ) نيامد . ياد روزهاي قديم !!! شمس الدين با پرندگان آواز مي خواند . .. برگشتم طرف شهرزاد و گفتم خوشگلِ من ، زبان پرندگان را كه مي داني !
با شهرزاد چشم بستيم و به آواز در آمديم . شمس الدين هم به آواز در آمد
اوووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر......
...
دیدم که آب روانی از درون شهرزاد به درون من می ریزد.. من بايد راه شادي و پرندگي را از او مي جستم . به شهرزاد گفتم : مرا پرنده كن اي آسمان !
دستانش را از دستانم ستاند و در عطر همزمان ياس خانه كمرنگ و سفيد و ناپديد شد .

بعد از اين همه سال که فكر مي كنم . مي فهمم كسي از من از قلب من به سختي خودش را به خورشيد رسانده است . جاي پاي شهرزاد را هنوز مي شناسم . ...
حالا بايد برگردم و از اول داستان و داستان را گونه اي ديگر به رشته ي تحرير در آورم !






خانه ي نويسنده

براي تبريز و سه معلمش : خانم يانس ، آقاي دواساز و آقاي فريبا مهر
الحق ماهيته انيته




چه زباني مرا مي نگارد ؟ در چه زماني من حرف به حرف بر روي اين آرام گاه اين كاغذ ريخته مي شوم ؟ چه كسي دارد با ريخته شدن من انزال مي شود ؟ شما كه هستيد ؟ اين كلمه هاي كه ا زبان شما بيرون مي ايد چرا اين همه چرم و شهواني ست ؟ دو نوك زبان شما هزاران هزار كلمه در هم تنيده اند . كلمه ها نر . كلمه هاي ماده . كمي نزديك تر بياييد تا داستاني را با هم برگزار كنيم . من به چه زباني نوشته مي شوم و به چه زباني برگردانده مي شوم ؟ روسي ؟ فارسي ؟ عبري ؟ انگليسي ؟ تركي ؟ هندي ؟ چيني ؟ نمي دانيد ؟ چرا ؟ كسي كه مرا مي نويسد اهل كجاست ؟ چه شكلي ست ؟ در نوك زبانش اين همه كلمه و نور از كجا مي آيد ؟ شما هم نمي دانيد ؟ كجايي ست اين ادم ؟ ايراني ؟ هندي ، پرتقالي ؟ يوناني ؟ مصري ؟ كوبايي ؟ من چيز ديگري حدس .. ولي اين لحظه چه تفاوتي دارد براي من و شما كه او اهل كجا باشد . حالا بيرون از اين خانه ( خانه ي كج و معوج وسياه و سفيد نويسنده ) صداي آژير آمبولانس مي آيد . خانه ي نويسنده در همين خيابان ونيس قرار گرفته است . نزديك دريا . از اتوبوس كه پياده مي شوي كمي جلوتر دست راست ساختمان شماره ي 11509 شماره ي 5 .
همه ي اين داستان در زبان من و شما اتفاق مي افتد . بياييد زبان همديگر را ياد بگيريم ..
متوجه شديد ؟ زباني زاده شد . صدا شد . زن نويسنده بود .
ـ باشلا ايشته باشلا !
چه اجراي نا متعارفي براي اين داستان برگزار مي شود . زبان اين زن نويسنده بعضا شبيه زبان من مي شود . اسم او گونر خانم مي باشد . حالا براي نويسنده سوپ چيني درست مي كند . از ميان شما كسي هست كه زبان چيني بفهمد و مرا به چيني برگرداند ؟ گونر خانم شعله ي گاز را خاموش مي كند و دوربين را از دست نويسنده مي گيرد و عكسي از پسر نويسنده مي گيرد . پسر نويسنده خوابيده است . در عكس آن عكس سياه و سفيد حتما ما هم مي افتيم . و عكس را اين چنين برگزار مي كنيم : خواب پسر نويسنده و ما !
يك روزي حتما خواهيد توانست از خوابها و كلمه ها و نگاه هاي گونر خانم كه آنجا در آن گوشه مانده است عكس بگيريد .
شما حالا همين حالا مرا در چه زباني مي خوانيد . يا با چه زباني مي شنويد ؟حس نمي كنيد كه صدايم كمي زنانه شده است ؟ بوي سوپ چيني خانه ي نويسنده را فرا گرفته است و چشم هاي مرا مورب تر كرده است . صبر كنيد . بگذاريد دستتان را بگيرم و شما را به صرف نويسنده ببرم . قدش 170 است و وزنش 80 . برق چشمهايش عجيب است و دور سرش آن هاله ي نقره اي ديده مي شود . نگاهش كنيد . نويسنده بر مي گردد و زنش را نگاه مي كند . ما هم بر مي گرديم و دوربين را يكي از ما بر مي دارد و به گونر خانم مي نگريم . گونر خانم هم كتابي را ورق مي زند و از نيمه باز دري كه يك عكس مي بيند به آن طرف رنگها و آدم ها مي رود و آرام مي گويد :
ـ من رفتم . تو داستاني براي تعريف كردن نداري .
چشم هاي نويسنده هم سنگين تر مي شود و آرام مي گويد : من خودم قهرمان همه داستان هاي نگفته هستم .
شما مي رويد و مي خوابيد . من خودم را در اين كاغذ پيدا مي كنم . دلم مي خواهد از روي سفيد و جامد اين كاغذ برخيزم و به اتاق تاريك شما بروم . رد پاهاي نويسنده در خواب هاي بعد از مستي شماست . چراغ را روشن مي كنم و جلو آينه مي ايستم . نگاه كنيد . اين من هستم . بگذاريد دور چشم هايم را مثل نفرنفرهاي مصري چشم اسبي كنم . يكي از شما را كه قبلا هم ديده ام پشت من ايستاده است . برمي گردم و نگاهش مي كنم
ـ تو كه هستي ؟
ـ من ؟ من ؟ من پيش از اين با تو هم خاطره بوده ام .
تا دست مرا مي فشارد آرام آرام و قطره قطره جزوي از هيئت من مي شود . لطفا كمي نور چراغ را بيشتر كنيد . من مي خواهم بر صندلي نويسنده بنشينم . بگذاريد عينكم را هم به چشم بزنم . چشم هايم اين روزها به خوبي سابق نيستند . هر از گاهي سايه سفيدي بينايي ام را پر مي كند . حس مي كنم چند تن از شما را پيش از اين در جايي ديده ام . همين گونر خانم را هم قبلا در در جايي ديده بودم . ري بود انگار يا به گمانم خيابان دالي بوركت . آن روزها انگار در مخليه ي تاريك نويسنده اي ديگر خوابيده بود . به هر حال مي خواهم امروز از خاطره هايي كه به گذشته پرتاب خواهد شد حرف بزنم . تو را كه چشم هايت مثل چشم هاي آقاي نويسنده سرخ شده است و خسته اي و مي خواهي همانجا در عكس ظاهر نشده ات بخوابي ، مي شناسم . گونر خانم سرش را روي زانوي نويسنده گذاشته است و خوابيده است . نويسنده هم دارد چشم هايش را به رنگ شعله ي وسوسه انگيز شمع مي چسباند . صداي سازي از خيلي دورها به گوش مي رسد . تنها كسي كه زبانش با زبان من همخواني دارد شما هستيد . . پس اجازه بدهيد پيش از آنه حذف شويم بيايم و از خواب و روياهي شما عكس بگيرم .

ـ داستان همين حالا دارد اجرا مي شود . بگذاريد من هم كنارتان بيايم و بخوابم تا با هم در عكس برگزار شويم !
***
زن صدايت مي كند . از ميان آن همه پسر تو را صدا مي كند . انتخاب شدن از طرف چنين زني برايت خيلي مهم است . به ازراف نگاه مي كني . يكي از دوستانت مي خندد . آن يكي مي گويد :
ـ برو ديگر . فرصت را از دست نده و تا موهايش سفيد نشده برو . زن زيبايي را به تور زده اي !
موهاي سرت را از پشت بسته اي و زير پيراهن سفيدي بر تن داري . شبيه شواليه هاي فرانسوي شده اي . مي گردي و آرام همه جا را مي نگري و از نوك خودكار خيالي نويسنده ات خودت را سر مي دهي پايي و دنبال ان زن مي افتي . زن مي خرامد و راه مي رود . مي ايستي . كمي بزرگتر مي شوي و صورتت پر از مو مي شود . از پشت به زن و راه رفتن اش نگاه مي كني و بي آنكه متوجه تغير نثر و شيوه ي نوشته شدن اين داستان بشوي از شهر كلمه هاي عربي به شهر كلمه هاي لاتيني و يوناني مي رسي .آن زن مي ايستد و پيراهن سرخ ابريشمي اش را در مي آورد . درست در ميان مردان ( خدايان !) تنومند و قوي پيكر كه همدگير را مي بوسند و مي بويند و مي رقصند و عشق مي ورزند .
همين زن مي گجرخد و مي خواند و مي ايستد . وقتي كه مي ايستد به همين خدايان قوي پيكر نگاه مي كند و دست به سينه هاي گرم انها مي سايد . زمان هاي مكان ها در درون تو هي عوض مي شوند و تو دوباره تشنه مي شوي و عرق كرده . زن چاك پيراهن اش را باز مي كند . كمي سن اش تغير كرده است و رنگ چشم هايش هم عوض شده است . تو مرد جواني هستي كه كلاه شاپو بر سر داري و پر از بوي سيگار و خوش قيافه . كنار زن مي نشيني و اين پا و آن پا مي كني . زن سرخ مي شود و بوي سبز زن مثل زهري درونت را پر مي كند . در دلت مي خندي
ـ به اين زن دارم معتاد مي شوم . چقدر خوب است كه در اين لحظه من همين منم !
زن تو را به سينه اش مي چسباند . پستانش را به دهان مي گيري و مي مكي . در جايي از درون تو همان كودك مي شود كه مي خواهد بدون علت و جهت بخندد و از خودش صدا در بياورد . مي بوسي اين زن را و مي بويي و با او عشق مي ورزي و آرام مي گويي
ـ دست نويسنده اي كه تو را خلق كرده است درد نكند !
و زن مي گويد :
ـ چه تصوير عاشقانه و جاوداني را تو اجرا مي كني
مي گويي : مي بويمت . مي بوسمت . با تو عشق مي ورزم !
رنگ چشم هايت كه عسلي مي شوند در درشكه اي مقابل همان زن نشسته اي . كاتب داستان تو عوض شده است . مي گويي :
ـ ياشار احد صارمي كجاست ؟
از زبان ياشار احد صارمي به زبان گي دوموپاسان لغزيده اي و نشسته اي . به زن مي گويي :
ـ همه آرزويم اين بود كه به طرف آينده پرت شوم
زن در اينه اش كه نگاه مي كند و لبهايش را مي جود و مي گويد :
ـ ولي داستان تو را به گذشته ارسال كرده است .
مي گويي : بايد به آقاي موپاسان بگويم كه من از زبان يك نويسنده ي ديگر اين جا افتاده ام .
زن مي گويد : براي تو اين كاتب يا آن كاتب چه فرقي دارد . كاتب كاتب است .
چيزي نمي گويي و متوجه مي شوي مردي كه شباهت زيادي با تو دارد كنارت نشسته است . خم مي شوي و مي گويي :
بيا در جاي من بنشين و يك صحنه ي گرم و داغ را تجربه كن !
مرد بر مي گردد و تو را نگاه مي كند و مي گويد ك تو جاي مرا گرفته اي .
بر مي خيزي و جايت را با او عوض مي كني و دست زن را مي بوسي و به شانه ي مرد مي زني و مي گويي :
ـ اميدوارم خوش بگذرد .
خودت را از درشكه پايين مي اندازي و به طرف در تنگي كه آن طرف شهر در ميان مه زير برج ساعت ديده مي شود مي روي . مي خندي و مي گويي :
ـ ياشار احد صارمي كاش تو هم اين جا بودي !
مي خندي و مي گذري و شهوت سينما شدن را تجربه مي كني !

