
سفر شمس وزير
بيا بگير ارداوير !
اين خودكار و آينه و يك ساعت براي نوشتن ! در يك بعد از ظهر بهاري . موضوعي براي نوشتن پيدا و پنجره را هم اگر خواستي كمي باز . هوا درون اتاق بيايد برايت برایت بد نیست . بهار ذهن انسان را آرام تر مي كند فرزندم . اطرافت را نگاه كن . به دست هايت ، در چهره آبي رنگ مهناز ، زير برف وقتي كه آسمان را نگاه مي كند نگاه كن . به چيزي نگاه كن و چيزي براي نوشتن بدست بياور .از شيشه ي شراب الهام بگير. از عكس ها. از عكس سياه و سفيد خودت با شورت سفيد رنگ كه ايستاده اي و متحير خيره به دورها مانده اي و شده اي . از آن درخت . چرا مات مبهوت ؟ چرا به نگین انگشتري ات اين همه چشم دوخته اي ؟ نكند به مهناز فكر مي كني ؟ مرا مي شنوي ؟ چرا آن انگشترات به يكباره ... باور كن كه جادو از من نبود . من نكردم .
ـ نسيم مرد !
ـ نسيم ؟ او را از كجا مي شناسي ؟ كه هست ؟ كجا مرد ؟ از كجا فهميدي ؟
ـ نسيم مرد !
ـ پس داستان را براي نوشتن پيدا كرده اي ؟
گفت : اي ملك جوانبخت حالا كه مي خواهي داستان را بشنوي صورتت را از من برگردان تا من تاريك شوم و داستان روايت شود .
ـ باشد فرزندم . هي هي ..
**
هفت سال پيش بود . آنجا در متل پارس . طبقه ي زير زميني . ساعنت هشت شب . مكان استانبول يكي از شهرهاي بزرگ تركيه . كنار نسيم نشسته اي و برايش از يكي از شعرهاي ناظم حكمت را مي خواني . شعر خواني ات از آنجا به گوش ما هم مي رسد :
ناگهان بغضي از درونم وامي خيزد و گليوم را مي فشارد
ناگهان نوشته ام را نا تمام مي گذارم و از جايم مي پرم
ناگهان در سرسراي هتلي ، ايستاده خواب مي بينم
ناگهان درختي در پياده رو به پيشاني ام مي خورد
ناگهان گرگي نا اميد و ورم و گرسنه رو به ماه زوزه مي كشد
ناگهان ستاره ها روي تاب باغچه اي فرود مي آيند و تاب مي خورند
ناگهان مرده اي را در گور مي بينم
ناگهان در مغزم آفتابي گرفته و مه آلود
ناگهان به روزي كه آغاز كرده ام چنان چنگ مي زنم كه گويي هرگز پايان نخواهد يافت
و هر بار اين تويي كه پيش چشمم مي آيي .
..
نسيم سيگار مي پيچاند و دود . همه جا تاريك و سرد . آن طرف تر سعيد نشسته و به آن موزهاي سياه و له شده زل و زبانش را نه تو مي فهمي و نه نسيم . از عراق آمده است و صورتش عجيب زخمي است . موزي به او مي دهي و با ايما و اشاره از او مي پرسي كه چرا صورتت زخمي شده است ؟ پوست موز زا كه مي كند دستي به چشم كبود شده اش مي كشد و لبخند و سر بر مي گرداند . داستان او را نمي تواني بفهمي . نسيم نگاهت مي كند . نگاهش سنگين و مرموز و نا اميد كننده هست .
ـ چرا روي دستت جاي سيگار ديده مي شود ارداوير ؟
ـ جاي خط و خاطره ي يك عشق است نسيم .
ـ عشق ؟ اسمش چه بود؟
ـ مهناز ؟
ـ كجا رفت ؟ چه بر سرش آمد ؟
ـ پرواز كرد و رفت اينجا ! ( سرت را نشان مي دهي )
ـ عشق كار پهلوان است اي پسر !
چشم هاي نسيم پر از وهم و رويا شده است . بايد 35 سالي داشته باشد . كمي از ابروهايش سفيد شده است . يك ساعت پيش با چند اسكناسي كه در جيبش بود گرد سفيد خريده بود و به درونش كشيده بود . حالا دارد پرواز مي كند .