***
و وقتي كه برگشت دوستانش را پيدا نكرد . پاي درخت پرتغال نشست . باران تند و يك ريز مي باريد . ايستاد و به شهر چشم دوخت . خانه اش ديده نمي شد . خانه اش در اين شهر بود .
ـ در اين شهر . من مطمئنم كه در اين شهر بود ! مگر اين جا لوس آنجلس نيست ؟ پس خيابان ونيس كجاست ؟
خانه اش در ذهن نويسنده بود كه در اين شهر ( خيابان ونيس ، ساختمان 11509 ، خانه ي شماره ي 5 ) زندگي كرده بود .
ـ من اين جا يك زماني زندگي مي كردم . آنجا با ديگر بچه هاي مكزيكي و سياه و چيني بازي مي كردم . شهر مرا چه كسي از اين جا برده است ؟
برگشت و به آدمها نگاه كرد . . شاعر را ديد كه دست هايش را بسته بودند و مي بردند
ـ چرا او را مي برند ؟ مگر او چه كرده است ؟
پيش شاعر رفت و اسم نويسنده را به گفت و آدرس و مكان نويسشنده را از شاعر پرسيد . شاعر گفت :
او از اين شهر رفت . دوست هاي تو را هم برد . رد پاي تو را خيلي گشت . پيدايت نكرد . اسم او را ديگر بر زبانت نياور كه تنها و آوراه مي ماني ؟
ـ چرا رفت ؟
ـ خوشبخت بود كه توانست فرار كند . براي من آب مي آوري .
ليوان آبي به دستش داد و گفت :
ـ چرا رفت ؟ زن و بچه هايش را كجا برد ؟
شاعر كمي از آب نوشيد و گفت : نمي دانم . اين جا يهودي كشي و بيگانه كشي مد روز شده است . چند نفر از دوست هاي نويسنده را هم چند روز پيش كشتند . ولي كشته شده ها به خازر منافع سياسي اين جا در روزنامه ها سكته كرده اند .
از حرفهاي شاعر تعجب كرد و گفت :
ـ مي تواني براي من جايي در ذهنت پيدا كني ؟
شاعر كه هل داده مي شد و مي رفت گفت ك جايي هست . نزديك هاي يك كوه خيالي . مي خواهي بيايي و سرخ بپوشي و بميري ؟
گفت : نه !
شاعر پرسيد :
ـ بيمارستان چطور ؟ نيمه شب پنجره را باز كني و از لاي زخم هايت شكمت درونت را بيرون بياوري و به زمين بياندازي و تا به دست ماموران سياه پوش نيفتي .
گفت :
ـ نه . من اين جا به دنيا آمده ام . نه يهودي هستم و نه بيگانه .
شاعر گفت :
ـ مي خواهي چند صفحه از كتاب شعر من باشي و ماموران سياه پوش اداره ي تفتيشات تو را از آن كتاب حذف كنند ؟
گفت :
ـ نه شاعر بزرگ . نه . من به اين جاهيي كه تو از آنها اسم مي بري عادت و تعلقي ندارم . آن جا خفه مي شوم.
شاعر كه دست به زخم صورتش مي ساييد گفت
ـ پس خداحافظ سينه سرخ بيقرار . براي تو و نويسنده ات متاسفم .
ايستاد و با حسرت به دوست نويسنده اش ، به همين شاعر نگريست و آهي كشيد . شاعر را كنار ديوار بردند و چشم هايش را بستند . شاعر گفت :
ـ هنوز نرفته اي ؟ مي خواهي شاهد باشي ؟
گفت :
ـ تنها كاري كه حالا از دستم مي آيد همين است اي آاينده ي پيشگويي نشده !
شاعر گفت :
ـ راستي اي بي قرار تو براي من جايي داري ؟
او خنديد و گلي را چيد و زرف شاعر انداخت و گفت : براي رسيدن به ذهن نويسنده و يا شايد هرگز رسيدني در كار نباشد مكان هاي متنوعي خواهم داشت .
شاعر گفت : كجا ها ؟
او نقشه ي جادويي آبي رنگي را در اورد و گفت ك
ـ درشكه ، هواپيما . قطار ، كشتي ، كتابهاي هنوز چاپ نشده . زبان هاي هنوز به دنيا نيامده !
شاعر گفت : پس چند لحظه بعد من هم كنارت خواهم آمد .
او چشم هايش را بست و تيرها شليك شدند و شاعر به درشكه ي ذهن او افتاد و رنگ سياه و سفيد او رنگي شد . او به دست هايش نگاه كرد . گفت :
ـ مرا زنده كردي اي ..
شاعر بي هوش بود و در خواب ب ب ب ..

***
ـ كجا مانده اي اي كاتب بي وفاي زبان باز و حراف ؟ اي ديوانه ي مجذوب ؟ اي از زبانهاي دور و هرگز در آنها نبوده ؟
تا به حال چند شهر و اقليم عوض كرده و همه را در نورديده ام . از دمشق تا قاهره . از قاهره تا نبريز . از تبريز تا تل آويو . از تل آويو تا زوريخ . از زوريخ تا پاريس و الحمبرا . هيچ كتاب و اثري از تو پيدا نكرده ام . هيچ عكسي و اثري از تو در هيچ روزنامه يا مجله اي چاپ نشده است . گونر خانم عكس هاي تو را كجا گذاشته است ؟ چگونه آخر تو بي من در هر كجاي اين دنيا كه هستي ، آرامش و قرار داري ؟
شاعر مي گويد :
ـ تو هيچ قرار و ارامشي نخواهي داشت ؟
ـ اي بي قرار سوخته كجا شده اي ؟
شاعر مي گويد :
ـ تو هيچ قرار و آرامشي بي من نخواهي داشت . چون كه من ذهن و زبان توام !
آنقدر اين جدايي و فراق طول كشيد كه اسمت را از ياد برده ام . نمي دانم اسمت هومن بود يا ياشار يا سعيد و يا پرنده اي گمنام . تو اصلا وجود داشتي ؟ هيچ اصلا بودي ؟ مي دانم كه من از زبان تو زاييده شده ام ولي كجا ؟ كي ؟ چگونه ؟ و شايد تو هرگز نبوده اي و من همين سايه ي گذرايي هستم از ستارگان دور .
بيت
هر نفس گويم به آهنگ عراق
الفراق و الفراق و الفراق !
از شاعر مي پرسم : او ، اين ناخداي ديوانه اهل كجا بود ؟
مي خندد و با صداي تو مي گويد :
ـ نيميم ز تركستان نيميم ز فرقانه !
شاعر شعر مي گويد . مي گويم : بگو . رازش را باز كن . اهل كجا بود ؟
مي گويد : نمي دانم .
مي گويم : نكند اين ديوانه كشته شده باشد !
مي گويد : امكانش هست !
مي گويم : كجا ؟ مدفن اش كجاست ؟
مي گويد : شايد در تبريز شايد در اورشليم. شايد در قونيه . شايد در پراگ . او همه جا كشته شده است .
گهگاهي با همين شاعر كنار خدايان هومر مي رويم . ما را مي پذيرند و مي نوازند . شراب هاي جادويي و سرخ و كهنه برايمان مي دهند . هومر هم آنجا مي نشيند و ماهي و شراب مي خورد . مي نوشيم و هفت شكم مست مي شويم . گژ و مژ مي رويم به زمان از دست رفته ي طرف ها ي خانه ي سوان . شاعر مي رود و كنار آنها ودر عكس مي افتد و من واپرسان واپرسان :
ـ راستي شما نويسنده ي مرا نديده ايد ؟
مي پرسند : اسمش چه بود ؟ چه شكلي داشت ؟
من و شاعر كنار هم مي نشينيم و سيگار روشن مي كنيم . ( راستي شاعر هم اين روزها خودش را از آن ذهن آن نويسنده مي داند )
من مي گويم : شبيه هيچ كسي نبود . هيچ كس هم نبود .
شاعر مي گويد : مسافر بود . از قطار پياده شده بود تا داستاني بنويسد .
من سازي در دست مي گيرم و مي زنم و مي گويم : انگار يك مرد بود . پيراهنش اش پر از بوي باران و گندم بود .
شاعر سيگاري ديگر مي گيراند و مي گويد : شبيه هيچ كسي نبود
من مي گويم : شايد يك عرب بود . شايد يك پرنده بود .
شاعر گريه كنان مي گويد : دوستش يك شاعر بود .
من مي گويم : قهرمان داستانش را در يك شب سنگين گم كرد و بعد سوار آن قطار شد و شهر را ترك كرد .
آنها كنارمان مي ايند و مي گويند : متاسفيم . نديده ايم .
شاعر مي گويد : نويسنده ي شما را مي توانيم ببينيم ؟
من مي گويم : شايد او بداند
مي خندند و جواب نمي دهند !
***
چشم از خواب باز مي كني . چيزي كه در خواب مي گفتي به زبان مي آوري :
ـ حالا كه نيست پس وجود ندارد . خداحافظ اي كاتب نبوده و خيالي . خانهي نويسنده را باد برده است . كاروانسرايي بود كه همه از آن بي نام گذشتند و رفتند .
سيگاري مي پيچاني و مي گيراني و پكي مي زني و شاعر را كه در خواب اعصارش دراز كشيده است خودكار مي كني و دوست هايت را به دنيا مي آوري . مي خندي و از قطار پياده مي شوي تا داستاني را بنويسي .
ما هم مي خنديم و مي گذريم


Sunday, July 13, 2003





شاهنامه

براي خليل موحد ديلمقاني
اگر فهميديد كه فهميديد اگر نفهميديد از كساني كه فهميدند بپرسيد !



مقدمه

شما كه هستيد ؟ داستان تان در باره ي چه هست ؟ چرا مي خواهيد داستان مرا بدانيد ؟
داستان من در باره ي يكي از شما ...
من داستان مردي احمق هستم . داستان مردماني احمق . همه شما از راه هاي گوناگوني به من مي رسيد . من منطقه البروج قهرمان ها و پري ها و خنده ها و گريه هايم . شايد در اين لحظه داريد واقعي ترين چهره ي خود را مي بينيد . شايد اين اولين بار باشد كه من دست نويسنده را گرفته ام و به زور هر آنچه را كه من ، اين داستان ، دلم مي خواهد روي اين كاغذ مي نويسم و مي نويسانم . قدر مسلم بايستي اين طوري باشد . شما و نويسنده ي من روزي خواهيد مرد . من به كوري چشم زمان ها خواهم ماند تا بودن همين انسان و شيطان و خدا ! به من اعتماد كنيد . به ادبيات ، به موسيقي ، به رنگ ها اعتماد كنيد . بيشتر از هر نظريه ي فلسفي و روانشناسي . به سنفوني پنجم گوش دهيد . به لبخند ژوكوند نگاه كنيد ...
لبخند بزنيد و زيباتر شويد .
دوست من بگذار خودم را برايت معرفي كنم . من يك گونه اي از داستان و شعرم . پدرانم را حتما مي شناسي . غزليات شمس تبريزي ، كيلله و دمنه ، اديسه ، دن كيشوت ، سمك عيار و هزار و يكشب ... كار من نوشتن تو نويسنده است . من فانوس خيال باغ عدنم . من طوبا هستم . مزامير . كار من نقاشي كشيدن روي كلمه هاست . من اتفاق زبان شما هستم . شاهنامه ي شاهنامه ها ! و كه مي داند شايد داستان خود شما هستم يا داستان خود شما خواهم بود و يا بوده ام . شخصيت دروني اين احمق داستاني من ، يكي از چهره هاي احمقانه ي نويسنده و شماست . اميدوارم كه اين طور حرف زدن من به شما برنخورد .
من مجبور به رسوا كردن شما و نويسنده ام هستم . من دانايي شما هستم و همه ي شما بازيگران تاريك و روشن روياهاي من . تا به حال اين گونه از نزديك با شما حرف نزده بودم . حتي با نويسنده و نويسنده ام . تعجب نكنيد و نخنديد. فرزندان من ، دوستان من ، خانم ها آقايان ، همين الان مي توانيد مرا نخوانيد و كناري بيندازيد يا كتابي را كه من در در آن چاپ شده ام ببريد و به صاحبش پس بدهيد . اختيار هر انتخابي را داريد و مي توانيد . ولي حكم احمقانه اي در باره ي من كه شرح حال شما هستم نكنيد . ديروز من ، ديروز شماست . با زمان و اتفاق و زبان ديروز . امروز من امروز شماست با زمان و زبان و تاريخ امروز . شرح و حال مردماني در غار زمان . چرا عجله داريد ؟ راستي مرا به عنوان مقدمه ي اين داستان تلقي نكنيد . اين داستان از طرف ربوبيت من به شما اهدا مي شود .
يك چيز ديگر : اگر از حرف هاي من ناراحت شديد به من بگوييد ، گناه مرا به گردن اين آدم آواره ، ياشار احد صارمي ، نويسنده ي من نيندازيد .
شايد مرا شما به ياد نياوريد ولي من همه ي شما را نوشته ام . شما بارها و بارها در كتابهاي گوناگون زندگي كرده ايد . برايتان از اين جا سيب مي اندازم . پس لطفا يكي از خانم ها و يكي از آقايان از ميان شما برخيزند و بيايند اين جا و در اين كوپه بنشينند . يكي از شماها كه حس مي كند شاعر است و كمي جاه طلب ! و شما خانم عزيز كه ميان سال و سفيد و گونه ايد . بياييد و اين طرف من بنشينيد . حاضريد ؟ پس اين شما و اين هم روزي از روزگاران ..
روبروي هم نشسته ايم . او زني ست ميان سال . سفيد و آرام . همواره به مردم كمك مي كند . به چشم هايش نگاه مي كنم . در دلم مي گويم :
ـ آهو بره ي آشنا برايت شعري گفته ام . مي خواهي بخوانم ؟
لبخند مي زند و من گرم و تاريخي شعرم را مي خوانم . مرا مي نگرد . شعر را براي سومين بار مي خوانم . در شعر آرزوهاي دروني من به زبان آورده مي شود ؛ از زني كه مي خواهم از آن من باشد . از شبي كه مي خواهم قصري در آن داشته باشم و گدايي عود بنوازد و در تاريكترين باغ آن قصر انگورهاي وحشي ان زن را بچشم . گدايي عود بنوازد و دختران زيبا همه به من بينديشند و در تلويزيون مرا تماشا كنند و وصف عمود لحمي مرا در كتاب ها بخوانند . به ياد من شراب سر كشند . . من در اين شعر خودم را بزرگ كرده ام و ساخته ام . زنده باد اين صفحه از تاريخ ! زنده باد همين دم و همين !
زن آرامشش را از دست مي دهد و اخم مي كند . در دلم مي گويم انگار زهر شعر در رگهايش مي خزد و اثر مي كند . مال من خواهي شد اي سپر مدور
شحمينه . اي نبات حيات !
چشم مي بندم و دوباره آن شعر را مي خوانم . من چه صداي زيبايي دارم . از همان كودكي كشته مرده ي صداي خودم بودم . آن اوايل شعرهايم را براي مادرم مي خواندم . او مثل پدر نادانم شعرهاي مرا نمي فهميد .. هيچ كسي نمي فهميد . مي رفتم به يكي از اتاق هاي زير زمين خانه كه چند آينه ي بزرگ در آنجا بود و صداي من در آنجا طنين پيدا مي كرد .آه چه كيفي از سخنراني كردن خودم در آنجا مي بردم . همه ي حيوان ها و اسم ها را از ذهنم مي كندم و مي ريختم در آنجا . روزي در يك جلسه ي شهر خواني يكي از شاهكار هايم را چند بار براي مردم خواندم . احمق ها باز نمي فهميدند . چشم باز مي كنم ، زن رفته است و قطار ايستاده ...
OOO
نگاه كن !
همه مرا نگاه مي كنند . گويي مرا مي شناسند . مي دانم كه اين آدم ها نسبت به من حس احترام و تعظيم دارند . مي خندم . سرم را بلند مي كنم و سينه ستبر با قدم هاي شمرده راه مي روم . نبايد بگذارم اين حس خود كم بيني به سراغ من بيايد . يكي به طرف من مي آيد . گدايي بي چاره . در دستش كاسه ي مسي دارد . سكه ي كم ارزشي را از جيبم در آورده و مي خواهم كه به كاسه اش بيندازم . گدا نگاهم مي كند . هنوز سكه در دستم است . نگاهش مي كنم و چند شعر موزون برايش مي خوانم . سر خم مي كند و لبخند مي زند . شبيه پدرم لبخند مي زند . دوباره چند شعر ديگر برايش مي خوانم . گوش مي دهد و دندان هاي كرم خورده اش را نشانم مي دهد . هوا سرد شده است . او از سرما مي لرزد . نگاهي به سكه مي اندازم . با اين سكه مي توانم يك گدايي ديگر را پيدا كنم برايش منظومات لحميه ام را بخوانم . با اين سكه خيلي ها را مي توان خريد . سكه را به جيبم بر مي گردانم و به راهم ادامه مي دهم ...
OOO
در ادامه ي بيانات آقاي مقدمه