مي گويد : اين مهناز رنگش آبي بود ؟
ـ آبي آسماني . مثل آبي آسمانهاي بعد از طلوع
ـ برايش آواز مي خواندي
ـ بعضي وقت ها
ـ براي من هم بخوان . مي خواهم آن آواز را بشنوم
ـ مي خوانم و او هم با من تكرار مي كند . مي گويي : نسيم تو هم در ايران براي خودت مهناز داشتي ؟
مي گويد ك اسمش ترانه بود
ـ حالا كجا هست اين ترانه خانم ؟
ـ در ترانه ها زندگي مي كند دوست من . در اين گرد سفيد . مي خواهي امتحان كني ؟
ـ نه . بگو
ـ با صداي گلوله اي كه به قلبش شليك شد هر روز ساعت 5 عصر به قلبم شليك مي شود . نگاه كن . بيا نگاهش كن . ار آن اتوبوس آبي رنگ پياده مي شود . لبخند كه مي زند عقربه كه روي عدد 5 مي ايستد گلو شليك مي شود و به طرف قلبش مثل يك شير مي ايد . دست هاي من باز كه او را در بغل بگيرند . صداي بال زدن كبوتري او را مي برد آن جا . حركت مرگش آهسته اجرا مي شود . اتوبوس از دور مي آيد . برايش كتاب شعر خريده ام . گردن بند نقره اي و وقتي كه او را ببينم با صداي بلند هي بخوانم :
نازك آراي تن ساقه گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند ..
نگاه كن ارداوير . از اتوبوس آبي رنگ پيالده مي شود ترانه . چشم بر مي گرداند كه مرا ببيند و لبخند بزند . گلوله شليك مي شود به طرف قلبش و لبخند سفيد ش سرخ مي شود و ابروهاي من سفيد مي شود .
مي گويي : اين ترانه آبي بود ؟
مي گويد : نه . گردي سفيد بود كه سرخ شد 1
نسيم يكدفعه رنگش زرد مي شود . دست روي دستهايت مي گذارد . به چشم هايش نگاه مي كني . ديوانه وار پلك مي زند و مي لرزد و عرق هم كرده است . مي گويد : آمدند ارداوير .
مي پرسي : چه كساني امدند ؟
مي گويد : مغول ها !
ـ از كجا ؟
ـ از آنجا . نگاه كن ترانه را زدند !
ـ تو آنجا چكار مي كني ؟
ـ من براي ديدن ترانه اينجا آمده ام .
ـ مغول ها آنجا چكار دارند .
ـ ساعت كه پنج مي شود مغول ها براي كشتن مي آيند .
ـ بگذار من با آنها حرف بزنم . من زبان مغولي هم مي فهمم .
مات و مبهوت مي ماني . اين نسيم چه مي گويد ؟ كدام مغول ها ؟
مي گويي : نسيم تو در كدام زمان سير مي كني ؟ هفت صد سال پيش ؟
جواب تو را نمي دهد . بعد فرياد مي زند : او را نكشيد !
سكوت مي كند . نفسهاي كوتاه مي كشد . نگاهت مي كند . بويت مي كند . مي ترسد . آرام مي گويد : گفتي اسمت طغرل است يا ارداوير ؟
مي خندي و دست به شانه اش مي كشي و مي گويي : ارداوير !
مي گويد : ارداوير دوباره برايم ترانه بخوان .
تا مي خواهي ترانه برايش بخواني يادت مي رود همه چيز !
من كه هستم ؟ طغرل يا ارداوير ؟ با كه داشتم حرف مي زدم ؟ با كه داشتم در باره ي مهناز حرف مي زدم . مگر نگفته بودم كه ديگر نخواهم نوشت . مگر نوشتن اقرار بر اين نيست كه هنوز نرسيده اي و آرزوها هنوز همان است ؟ پس چرا دوباره مي نويسم ؟ نوشتن درونم را چنگ مي زند و بيرون مي ريزد .
ـ آرام باش فرزند من !
ـ تو كه هستي ؟
ـ من خيلي اسم دارم . تو مي تواني مرا شمس وزير صدا كني .
ـ شمس وزير ؟؟؟
ـ برگرد . تو بايد ترانه اي براي نسيم بخواني . بر گرد و به ياد بياور !
يادت نمي آيد . به اينه نگاه مي كني . چهره ي نسيم به اندازه ي يك ذره گرد سفيد نمايان و بعد ناگهان بزرگ مي شود . مشت محكمي به صورتت مي زند . مي افتي و نسيم مي گويد :
ـ چرا او را كشتي مادر قحبه ؟
ـ چه كسي را ؟
ـ ترانه را ! تنها ترانه را !
ـ من ؟ كي ؟ چه وقت ؟ چه مي گويي ؟
ـ چرا رحم نكردي ؟ مهناز زا كشتي . ترانه را كشتي . مرا در همه ي عمرها و زندگي هايم كشتي . مادر قحبه چرا رحم نكردي ؟
ـ پرت و پلا مي گويي نسيم .
ـ اگر مي خواهي باور كنم كه تو ترانه را نكشتي آن گلوله را كه دارد به طرف ترانه خيز بر مي دارد از هوا بگير . آن را از هوا بگير . سرنوشت را عوض كن .
ـ نسيم خفه مي شوم . دست را شل تر كن و دارم خفه دمي شوم . مرا اذيت مي كني .