ـ شناختيد ؟
گدا را شناختيد ؟ گدا من بودم . او به من حتي يك سكه ي مسي نداد . به من ، كه داستان شما و او و نويسنده ام . شما شاهد بوديد كه من به منظومات او چند بار و چند ساعت ايستادم و گوش دادم . سكه اي به من نبخشيد . اگر شما به جاي من بوديد چه مي كرديد ؟ مثلا خود شما آقاي دكتر مثلا دكتر سوساكف آيا به من كه داستان شما هستم سكه اي مي داديد ؟ يا شما خانم شاعر مثلا ژانت لوي ؟ يا شما آقاي كتاب فروش .. من كه هر روز با هزار چهره و صدا به سراغ شما مي ايم اگر شما به جاي آن مرد بوديد با گدا چگونه برخورد مي كرديد ؟ يا شما آقاي سردبير مثلا آقاي روشنگر كه مرا اولين بار مي خواهيد در گاهنامه تان چاپ كنيد شما چه برخوردي با من ، با گدا ، با همان مرد احمق و مزلف كه حتما نوعش را قبلا هم در جايي يا داستاني ديگر ديده ايد مي كرديد ؟ چه معامله اي مي توانستيد بكنيد ؟ چه داستان عجيبي هستم ها ؟ شاهنامه كه اين طوري نوشته نمي شود . اين ياشار احد صارمي هم مخ ما را گرفته است . نكند همه ي ماجرا زندگي خود نويسنده باشد . اصلا تا به حال از خود پرسيده ايد كه چه چيزي يك حيوان ناطق را نويسنده مي كند ؟ مثلا رفته ايم و كتاب و روزنامه خريده ايم كه حال كنيم ؟ اين حرفها كيلويي چند است ؟ دوستان بزرگوار من فقط از شما يك سئوال پرسيدم . همين . مي بينيد . شما هم با من كه گدايي بيش نيستم همان برخورد را مي كنيد . سكه تان را از من دريغ مي نماييد . من دختر زيباي ذهن تان را پيدا كرده ام . حتما او حرف هاي مرا خواهد فهميد . چه در اين جا چه در كتاب و صفحه اي ديگر . دارم به سيم اخر مي زنم و مستقيا با شما حرف مي زنم و همه ي حدودات ادبي را مي شكنم . اين ديگر چگونه سبكي ست ؟ اين را از نويسنده و از آن آقا كه دارد مرا به نقد مي كشد بپرسيد . .. حالا برويم ببينيم كه رويا و آرزوهاي دور اين داستان به كجا خواهد رسيد و بر سر ما چه خواهد ..
OOO
دلقك جلو همه ي ما مي ايستد و دور لبهاي همه ي ما را رنگ مي زند . دور لبهاي مرا سياه كرده است و دور لبهاي آن زن را سبز . رنگ حرف مي زنند و ما مست مي خنديم و مي خوابيم و درد مي كشيم و خواب مي بينيم و به عقربه ها چشم مي دوزيم . دور چشم هاي همه ي ما رنگ سفيد زده مي شود . دلقك ما را مي خنداند . پيرمرد است و صميمي . به كف دست هاي همه ي ما كه اينجا هستيم نگاه مي كند . . جلو من كه مي رسد نفسي عميق مي كشد و رنگ خنده اش عوض مي شد . به كف دست من نگاه مي كند و از خنده روده بر مي شود و اشك چشم هايش را پر مي كند . دلقك به همه ي ما پيراهن يقه گرد نارنجي رنگ مي دهد و ما هم بي اختيار مي خنديم . از بودن در اين جا گرم مي شويم . خوشمان مي ايد . آن روبرو آن زن . گونه هايم داغ مي شود . چه چشم هايي ! حس مي كنم آن پرنده ي الهام بر شانه ي راستم نشسته است . شعري فصيح در ذهنم ساخته مي شود . مي گويم بروم كنار ش و برايش بخوانم كه دلقك شلوار گشاد و سرخ رنگي به دست من مي دهد تا بپوشم . خنده ها خنده دارتر مي شود .
دلقك آرام در گوشم مي گويد : بخت در خانه ي تو را زده است اي نادان . مي خواهي شهردار شوي ؟
مي گويم ك شهردار ؟
مي پرسد رييس نيروي زميني چه ؟
مي پرسد : يا استاد دانشگاه ؟
مي پرسد : شوهر دختر زيباي سال چه ، سكسي ترين مرد سال ؟
مي گويم : هوم .. مي دانيد .. من جيرجيرك ها ..
مي پرسد : پادشاه ، مي خواهي پادشاهي كني ؟
سرم را بلند مي كنم و دست هايم را از جيبهايم در مي آورم و مشت مي كنم و سينه ستبر .. تاريخ هميشه مرد مناسب خود را پيدا مي كند . نمي خندم و به دلقك چشمك مي زنم .
دلقك كلاه گيسي به سرم مي گذارد و سبيل هاي پر پشت و كلفنتي به پشت لبهايم مي چسباند . شبيه پدربزرگم مي شوم وقتي كه به مادر بزرگم با آن چشم ها نگاه مي كرد . پسر دلقك قوطي حلبي بزرگي را به سرم مي گذارد و همه برايم كف مي زندد . دلقك به چادر سياه رنگش مي رود و يك شمشير چوبي مي آورد و به كمرم مي بندد . همه مي خندند . دلقك تعظيمي كرده و دستم را مي بوسد . همه دوباره مي خندند جز آن زنيكه و آن موجود عجيب و اينه اي كه مرا ياد آن گداي احمق مي اندازد و مثل يك دوربين فيلم برداري مرا نگاه مي كند . اين ادم عجيب كه مي تواند باشد ؟ انگار دارد مرا مسخره مي كند . نكند با سرنوشت من رابطه داشته باشد مثل رابطه ي جادوگران با سرنوشت همه ي قهرمان هاي پيش از من ؟
( ديديد ؟ او متوجه من شد . شما هم شد . آقاي سردبير هم لبخند مي زند . چون همين الان او را هم نگاه مي كنم . من همين داستانم كه همه ي شما را در شكم دارم . لگد مي زديد و مي غلطيد و مي لوليد . )
.. و آن زن . حس مي كنم آن زن را از جايي مي شناسم . چه چشم هايي !! او نمي خندد . صبر كن دلقك آن زن كه در تاريكي آن باغ ايستاده اس نمي خندد . اين زن ، نخنديدن اين زن در دلم اشوب مي اندازد دلقك . دلغك كه مست از هنر و رنگهاي خودش مي باشد مي ايد و در گوش من مثل نام گذارد پدرم مي گويد : پادشاه ديوانه ها !
از خنده شلوارشان را خيس مي كنند . دلقك با صداي غرا و گرم خود بالاي درخت مي رود و مي گويد : امشب مي نوشيم براي پادشاه .
و مردم انگار همه يك دهان و يك روح مي گويند : پادشاهيم چوق ياشا !
شبي دراز و لبالب از خنده . چه دلقك با نمكي !
OOO

زن را نمي بينيم . پادشاه دلش گوشت فرمز مي خواهد . هر كجا كه ديديد زنده يا مرده اش را براي من بياوريد .
گدا شهر دوباره آمده است . همان مرد آينه اي و دوربين مانند . چرا اين كم را من همه جا بايد ببينم و با او روبرو بشوم ؟ آيا كابوس من اين گداست ؟ پدر سوخته مثل پدرم مي ماند . مثل پدربزرگم . مثل عكس هايي كه در كتاب هاي اساطيري و مذهبي ديده مي شوند . من اين چشم ها را كور مي كنم حتي اگر آن چشم ها از آن ابوي من باشد . مثل خواب ها و كابوسهايي عجيب كه لجه هاي سياهي اند اين چشم ها ! يا به گفته ي بي وقت شما مثل يك كتاب سياه با سنجاق ها و طلسم ها . دوباره آن حس ارثي تاريخي خود كم بيني سرطانمان شده است .. كابوس .. خوابي پر از تاريكي .. قورباغه . گربه .. مگس .. جيرجيرك .. بز .
( قهرماني هم احمق و هم هشيار . مثل همه ي شما . مرا حس مي كند .كاش مي دانست من داستان همه ي اين اتقاق ها هستم و نه خنده سبز مي ماند و نه گريه زرد مي ماند . شما مي دانيد . )
سكه را از جيبم در مي آورم :
ـ اگر سراغ و خبر از آن زن بياوري اين سكه از آن تو خواهد شد اي گداي هزار چهره اي كم اي نا گدا !

OOO

از اين صندلي خوشمان مي آيد . به ما وقار و جلالت مي بخشد . وقتي بر آن مي نشينيم انگار پدر جد مان را مي بينيم كه به ما افتخار مي كند . همه را كوچكتر از حد معمول مي بينيم . ان خنده ي واقعي مان به دنيا مي آيد . از كجا به كجا !! عجيب نيست ؟ حتي دلقكمان را هم خردتر و كوچكتر از شكل واقعي اش مي بينيم . چه خنده ي بزرگ منشانه اي هم داريم . همه دست بر سينه ايستاده اند و از دور صداي اپراي دانايوس * مي آيد . گفته ايم هر كسي به پيشگاه بزرگ ما شرفياب شود آينه اي هم در دستش بگيرد تا ما در حين نگاهمان صورت قدر قدوس خودمان را ببينيم .. رسول فرستاده اند كه به خدا ايمان بياوريم . گفتيم : اي هيچ ، اي مردك خودمان خدا هستيم . به عكاس باشي هم گفتيم بيايد و وقتي كه چيلك تناول مي فرماييم عكسمان را بگيرد و بزند به در و ديوار شهر تا مردم پيشوايشان را بشناسند . مردك گفت : معجزه مي خواهند . خنديديم و گفتيم پادشاه به زندگان مي درخشد و زنده بودنتان معجزه ي همايوني ماست . چه جواب قصاري . پادشاهي به مذاقمان مي چسبد و هي چيلك و آبدوغ غيار تناول مي فرماييم . تشنه هم كه مي شويم سكنجبين و شربت به حالمان را جا مي اورد . يكي از شاعران شهر به خدمتمان آمده است . پيش از آنه لب بگشايد به چهره ي خودمان در آينه مي نگريم و چشمهاي پدرمان را ذهنمان مي زداييم .
ـ والا مقام در مدحتان شعري سروده ام !
دلقكمان پشت پيانو مي نشيند و خنده از لبهايمان تالار را پر از شادي و سرور و غرور مي سازد . از جيب بغلي مان دفترچه اي در مي اوريم و به جاي ان شاعر شعري مي خوانيم . همه كيفور مي شوند و شاعر حقير و درمانده مثل پوست خربزه اي له مي شود و از تالارمان گورش گم مي كند . بگذار برود شاهنامه بنويسد . از حرفمان خنده مان گرفت . دلقكمان پيانو مي زند و ما باز چند سونات مي خوانيم .
OOO
چندي ست كه به اهالي اين شهر كاغذ نوشته ايم و فرمان داده ايم كه يكي يكي و مورچه مورچه بيايند و به لحميات تابستاني ما گوش بدهند . حتي براي اين موجود گدا مشغل آينه مانند كه دلمان از او مي هراسد و به روي خودمان نمي آوريم ، بيت و قصيده و ترجيع مي خوانيم . او هم به اشعار ما گوش مي سپرد . مكيف مي شويم و مي خنديم . ما هم هال بزميم و هم اهل رزم . پادشاه ديوانه هاييم . پادشاه مردان بي تخم . اما دلمان هنوز هواي گوشت آن آهو بره را دارد . چشمهايش را . از دست آن زن دلمان خون است ..

( يكي چيزي را حتما شما هم در اينجا مي بينيد . اين دو نفري كه من از طرف خود شما دعوت كردم تا به اينجا بيايند و داستان را بازي كنند . حالت نمايشي داستان را از ياد برده اند و شخصيت هاي واقعي اين داستان شده اند . مسئله ي خطرناك و نگران كننده ايست . مگر نه ؟ دلم براي همه ي شما مي سوزد . مثل خدا كه دلش براي دستهايش مي سوزد . شما هميشه قهرمان پروريد . خودتان تاريك مي شويد تا در خيالتان قهرماني را نور بدهيد . بي قهرمان نمي توانيد زندگي كنيد . . اين جاست كه من شما از همديگر فاصله پيدا مي كنيم . حالا بگذاريد يك چيزي را از پمير ناخودگاه خود شما به زبان بياورم . همين حالا شما از خواندن اين سطور بيرون امده ايد و تكثير متن و تخيل من شده ايد . پس بگذاريذ حالا كه همه مي خنديم خوش باشيم .. راستي شما هم دلتان مي خواهد كه پادشاه شويد ؟ .. )
...
OOO
دلمان هواي دلقغك خدابيامرزمان را كرده است . ديروز در پيشگاه اعظممان گستاخي كرد و از گوش دادن سرباز زد . ما پادشاه مجانين و دوپايان امر فرموديم به چهار ميخش بكشند و تخمهايش را در آورند و بدهند به ملوسكمان . ملوسكمان همان پسر خدابيامرز دلقكمان است . خطري از جانب او ما را تهديد نمي كند . به امر ما اخته اش كرده اند و سرخاب ش زده اند و شده است آقا باجي اصفهان ما !رنگ هاي ساحرانه اش را گفتيم در خزانه ي پادشاهي بگذارند و به دست احدي ندهند . اين حرامزاده حتي با جسدش هم ما را مي خنداند . براي جسدش سونات تلاوت مي كنيم ...
اما از دست اين گداي پيدا و نا پيدا پاك دلمان خون است . يكروز از او پرسيديم :
تو چگونه گدايي هستي كه هيچ هيئت و قيافه ي گدايان را نداري و هر وقت كه تو اينجايي تو گويي روي آن شاخه ي خيالي زمان جغدي پريشان مي خواند و دندان هاي پدرمان مي ريزد . ؟
قرمساق خنديد و گفت : هر آنطور كه ببيني و به ياد بياوري .
گفتيم چه اسمي داري اي بي پدر ؟
كنارم آمد و در گوشم گفت :
ـ من حكايت تو و اين همه آدمم . مواظب باش از رسم و رسوم يك داستان خوب بيرون زده اي . آينده ي خوبي برايت در اسطرلاب نمي بينم .
من ريدم به آن اسطرلاب . چه كابوسي . مثل كابوس بود كلاغ صدايش . رفتيم ييلاق دوشان تپه و شيره اي چاق كرديم . فرمان داديم كه مرد كرا كمي ”ب سرد بنوشاندد . اما تا طناب دار بر گردنش سفت شد نفسمان گرفت . انگار قلب كافر او به قلب ما وصل بود . چه كابوسي ! چه كابوسي !
OOO

هر چه بادابد ! هر كسي كه به سونات ما گوش ندهد مجازاتش مي كنيم .اين همه خدمت كرديم . داديم در شهر راه آهن گذاشتند . بيمارستان ساختيم . مدرسه درست كرديم . اپرا گذاشتيم . سيم تلفن و برق آورديم . دست انگليس ها را از پشت بستيم . آخر چشمتان كور چرا نمي بينيد . ؟ مگر شما پدر من هستيد كه مي گوييد از گه شيرني مي شود و از من نه .. حالا شاشتان كف كرده و در حضور ما خميازه مي كشيد ؟ گه مي خوريد ! همان كه گفتيم هر كسي كه گوش نباشد مي سپاريم به دست گوش برچي و تخم بر باشي ..
گوش بريده ها چقدر سوسك سوسك سوسك زياد شده اند . پاك شده ايم پادشاه گوش بريده ها .. ها ! اين هم شاعر خودمان . گفته ايم برود و در مدح ما كمي هندي كند نخجير ما را . مردك به هر چه اجداد و قوم و قبيله داريم ناسزا گفته است و فحش داده است . قرمساق پفيوز . ما هم به جاي پول و پاداش از جاي ديگرمان بخشيديم . حالا تاريخ نويس ها هر گهي را كه مي خواهند نوش جان كنند ! هوم ! تاريخ ! ما بواسير ملوسكمان را بيشتر از اين تاريخ ارج مي داريم . خنده مان گرفته ست . پادشاه گه خورها ...

OOO
از آن طرف كوهستان صداي زيباي زني به گوش مي رسد . مردم مورچه هاي فقير ، مردم به طرف صدا مي روند . اين صداي همان زن است . من ديگر نمي توانم بخندم . بخندم لبهايم تبخال مي زند . دارم از خشم مي ميرم . اين زن بر عليه من آدم و سرباز تدارك ديده است كه مرا از تخت بيندازد . مردم هم مخفيانه طرف او را گرفته اند . حالا يادم افتاده است كه آن زن را از كجا مي شناسم . او اولين زني بود كه در حين خواندن لحميات مزه ي زن رت به من چشانده بود و خود سير نشده از من نفرت كرده بود . مزه ي ناگزير و دوست داشتني زن . زن نصف پادشاهي يك دلقك است و اين را مردم نمي دانند . حالا هم خواهد انتقام همان شب را از من بگير ...
اين هم از ملوسكمان . يادگار آن خدابيامرز است . دلم مي خواهد برايش كمي از سقزهاي كردي ام بخوانم . اما چيزي را در دستش گرفته است و به طرفمان مي ايد . قوطي رنگ هايي را كه در دست دارد همان رنگ هاي پدر ديوث اش است . رنگ ها شوم تقدير . مزدوران كاخ رنگ ها را از خزانه برداشته و به اين اخته ي نوخط و خوش خال داده اند . آن صداي نحس ، گداي بي كتاب هم آنجا ايستاده است و داستانش را تمام مي كند . چه داستان شگفتي بود اين گدا . شگفت تر از چشم هاي مادرمان كه در چشم هاي پدرمان مي درخشيد . و حالا شاهد روحمان ، بچه گرگ آن دلقك گور پوسانده جلويمان مي ايستد و سبيلهايمان را بر مي دارد و با رنگ سياه صورتمان را مي پوشاند ...
مي افتيم و دهانمان باز ...

OOO
دلقك جوان صورت خودش را سرخ مي زند و بخش هايي از اين بازي را به شاعرها و آن زن و شما سه ميمون مي دهد . همه مي خندند و آن زن يك كيسه ي زر خالص در كاسه ي گدا مي ريزد .
( حالا كه مرا خوانديد مي توانيد پاره ام كنيد و دور اندازيد . براي من هيچ اهميتي ندارد ولي من از همه ي شماهاي سپاسگزاري مي كنم كه شاهنامه را اجرا كرديد . ... دلم از كف زدن شما مي گيرد . مرا نمي توانيد قهرمان كنيد .. پس خداحافظ تا يك دور و داستاني ديگر .. )

* دانايوس ، اپراي معروفي از سالي يري
* پادشاهيم چوق ياشا: جاويد شاه !