دست هايش را باز مي كني و بر مي خيزي و آرام او را مي بري و در تختش مي خواباني . سعيد عراقي به كمكت مي آيد . مي گويي :
نسيم اين جا ايران نيست . استانبول است . كسي با تو كاري ندارد .
مي پرسد : گفتي اسمت چه بود ؟
مي گويم : ارداوير !
دست ر.وي شانه ام مي گذارد و مي پرسد : چكاره هستي ؟
مي گويم : داستان نويس و صحاف
ـ اهل كجايي ؟
ـ تبريز
ـ من نسيم هستم . اهل كرمانشاه
ـ تو چكاره اي ؟
ـ دبير فلسفه بودم .
سيلي محكمي به صورتت و مي گويد : اگر تو ترانه را نكشتي پس بايد او را جاني دوباره ببخشي .
بعد سر بر مي گرداند صورتش را زير دستهايش پنهان و گريه مي كند . مي ماني كه جه بگويي ! نمي داني . نمي تواني . چشم هايت پر مي شود . مي گويد : ارداوير تو را به جان آن مهناز بيا اين جا . ببين ساعت دو دقيقه مانده به پنج است . بيا اين جا و اين گلوله را از هوا بگير .
ـ نسيم پرت و پلا مي گويي !
ـ مگر تو داستان نويس نيستي ؟
ـ چه ربطي به اين موضوع دارد ؟
ـ طرحي براداز - خيلي ديكر - شتاب كن !
مي مانم كه چه بگويم . در دلم نام شمس وزير را تكرار مي كنم .
ـ بگو فرزندم .
شمس وزير مرا آنجا مي بري ؟ آنجا كه بشود عقربه را گرفت و زمان را جامد كرد ؟ قبل از آنكه اتوبوس آبي رنگ آنجا برسد بايد من آنجا باشم .
ـ ميدان شكار را مي گويي فرزندم ؟
ـ منظورت چيست ؟
ـ آنجا بايد كسي ، جاني شكار شود .
ـ ترانه ؟
ـ كه شده بود !
ـ ولي من مي خواهم آن گلوله را از هوا بگيرم شمس وزير !
ـ منظورت را سخت مي فهمم ارداوير . ولي آن گلوله بايد به جاني اصابت كند .
ـ مرا آنجا ببر .
نسيم مي گويد : ارداوير تو را به هر كه دوست داري بيا اين جا . تو كه نويسنده اي بايد بيايي و اينها را نگذاري تا ترانه را بزنند .
مي ماني كه چگونه به آنجا راه بيابي . بروي .
مي پرسي : نسيم آخر آنجا كه در و دالان ورود ندارد . چگونه بيايم ؟
يك تكه از اسيد را روي زبانت مي گذارد و تو آن را با هزاران اكراه مزمزه مي كني . حالت به هم مي خورد و سبز ها زرد و آبي مي شوند . سرت گيج مي رود .
نسيم هر هر مي خندد و خنده كنان مي گويد : بلاخره آمدي جفا كار ؟ ببين دو دقيقه مانده است . همين الانه آن اتوبوس آبي رنگ از راه مي رسد . گلوله از سمت چپ تو شليك خواهد شد .
گيج و منگ و گرم شده اي . عقربه مي آيد و اتوبوس آبي تر مي شود و مي ايستد . ترانه پياده مي شود . تا مي خواهي بگويي كه ترانه هم شكل و شمايل مهناز .. كه گلوله شليك و تو دستت را بلند مي كني و آن را در هوا مي گيري و به آسمان مي اندازي و ساعت پنج مي شود و نسيم مي خندد و مي افتد .
گلوله رفت و دل كبوتري را در اسمان دريد .
نسيم مي خندد و مي خندد . حس مي كنم صورتي وحشتناك روبريم نشسته است . صورتي خودي و محلي ولي وحشتناك ! انگشتر نقره ايش را دستم مي دهد و مي گويد : نشان باشد ارداوير . اين را هم بگذار كنار خاطره هايت . نشان مان باشد .
از آينه سر بر مي گرداني و مرا نگاه مي كني . من به انگشتر شكسته نگاه مي كنم و نسيم را در چشم هاي تو مي بينم كه دارد از بالاي يك تپه پرت مي شود .
ـ گفتي اسمت چه بود ؟
ـ شمس وزير !
ـ مي داني چه بر سر سعيد عراقي آمد ؟
ـ من مي دانم . ولي تو نمي تواني بداني .
ـ من خسته ام .
ـ مي دانم فرزندم . تو حالا بايد بخوابي و روياي يك داستان ديگر را ببيني .
ـ ولي داستان مهناز را نگفتم .
ـ مهناز وجود خارجي ندارد فرزندم . حالا بخواب !!!!
...