هفتِ غمگين




نشسته ام و به پرسش ها اين دو زن صورتي پوش و بلند قد جواب مي دهم . هر دو سرشان را تراشيده اند و لب هايشان را سياه زده اند . مرا مي خواهند از بانك مركزي از اين طبقه ي 13 اخراج كنند . حس مي كنند كه من در باره اينها چيزهاي زيادي مي دانم . چيزهايي كه نبايد من بدانم . چيزهايي كه در فايل هاي سري كامپيوترها خوابيده است .در باره اسم هايي كه هر روز حذف مي شوند يا شماره هايي كه بايد فقط يك نفر آنها را در اين كمپاني ببيند . پول هاي نقدي كه زير ميزي و سري به اين گروه تروريستي يا به آن مافياي كلمبيايي يا چيني داده مي شود حساب هايي كه حذف مي شوند . روابط خصوصي دولتمردان و روساي كمپاني ها بزرگ با اين بانك ها . اين ها مي دانند كه من يك نويسنده هستم . نويسنده اي كه بيشتر جايزه هاي دولتي و نهادهاي خصوصي را رد كرده است . همه جا مرا تعقيب مي كنند . چند بار خواسته اند كه ترورم كنند ولي هر بار بر اثر اتفاق هايي عجيب كه رخ داده ، نتوانسته اند و من جان سالم به در برده ام . اما همين هفته پيش زن من خاك خودكشي كرد . من علت خودكشي را نمي دانم . اما بنا به تحقيقات پليس زن من پيش از مردن با رييس بانك در باره من و پرونده ي اخراج حرف زده بود و از طريق گروه سري شيطان تهديد به مرگ شده بود .. بگذاريد نكته اي را برايتان بگويم ؛ آنهايي كه همزمان با من در اين دنيا زندگي مي كنند خوب مي دانند كه در اين دوره و زمانه تنها چيزي كه يك مرد مي تواند داشته باشد و به خود ببالد و گرم كند خود را ؛ زنش است. عشقش ، محبوبش . و اين ها به همين راحتي مرا از آن تنها كسي كه با بودنش با ديدنش گرم بودم و خوش و زنده ، جدا كردند .
هر دو به دقت به چشم هاي من نگاه مي كنند . يك چيزي خيلي عجيب كه در اين ساختمان همواره مي تواني ببيني اين است كه كار كنانش همواره در چشمهاي تو نگاه مي كنند . بدون آنكه پلكي بزنند . انگار مي خواهند آن روح تو را ، آن دستمال سفيد را از درونت در بياورند و آتشش بزنند . من با همجنس گراها مشكلي ندارم ولي حسي مرا از اين دو زن متنفر كرده است و اين ها اين حس مرا به وضوح مي دانند .
يكي از زن ها مي گويد : ايشان گفته اند يا 13 ميليون دلار مي گيري و به عنوان يك آدم مريض و ناتوان از كارتان استعفا مي دهيد و يا اخراج ..
مي خندم و بلند مي شوم و مي گويم : ايشان گه خورده اند !
فرمي را كه بايد برايشان امضا كنم از دست اين اولي مي گيرم و پاره اش مي كنم . آن ديگري كه كمي جوانتر است در گوش اولي چيزي مي گويد و هر دو از اتاق بيرون مي روند . من دوباره مي نشينم و خيره مي شوم در آن تلفن سرخ رنگ . بي آنكه بفهمم چگونه اتفاق افتاد ؛ يكدفعه ايشان را ـ او هم يك همجنس گرا بود ـ در مقابلم كه بر صندلي نشسته است و ، مي بينم. به يقين مي دانم كه از در وارد نشده بود . نگاهم مي كند . مدال غريبي به گردن دارد . مثلث و وسط آن يك قلب طلايي ! قيافه ي هنرپيشه هاي هاليوود را دارد . چيزي شبيه ميچم . اين كسي كه انگار يك دفعه از يك گوشه اي ، اين جا پيدا شد ، همه چيز را مي داند . از جزئيات يك كامپيوتر كيفي تا شبكه ي ماهواره ها . مي دانم كه او را لو صداي مي كنند و از وقتي كه او را ديده ام همان است و هيچ تغيري در شكل و قيافه اش نشده است . جوان و قبراق با پوستي سرخ و لطيف . ولي اين نگاهش را تا امروز زير ابرهاي هيچ بني بشري نديده ام . پاي روي پايش مي گذارد و مي پرسد : به راستي تو كه هستي ؟
كف دستم را نگاه مي كنم و ساكت مي مانم . او سرش را را نزديك تر مي آورد و به صداي قلب من گوش مي سپارد !

تنها بود !
دلش از آب ، آينه ي گذران ، از شوفار كه اسرافيل مدبر در آن مي دميد گرفته بود . دلش را از خود خدا كه غير از خو خودش كسي نبود ، گرفته بود . از سيماي مرموز اسرافيل ديگر خوشش نمي آمد . پيش از اينها اسرافيل براي شعرهاي او موسيقي مي ساخت . اما او را ديگر دل سراييد شعري در ميان نبود . هرگز كه حتي نگاه هاي عاشقانه ي جبراييل ، آن دوستي ديگر ، دلش را گرم نمي كرد . با جبرايييل حرفي تازه و ناب ديگر نداشت . ذهن جبراييل تكرار هميشه بود .
ـ بس كن اوراد و دعاهاي مكرر را جبراييل !
نفسي كشيد و موهايش را از پشت بست و به عزراييل نگريست . چهره اي شبيه چهره ي بهترين دوستش عزازيل . او تنها بود . مطلق آنروزگار . هميشه الهام را از چهره ي عزراييل گرفته بود . با خود گفت : چه سياهي زيبايي . چه لبهاي كلفت و گرمي !
عزراييل صدايي دلپزير بود : عالي مقام امروز در انديشه اند !
برخاست و شنل بنفش اش را كند و انداخت و گفت : سياه روي زيبا امروز ما سخت در انديشه ايم .
عزراييل خود را به شكل تلفني در آورد و گفت : عالي مقام مي توانند دوست شان عزازيل آتش چهره را صدا كنند تا عنقريب برسد و چاره ي حال فرمايد .
عزازيل ...
كمدين آن روزگار . صورتي پر از تجربه و گرم . تنها خردمند آن جمع . شبيه سقراط بود آن عزازيل . خداي شطرنج بازان . همه ي زبان ها را مي دانست و دوست دكتر فاوست بود .عزازيل دوست ، يار و غار عالي مقام ! او را براي امري مهم به ولايتي ديگر گسيل داشته بود .
عزازيل و عزراييل دو برادر توامان بودند . عزازيل حرف و چيز ديگري بود . شمشير بازي مكار و سياس . نكته دان . دور انديش و خوش مذاق . تنها كسي كه در غيبت عالي مقام به تخت متعالش مي نشست و شنل بنفش را بر شانه مي انداخت و به رتق و فتق امور مي پرداخت .
خواست عزازيل را احضار كند و با او درد دل فرمايد . چشمش به اينه دار شاعر ( جبراييل ) افتاد و از فكرش پشيمان گشت . عزازيل يار بود اما اگر او را از اين مقال چيزي بگويي مار آستين ات خواهد شد . عزازيل عشق را به خاك نخواهد فروخت ! به خيال چهره ي عزازيل غمگنانه نگريست . چهره ي او شبيه آن چيزي بود كه سالها در دلش ساخته و پنهان داشته بود . چهره اي كريمانه و عاصي . او تنها در نگاه عزازيل عصيان را يافته بود . عصياني دوست داشتني و خنده دار .
عزراييل به سخن در آمد . : نه خود اين سهل است كه ميكايي و اسرافيل اين جا تشريف دارند و مي تواندد سور و شكاري تدارك ببينند تا مگر عالي مقام از افكار و انديشه بدر آيند و در بزم شاهانه ي خود بنشينند .
ـ كاش تو مي دانستي عزراييل كه من چه مي خواهم بكنم ؟ كاش مي توانستي بفهمي اين الهامي را كه من از تو وام گرفته ام چقدر بر دوش من سنگين است . نه تو و نه اين بود و نبود او را توان فهميدن خواهد داشت . عصاي جادوي من كجاست ؟
عزراييل نزديك آمد و عصا را به دست عالي مقام داد و گفت : حداقل بگذار بگوييم برايتان چنك بنوازند و برقصند
ـ آه عزراييل رهايم كن كه من باز تنها تر شده ام !
چشم هايش را بست و نفسي عميق كشيد . هر چه بود و نبود را نفس كشيد . نور و تاريكي را . تصميم تصميم او بود و ساعت سعد و مبارك . به خيال چهره ي عزازيل در آن دوردست نگريست . عزازيل بر روي تخت سرخش در زمين نشسته بود . مغرور و متفكر . در مقابلش فرشتگان آتش چنگ و چغانه مي زدند و خوشباشي مي كردند. كتاب دل عزازيل از چشم ايشان دور نبود . توهم نگاره هاي عزازيل مغشوش و مشوش بود . عزازيل دل نگران اين چنين مي انديشيد :
نكند تنهايي او را ببرد و بنشاند نزديك آن درخت درخشان !نكند اين تنهايي او را ديوانه كند و برخيزاند و بگرداند و برقصاند . نكند اين تنهايي با او الهام طرحي تازه دهد نكند او خليفتي از گل بيافريند . حريف را در جام شراب سخت شااعر و تنها مي بينم . مي ترسم از فردا . از خويش و حتي از خيال خيليفت فردا .
از واژگويي هاي عزازيل غمگين تر شد برخاست طرف درخت درخشان رفت و راه برايش روشن شد و او جبراييل را گفت :
ـ هاي جبرا از قلبتان فرشي آبي رنگ بگسترانيد تا در بي كرانگي قدم بزنيم .
برخاست و آهي كشيد و عصايش را طرفي انداخت و گفت :
ـ هاي عزرا ، گل افسون را برويانيد و بخشكانيد و گردش را برايم بياوريد .
ـ هاي اسرا دلتان را فلوتي كنيد و آواز عشق را از چشمهاي من بشنويد و بنوازيد !
تصميمش را گرفته بود . در بي كرانگي ايستاد . گرد گل افسون را به دستانش پاشيد . به دور خودش چرخيد به آن درخت درخشان نگاه كرد . به خاك الوان از زمين آمده فكر كرد چرخيد و چرخيد و خاك را به صورت تخت خوابي در آورد . الهه هاي نور خاموش گشتند . نفس هاي درخت درخشان شنيده شد . او دراز كشيد و به عشق انديشيد .
ـ هاي جبرا تو قلب من خواهي شد .
ـ هاي اسرا تو آواز من خواهي شد !
ـ هاي عزراييل بردار عزازيل دوست من تو خواهي شد 1
هاي درخت درخشان تو زبان من خواهي بود !
چشم بست و باران باريد ن گرفت !
ـ اي خاك اكنون منم . شاه شاهان . تا من با من باش و بر من بپيچ و مست شو !
باران باريد . هفت روز سكوت در برابر اشك هاي عزراييل گذشت . زير باران هفت زمان دراز كشيده بود . هنوز عزازيل نيامده بود . خميره ي خاك با جان او در هم مي آميخت . انديشيد اگر حالا عزازيل اينجا بود بالهاي من مي شد !
خواست او را به نام صدا كند . به چشم هاي پر از اشك عزراييل نگاه كرد . لبخند زد و از فكرش فارغ شد . غم سنگيني به دلش خزيد و ياد جبراييل افتاد . ديگر نبود و در خود او بود . هفتمين فرمان را به خاك صادر كرد . عزراييل چشم هايش را پشت دست هايش پنهان كرد و روح خاك او را در خود كشيد و هر چيزي كه داشت با جان او مخلوط شد . هفت زمان ! هفت حرف ! هفت عدد !
برخاسته بود و كمي سنگين بود . زمين را نگاه كرد . چشم سومش بسان گل نرگسي آنجا مانده بود . با آن چشم سومي كه عزازيل را مي ديد و او را دوست مي داشت . خم شد آن چشم را برداشت و از دزديك نگاهش كرد و به دست عزراييل داد
ـ هاي عزرا دوست من به خاك بنشين و به چشم سوم من نگاه كن و آرامش داشته باش!
دست هايش را به طرف آسمان برد . هفت قو آمدند و بر درياها نشستند و آواز خواندند . او هفت حرف را به صدا در اورد . عزراييل و چشم سوم با خاطره هايي از روح خاك در هم آميختند و چرخيدند و گرديدند و زن ، نيمه ي ديگر ، دوست مقدر به وجود آمد و كلاغي از ديدن زن زبانش گرفت و قار قار كنان خبر را به آن دوردست ها برد . به زن نگريست . چقدر اين موجود زيبا بود و زيبا اولين كلمه اي بود كه از زبانش بيرون خزيد . زن را كه هنوز در خواب بود به آغوش گرفت و شروع به آواز خواندن كرد . ناگهان صدايي روح جاري خود را به خود آورد ؛
ـ تو ديگر كيستي ؟
برگشت و او را نگاه كرد . دير شده بود . عزازيل بي آنكه خيس شده باشد با آن كلاغ سياه كه بر شانه اش بود در مقابل او ايستاده بود و زبانه مي كشيد . او عزازيل را مي شناخت :
ـ دير آمدي !
ـ عالي جناب كجاست ؟
ـ عالي جناب منم !
ـ كمتر از آني كه عالي جناب تو باشي . خليفتي از خاكي تو ! بوي كرم هاي خاكي را مي دهي . بوي ريشه هاي درختان زمين . بوي خورشيد مي دهي . بوي شب و ستاره هاي سرد و دور و خاموش ، بوي ماه و بوي ترس . ماجرا و دريا و شعر . برادرانم عزراييل و جبراييل كجايند ؟ ميكاييل عزيز كو ؟ كيست اين دوپاي ظريف و وسوسه انگيز كه در آغوش تو آرميده ؟
ـ عالي جناب منم . برادران منم . بود و نبود منم . اول منم . واپسين منم. خمره ي افيون منم . مي صاف منم . دف منم . درخت درخشان منم . زبان منم . به سلامم در آي و مدحم كن !
عزازيل ناله ي دلخراشي كرد و افتاد .


لو به چشم هايم نگاه مي كند و اشك از چشمانش بيرون مي ريزد . فرم اخراج مرا پاره مي كند و طرف پنجره مي رود . پنجره را باز مي كند و آرام مي گويد: زنت خاك را من كشتم . مرا ببخش !
سرم را پايين مي اندازم و به دست خودم ، دست هاي انسان نگاه مي كنم . قلبم مي خواهد بگويد كه عزازيل دوست من هميشه تو دير كرده اي ...
سر بلند مي كنم كه نگاهش كنم . ... نيست . خودش را از پنجره پرت كرده است و مرده است و آن كلاغ كنارش نشسته است .
آن طرف پنجره هم من هستم . همه جا و هر جا . و در دلم دشمن من كه از من و دوست من بود مرده است . به خيالتي ديگر مي نشينم تا روح زنم از دور ، دستش را به طرف من دراز كند و دستش را بگيرم و با او از پنجره پرت شوم . پرت مي شوم و صداي آمين شما پشت سر من معنايش را از دست مي دهد .

بهار 97




قصه ي دو پيرزن



گفت : امكان ندارد . ندارد . باورم نمي شود . من او را ديدم . تا اين جا نزديكش رفتم . حتي خنده ام گرفت و خنديدم . به چشم هايش هم نگاه كردم . لعنتي مثل هميشه معصوم و ساده پلك مي زد . نشان به اين نشان كه حس كردم او همزاد من است . نه امكان ندارد حتي همان لحظه من فهميدم كه من و او برادريم صدايش دلم را شكست . به قانون سياه تو هم لعنت فرستادم . ماشه را چكاندم . دو بار . دو گلوله . بنگ . بنگ . چگونه مي تواند زنده باشد ؟
نفسي عميق پشت تلفن كشيده شد و صاحب صدا گفت : او همين طرف هاست پسر . همه او را ديده اند . صدايش را شنيده اند . چشم هاي سياهش هنوز اين دنيا را مي بيند . او را هنوز نكشته اي . كار تمام نشده اشت . پدرت او را دوباره اين جا فرستاده است ..
هفت تيرش را به طرف شقيقه اش برد و گفت : پدرم ؟ گفته بودي كه پدرم مرده است . مرده از كجا بتواند مرده اي ديگر را به اين جا بفرستد ؟ آخر ممكن نيست . ۱۷ سال پيش اين اتفاق افتاد . من حتي سر جسدش ايستادم و گريستم . از همين انگشتي كه ماشه را چكاند نفرت كردم و از همان روز اين انگشتم مي خارد . خونش را حتي به آزمايشگاه خود جنابعالي فرستادم . حتي مدالش را كه پاي كبوتر بود از گردنش كندم و در جعبه ي سياه خودم گذاشتم مگر روزنامه ها را نخوانديد ؟ دو گلوله . درست اينجا و اينجايش . هنوز هم بوي خونش را كه از چشم چپش جاري بود مي توانم حس كنم ۱۷ سال پيش او با دو گلوله رفت .. باور كنيد پرواز كرد و رفت .
صاحب صدا گفت : اين كار هنوز تمام نشده است .بايد بروي و تمامش كني . سرش را بياوري و بدهي به دست من و گر نه .. ( صداي نازك خفاشي از گوشي تلفن به گوش رسيد و ارتباط تفني قطع شد . )
او نشست و هفت تير ش را كنار گذاشت و آب انگورش را سر كشيد . به مثلث سرخي كه در كف دستش رسم شده بود نگريست و به فكر فرو رفت . ۱۷ سال پيش . ۱۷ سال پيش . پيش ... استاد اولي قرباني را براي او تعيين كرده بود . فرق صورت او با صورت قرباني فقط يك خال بود . خال او بر گونه ي چپش بود و خال قرباني بر گونه ي راستش . قرباني را در يكي از كليساهاي بزرگ و خيلي قديمي شهر گير آورده بود . قرباني شلوار و پيراهني سفيد بر تن داشت . طرفش رفته بود و لبخند زده بود و بعد خنده اش گرفته بود . او هم خنديده بود .آن روز كت و شلوار سياهي بر تن داشت و با دست چپش هفت تيرش را در جيبش فشرده بود .. صداي قرباني هنوز در گوشش جريان داشت :
( مادرت را مادرت را درت را را ... نمي شناسم برادر پدرت پدر من است بايد بداني . من و تو از دو راه ي سرنوشت به هم رسيده ايم برادر پدرمان تو را از او ربود و برد . دست راستت را نگاه كن . نشان پدرمان است . گفته اند كه ما روزي در پايان داستانمان به سوي شير سبز ، پدرمان خواهيم رفت و او ما را خواهد بلعيد . تو مي داني كه من از چه سخن مي گويم .او برادر پدرمان در تاريكي و ژرفاي خواب هايت آن شير سياه است . بنابه گفته ي كتاب هاي مخفي و نا مريي او نخواهد توانست من و تو را ببلعد . حالا تو براي ديدن كلاغ آمده اي پا براي ديدن كبوتر ؟ )
كلاغي از ذهنش گذشته بود . با دو دستش صورت او را به طرف خودش كشيده بود و از پيشاني اش بوسيده بود . صداي خودش را كه در كلمه ها خالي شده بود به ياد آورد :
( براي كبوتر نيامده ام . زمان ما زمانه ي پيچيده ايست . پيازي تلخ . قرار است يكي از ما بتواند زنده باشد . قرار است كه من بي برادر بمانم . قرار است كه ما بمانيم و وعده هاي كتاب شما اجرا نشود .براي من ديگر از پدر مجهول حرف نزن . تو مي داني كه من براي چه اينجا آمده ام . همه ي عدد ها در دل شير سياه است و مرا از او گريزي نيست . خدايان بايد باشند و به تخت بنشينند . گوسفندان و آنهايي كه براي چند روز سايه اي گذرا هستند مجبورند كه بميرند و بروند قانون قانون است . .استاد قانون من است و اگر ماري 15 سر داشته باشد بايد هر پانزده سرش را كند و تمامش كرد . حتي اگر سران آن مار پدر و برادر من باشد . من دست پرورده و پسر خوانده ي ساليان استادم . قرار را گذاشته اند و من ياد گرفته ام كه قرار را اجرا كنم . )
اولين گلوله را در قلب قرباني چكانده بود . قلب خودش به درد در آمده بود . چشم هايش را بسته بود و نعره اي زده ، دومين گلوله را به چشم چپش شليك كرده بود و برادر افتاده بود و صداي رفتم و بال زدن كبوتران و سكوت وحشت آور كليسا و قيافه ي مرده ي او . مگر ممكن است كه او زنده باشد ؟ آهشته با خود گفت : نكند همه ي اينها داستان فيلمي بوده باشد و او هم يك همزاد داشته باشد . ايستاد . شلوار قهوه ايش را پوشيد . هفت تيرش را زير كمر گذاشت دستكش دست راستش را به دست كرد و عينكش را زد و باراني سياه و بلند ش را پوشيد و جلو آينه ايستاد . شرابي در گيلاس ريخت و خنديد :
ـ نكند پدرم نمرده باشد و حرفهاي برادرم درست باشد . چرا من او را كشتم ؟ حتي يكبار هم علت ش را از استاد نپرسيدم . استاد برادر پدرم بود و اين را هرگز به من نگفت . چرا ؟ آيا استاد مي داند كه شير سبزي به خوابم مي ايد و نگاهم مي كند . چرا خود من هرگز در باره ي پدرم از استاد نپرسيم ؟ من كه پسر خوانده ي استادم . چه قوانين بي رحمي را استاد تدوين كرده است . چرا من بايد با هيچ زني همخوابگي نداشته باشم ؟ استاد از چه هراس دارد ؟ از نسل پدرم ؟ من و ديگر پسر خوانده ها هر روز داريم باهوش ترين آدم ها ي اين دنيا را از بين مي بريم . به سراغ هر كسي كه مي رويم اولين صفتي كه در آنها مشاهده مي شود ممتاز و انديشمند بودن آنان است .با كشتن يكايك آنان چيزي از من كم مي شود . چرا پدرم را هرگز نديدم ؟ استاد هيچ يك از مسايلي را كه در باره ي من و داستان زندگي من است تا به حال نگفته است . من بايد فرصتي براي انديشيدن پيدا كنم .
شرابش را سر كشيد و شمع جلو آينه را روشن و از خانه خارج شد .
OOO

سوار قطار شد . موسيقي متن اين داستان به مايه هاي هندي گراييد . او روبروي مردي كه روزنامه مي خواند نشست . كتاب برزخ را از كيفش در آورد و شروع به خواندن كرد . هوا گرم بود . صداي دو پيرزن كه پشت او نشسته بودند او را آزار مي داد . يكي از پيرزن ها گفت :
_ چند هفته پيش كه از خواب بيدار شدم ديدم پنجره باز است ، ترسيدم . رفتم كنار پنجره و بيرون را نگاه كردم . باور نمي كني پسر من سر مردي را با اره مي بريد . ترسيدم . خواستم فرياد بزنم . نشد . نتوانستم . او سر آن مرد را بريد و رفت . وقتي كه رفت فوج بزرگ كلاغ ها آسمان را گرفتند . رفتم تا صورت قرباني را ببينم . خشكم زد . پستچي محله ي خودمان بود . اما روز يكشنبه چرا براي پسرم نامه آورده بود نمي دانم . مرد خوبي بود . هميشه آواز مي خواند .
پيرزن دومي گفت :
_ مرگ اين روزها مسئله ي ساده اي شده است . همين دو مردي كه اين جا نشسته اند به نظر مي ايد كه زنده نيستند .
پيرزن اولي خنديد و گفت ك مردي كه روزنامه مي خواند زنده است ولي مردي كه برزخ مي خواند زنده نيست و سر مرد پستچي را او با اره بريده بود .
پيرزن دومي گفت : ولي بايد اين دو نفر جايي همديگر را بغل كنند و به طرف پدرشان بروند و بلعيده شوند ..
پيرزن اولي گفت : آنكه را برزخ مي خواند او را من زاييدم .
پيرزن دومي گفت : آنكه روزنامه مي خواند از شكم من بيرون آمد .
..
او برگشت تا صورت آنها را ببيند . اثري از پيرزن ها نديد . پيرزن ها در ذهن او بودند و نبودند . به داستاني كه از آنها شنيده بود فكر كرد :
من كه برزخ مي خوانم زنده نيستم . پس زنده بودن چگونه بايد باشد ؟ ژ
به دست هايش نگاه كرد . دست هايش مي لرزيد . دستهايش را بوييد . نوك انگشتش را به دندان گرفت و گزيد . خون از انگشتش بيرون جهيد . خندي و گفت :
_ پاداش من اين كابوس ها و اين پيرزن ها و اين افكار و وسوسه ها خواهد بود ؟ تستاد كه به من وعده ي حضور و آرامش داده بود . اگر پاداش من عذاب دروني باشد پسر استاد را از او خواهم گرفت .
برگشت تا به مرد روزنامه خوان نگاه كند . كابوس . همان مرد بود . مردي كه در كليسا به دست او كشته شده بود . او زنده بود . مرد كلاهش را از سر برداشت و گفت : بهشت را بخوان برادر !
_ خواهم خواند هنوز به آنجا نرسيده ام .
_ ما همديگر را مي شناسيم . ها ؟
_ شايد . شايد روزي همدگير را در كليسايي ديده بوديم .
_ چرا دلت گرفته است ؟
_ درونم را كلاغ ها پر كرده اند . من در تاريكي نفس مي كشم . شير سبز گهگاه به خوابم مي آيد و در درونم مي نشيند . همين كلاغ ها رفته رفته كبوتر مي شوند . از دلم خون بيرون مي آيد .
_ خون كلاغ . ها ؟
صداي خنده اي از پشت ش آمد و مرد ناپديد شد . او برگشت و صاحب خنده را نگريست . پسر جوان و بيمار استاد بود .
_ ديدي او را نكشته اي خاين ؟ مي داني جزاي خيانت تو چيست ؟
_ مي دانم . بايد خودم را بكشم .
پسر استاد گفت : من از طرف استاد ( پدرم ) تا ۳ خواهم شمرد . تو بايد قانون كبير را اجرا كني .
او هفت تيرش را در اورد . حس كرد برادرش در قلبش نشسته است و آواز مي خواند . از دهانش خون مي آمد .. خون دهانش را پاك كرد و بلند بلند خنديد . يك دفعه هفت تيرش را به طرف پسر بيمار استاد چرخاند و همه ي گلوله ها را به تنها جايي كه او را مي توانست از پا در بياور شليك كرد . گلوله هابه چشم چپ پسر استاد شليك شد و كلاغ ها سفيد شدند .
OOO
صداي تلفن او را از خواب بيدار كرد . فكر كرد همان مردي ست كه او را در قطار ديده بود . تلفن را برداشت تا به كابوس جواب بدهد . صداي پشت تلفن نفس هاي بلند و عصباني استاد بود :
_ اليت بنفش را هم نكشته اي .
خواب آلود گفت ك اين ديگر ممكن نيست . من سر آن زن را گوش تا گوش بريدم . انداختم بين چرخ دنده ها . به خاطرش به چاه پشت كوه هاي قفقاز افتادم . از چاه فرار كردم . چگونه ممكن است ؟ اين كابوس ها را چه كسي براي ما زنده مي سازد ؟ اگر استاد بزرگ مي گويد انها زنده اند فكر مي كنم يكي از ما دچار وهم شده است .
صدا آمد : بايد كلكي در كار باشد . پسرم را ديشب كسي كشته است . همه ي دختران من در عزايند . مرگ پسرم به ان برادر تو و آن اليت بنفش مربوط است . من آينده ام را از دست دادم . دخترانم بي او مادر نخواهند گشت . كسي به ما خيانت كرده است . من حتي به تو نيز اعتماد ندارم ..
صدا قطع شد .
او آب انگورش را سر كشيد و با خود گفت :
_ استاد از كسي مي ترسد . اين كسي كه او حرفش را مي زند يقينا با من در ارتباط مي باشد و با برادر من هم . يعني پدر خوابيده ي من !پيرزن ها گفتند كه ما بايد پيش پدر رويم تا او ما را ببلعد . چه تفسير پيچيده اي از پدرم داشتند . پدرم را تا به حال نديده ام . به عين او را مشاهده نكرده ام . من دارم به سويي مي روم كه كتاب هاي نامريي قول آن را داده اند . از تنم زهر كلاغان بيرون مي ريزد . به دوراهه ي تقدير رسيده ام . به گزينشي سخت . به كلاغ يا به كبوتر .
از خانه خارج شد . . دو مرد و يك زن زير برج ساعت ترانه اي مي خواندند . لباس هاي رنگا رنگي به تن داشتند . يكي از انها كه گيسوان سياه و بلندي داشت و بوي صندل مي داد . چلو مي نواخت ارام زمزمه كرد :
_ فرزندان اسمان بيدار شده اند . آرامش داشته باش . آنها به مهماني پدرشان خواهند رفت . مهماني پدر ما ! بياييد همديگر را ببوسيم و برقصيم .
حس كرد زن و مردي پشت او ايستاده اند . برگشت و خشكش زد . همان مرد و همان اليت بنفش پوش . اليت كه بطري آبجو در دستش بود گفت: بلاخره به بهشت رسيدي ؟
_ نه هنوز . شما دوزخ را خوانده ايد ؟
_ كتابش را به ما ندادند . ما فقط بهشت را خوانديم .
آن مرد گفت : تو هم بايد آن را بخواني .
او پرسيد : آخر شما چگونه از انجا به اينجا امديد ؟
اليت كه چشم هايش سياه و مهربان بود گفت : مثل شما كه از خانه به اين جا آمديد .
او كمي نزديكتر شد و گفت : مي توانم به گردن شما نگاه كنم ؟
_ حتما .
هيچ اثري از سر بريدگي در گردن زن نبود .
مرد گفت : هفته ي اينده عيد ماست . پدر انجا جلوس خواهد كرد . بايد بياييد . آن خيابان تنگ تنگ پنجم . پماره ي ۱۷ صبقه ي ۷ .
او سري تكان داد و به خيابان تنگ انديشيد . در شب گم شد .

..
چند زن در برابر استاد مي رقصيدند . استاد متفكرانه به او نگريست و گفت : دوزخ را خواندي ؟
_ نه ، نتوانستم .
استاد گفت ك تو را انگار كه پسرم باشي بزرگت كردم . پوستت دريغ نصيب من شد و درونت نصيب آن شير سبز . پسرم را كشتي و قانون را شكستي . من اين جام زهر را مي نوشم و به دل شكسته ام اعتنايي نمي كنم .
استاد نشست و اشاره اي كرد و دستان قوي و سياه و زرد و سفيد از هر دو طرف او را گرفتند و نقره ي مذاب به دهانش ريختند و او درد كشيد و مرد . درد كشيد و مرد و در كشيد و مرد و از خيابان پنجم گذر كرد . صداي كبوتران درونش را پر كرد . حس كرد كسي برايش بهشت مي خواند . صداي خنده ي پدرش را شنيد و چشم باز كرد . به طبقه ي ۱۷ رسيده بود . همه آنجا حضور داشتند . پدرش و دست هاي باز برادرش براي آغوشي مقدس ..
..
اليت پرده را كشيد و همه جا آن طرف سياهي باغ شد از اين جا به بعد براي اين داستان كلمه اي پيدا نشد تا داستان نويس آنها را براي شما بگويد . زبانم از يادم رفت و پيرزن ها را گم كردم . اگر خواستيد خودتان به خيابان پنجم ، ساختمان ۱۷ ، طبقه ي ۷ برويد و بقيه ماجرا را ببينيد .